چرا؟

 

نمی فهمم 

   با این کار هایم

   چرا بزرگیت را به رخم نمی کشی

  چرا به جای اخم کردن فقط

 لبخند  زیبایت را تحویلم می دهی

چرا به جای محروم کردن

  نعمت هایت را بیشتر می کنی

 ...

کنارم بودی ،همه جا

  همیشه ...

چرا نگذاشتی احساس

    تنهایی کنم.

 ماندی با من

  ودستهای حقیر و کوچکم

 را گرفتی،

        با گرمایی که عشق و محبت و بزرگی

در آن آشیانه کرده بود.

  بلندم کردی و

  نگفتی چقدر کوچکم

  خدای خوب من...

مهریه

ای کاش،غم ِخیال تو باشد و من

هرگز نبود غم ریالی و تومن

افسوس که نرخ می گذارند روی

از سکه و اسکناس مهرِ تو و من

امضا :سهیل رها

مهمانی

و من در ژرفای تاریکی شب ها

ماه و ستاره ها را

به میهمانی شب تنهاییم دعوت می کنم

و باغچه را پر می کنم

از بذر گل هایی که شهاب های شب های نیمه تاریک

برایم به یادگار گذاشته اند

و تنهاییم را با آن ها

در باغچه می کارم

روی دیوارها نور می پاشم

و شمعدانی ها را

در دست هایم می کارم

قالیچه ی تک رنگ صداقت را بر ایوان پهن می کنم

حوض را پر می کنم

از عکس شب و شهاب و ستاره ها

وعکس زیبای شب را

در قاب روی طاقچه می گذارم

وبالان های نور را به پرده های تاریک می آویزم

و خود را فرش راه می کنم

......برای قدم های پر نورشان!

"عادت"

روزی که وارد شدم را
فراموش نخواهم کرد
اندوهی مانند آن را
دوباره تجربه نخواهم کرد
و شعله های فروزان امیدم را
که چه آسان به آب یاس سرد شدند
جویبارانی خشک
و پرندگانی ساکت و بی صدا
زمان گذشت و حیرت من
فراموشم شد
عادت کردن عادتم شد
نمی دانم چگونه پاسخ دهم
سوالات جور واجور غریبه ی تازه وارد را
او نیز عادت خواهد کرد
به جویباران رنگ آب ندیده
وپرندگانی که کسی
آوازشان نشنیده

 گمان می کنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان می کنی آیا
اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند:

                                               تقدیر چنین نیست؟

گراناز موسوی

اول تیر

آسمان آماده شد

و روز

لباس های نارنجی اش را

اتو کشید

خاک می خندید

و من متولد شدم

...در طولانی ترین روز سال!