یه تفنگ تو دستشه،
اما از عدالتُ آزادی حرف می زنه!
هیشکی ام ازش نمی پُرسه:
ما دم خروسُ باور کنیم،
یا قسم خوردن روباهُ؟
یکی نیس بهش بگه:
آخه آدم ناحسابی!
اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بود که تا حالا
دماغت پوز دیوار چینُ زده بود!
پس یه دم اون دهن گاله رو ببندُ به جاش
چشمای باباغوریتُ واکن تا ببینی،
ابرای سیا
هنوزم خون گریه می کنن!
یغما گلرویی، اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19:35  نویسنده الهه صابر
|
