امیدوارم چرخ خودکارای همتون بچرخه!
با وجود اینکه امشب تولد وبلاگ شخصی منه اما دلم خواست با دوچرخه آپ کنم!
این روزها هوا خیلی خوب شده ... یه هوای خیس و شاعرانه که آدمو وسوسه میکنه
برای چند ساعتم شده قید درس و زندگی رو بزنه و مثلا پاشه بره خیابونا رو متر کنه
یا اینکه دلو به دیا بزنه و بره شب شعر ...
با اینکه شاعر اصولا از نوع همیشه دلتنگهای روزگاره اما برای یه بارهم که شده بی
خیال این مردن های لحظه ای ... که:
<<< یک دست جام باده و یک دست زلف یار...
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست >>>
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با یه سپید از خودم حس و حالم رو روی این صفحه می ریزم...
از هر طرف که می آیم
باز در همین خیابان
چشم هایت تکرار می شود
وباران ٬
که بدرقه ی قدم هایت شد...
افسار ابرها را بدست گرفتی
و تاختی ...
بعد ازتو
امواج وحشی باران٬
صخره های تنم را به سخره گرفته اند
و جار می زنند
ـ هرلحظه ـ
طوفان چشم هایت را
در منتهای خیابانی که هیچ گاه به دریا نرسید
وازدحام آدم ها
مرا
به پل های هوایی رساند
تا بوی پوسیده ی پیراهنت را
از عمق چاه های تنهایی ام پیدا کنم ...
دیری ست
تهران تنم
در شمال چشمانت
هوای غرق شدن دارد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
