آه ، کوچه های کودکی ! – چه غم انگیز وقتی بعد از سالها به کوچه ای می روی که بر روی آسفالتش چندین هزار بار با گچ خونه هایی برای لی لی ات کشیدی…با بچه های محل ، مسابقه دوچرخه سواری گذاشته ای و چندین بار با دوستانت سوار بر دوچرخه از سراشیبی کوه عظیمیه پایین امده باشی و یک بار ، تنها یک بار با ان سرعتی که پایین می ایی به درخت خورده باشی و برای پنج ساعت در جوی اب با درد از هوش بروی ، تا دوچرخه سواری برایت خاطره ای تلخ شود…

- حیاط خانه ها، گرم و صمیمی و همه ی بچه ها ، دور هم ساعت 8 جلوی خانه ی نوید اینا ، و من هم مثل همیشه سر دسته بچه ها ، با قدوقواره ی کوچک و موهایی که خرگوشی بسته ام ، لبخند موذی بر لبانم هست و همه منتظر نظر نهایی من برای بازی هستند…

-و باز هم...کوچه های کودکی! لب جوی نشسته ام و دارم آواز می خوانم! دیروز که زنگ خانم افروز را زدم و دویدم، پایم به سنگی گیر کرد و الان دارم با همان سوراخ روی زانویم بازی می کنم.

- امروز،اینجا...کوچه های...نه اینجا کوچه های کودکی من نیست ، اینجا جایی نیست که من از ده روزگی واردش شدم و تا یازده سال تمام ماندم.چهار سال گذشته و من برای اولین بار به اینجا بر می گردم. تمام بدنم یخ کرده و می لرزد. این کوچه...باورم نمی شود...سر کوچه یک اداره مخابرات تاسیس کرده اند و روبه رویش ، همان جایی که یازده سال بیابان چند هزار متری بود ، آپارتمانی روئیده که 5 طبقه است . می روم جلو و از روی زنگ های اف اف تعداد واحد ها را می شمارم 46 واحد...آن طرف تر جای خانه پروانه اینا و خانه خانم میرزائی هم اپارتمان هایی ساخته شده است ، 6 طبقه...دلم می گیرد. همین قدر برای ضدحال خوردن کافی بود.دیگر نمی خواستم جلو بروم اما خانه خودمان وسط های کوچه بود. سمت چپ را نگاه می کنم ، سیرک را خراب کرده اند و آپارتمان ساخته اند ، خانه ی اشکان اینا هم آپارتمان شده ، خانه خانم افروز خراب شده ، همچنین خانه همسایشان و حوض زیبایی که همیشه از بالکن خانمان می دیدم. خانه ی ساسان ، سالار ، خشایار ، محمد ، فریبا ، الهام ، مروارید ، آلیه خانم و خانم شیرازی ، همه ی اینها هم خراب شده اند و آپارتمانی جایشان رشد کرده. به کوچه درست نگاه می کنم...روی دیوار نیمه خراب خانم افروز ، ان جمله ای که محسن شب تولد منصور با خط بچگونش نوشت ، هنوزم هست : "منصور جان ، تولدت مبارک!" درختهای کاج ، تماما قطع شده اند و تنها درخت باقی مانده...همان چناری است که من با دوچرخه ام بهش خوردم ، البته یک چیز دیگر هم سالم مانده ، خانه ی ما! زنگ همسایه پایینمان (عماد اینا) را می زنم. می یاد جلوی در...چقدر بزرگ شده است!

من را نشناخت ، هرچقدر گفتم پرنیان هستم ، قیافه اش تغییر نکرد و به چشم یک غریبه بهم خیره شده بود. رفتم اولین خانه ام که هنوز خوابش را می بینم...چه فکر بچگانه ای!حمام خانه ما ، بزرگترین حمام جهان است ، اما الان که می بینمش احساس می کنم ، اصلا درونش جا نمی شوم . خانه خیلی کوچک شده است و من...در انباری آشپزخانه بی اختیار می گردم ، جایی که برای برداشتن شکلاتهایش از اخرین طبقه ، قفسه ها را دونه دونه کوه نوردی می کردم ، اما الان...تنها کافی است دستم را به طرف بالا ببرم و...سوسک مرده ای داغ دلم را تازه کند ! می خواهم دیگر برگردم .شایسته خانم صدایم می زند ، می روم پایین...عماد من را یادش امده است...تو این مدت که بالا بوده ام عکسهای من را توی آلبومشان پیدا کرده و دارد از خاطراتی که طعم تلخ دهنم را تلختر و دل بدبختم را تنگتر می کند ،یاد می کند...آهی می کشم و سراغ بچه های کوچه را از او می گیرم : شهرام دو سال پیش ازدواج کرد و بیشتر بچه محل ها را دعوت کرده بود ، خواهر بهرام نامزد قلدر محله-مهران-شده ، خشایار امسال کلاس سوم راهنمایی را تمام کرد ، محمد گ. و سعید م. دانشجوی مهندسی دانشگاه تهران شده اند. الهام هم برگشته گرمسار ، مروارید اینها رفته اند خونه ای تو کوه نور عظیمیه خریده اند. پارک رسالت خراب شد و آخر از همه...پارسال...تو اتوبان...سالار...با یک ماشین تصادف کرد...و...و...متاسفانه مرد...

هیچ کدوم از بچه های کوچه مطمئنم شک یکجایی که من خورده بودم را نخورده بودند...تقصیر خودمه ، قطره ای اشک را پاک می کنم...دل من سنگتر از این است که گریه کند...همش تقصیر خودمه، آنها هر ماه به دوستای قدیمی سر می زدند اما الان من ، مثل سالهاست که فراموش شده ام و شاید هم مثل سالار ، برای همیشه رفته ام...آه...کوچه های کودکیم !...جایی که اکنون آدمهای جدید ، بچه هایی که حتی تو کوچه هم بازی نمی کنند ، تو را به چشم یک غریبه نگاه می کنند...می دانم...تقصیر خودم است...تنها 4 سال برای این همه تغییر هم کافی بوده است...

پرنیان فلاحی