...

نه شعاری دادم

نه باتومی خوردم

 همه با هم بودیم اما

تنها ترسیدم

تنها در خانه نشستم

با غسل جنابت

خندیدم

ترسیدم


این جا افغانستان است؟

یه تفنگ تو دستشه،

اما از عدالتُ آزادی حرف می زنه!

هیشکی ام ازش نمی پُرسه:

ما دم خروسُ باور کنیم،

یا قسم خوردن روباهُ؟

یکی نیس بهش بگه:

آخه آدم ناحسابی!

اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بود که تا حالا

دماغت پوز دیوار چینُ زده بود!

پس یه دم اون دهن گاله رو ببندُ به جاش

چشمای باباغوریتُ واکن تا ببینی،

ابرای سیا

هنوزم خون گریه می کنن!

 

 

یغما گلرویی، اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم

خوابزده

 قطار

بیدار شد

(هراسان)

وسط بیابان تابستان


نه ریلی زیر پا

نه ردی پشت سر

«اشتغال به تو»

استخدام شدم

تمام وقت

بی  حقوق و مزایا

تنها

با وام احتمالی آمدنت

و اضافه کاری اجباری:

شب ها هم

خواب تو را می بینم!