"جوانه زمستانی"

کلمه ها و حرفها از درون خلیج بی انتهای مغزم به افکارم هجوم برده اند ؛ قلم را از سکوت ابدیت باز داشته اند و به حرکت مجازاتش کرده اند...از شدت خستگی ، جوهر قلمم ورق را به آتش می کشد ؛ ورق را مچاله می کنم . می گردم...در ستاره های آسمان و کهکشانها به دنبال یک : "موضوع" . یک موضوع برای نوشتن که در هیچ یک از گنبدهای کبود نیست : آری ، چنین است چیزی که من در هزاران هزار ستاره می جویم و تنها در سیاره کوچک خود پیدا کرده ام ؛ نه در آسمانها و ابرهایش ، در باغچه ی کوچک مادربزرگ به دیدارش رفته ام . قصه او گذشتن از میان سردترین در زمستان و جنگ با برفهای سفید سهمگین برای جوانه زدن به هنگام اولین دیدار است و قصه من نوشتن از افکارم و از اوست که در خاک لالایی مادرش را نشنیده و این چنین به دیدار خورشید شتابان آمده است...

 /پ . فلاحی/