پدرم که بمیرد
پدرم که بمیرد
«آقای مرسلی» من خواهم شد!
( در واقع مرسلی کوچک خواهد مرد)
عینک و ذره بینش،
احتمالا سال ها،
به دردم نمی خورد!
دفنش که کردم، بنا به وصیتش،
سالگردش را هم دفن خواهم کرد،
و وصیتش را هم!
پدرم که بمیرد
روزی نیم ساعت به احترامش
روزنامه خواهم خوند
و بیست و سه و نیم ساعت دیگر
(به احترام او)
زندگی خواهم کرد.
شعر از ساتامپوچی فراشکا-شاعر فقید آرکلندی !
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵ ساعت 0:45 توسط علی مرسلی
|
وبلاگ ادبی نوجوانان فعلی و سابق! خوانندگان و همکاران افتخاری و غیر افتخاری هفته نامه دوچرخه و نوجوانان و جوانان سراسر ایران و بلکه هم جهان!