تبليغاتX
دوچرخه -

دوچرخه

همچون وبا:

عجب روزی بود این یکشنبه; متوجه گذر ساعت نبودم اما می توانستم از ماهی که نورش از پنجره ی اتاقم سرک می کشید تشخیص بدهم که وسطای شب شده٬ اما چه اهمیتی داشت من که تازه جای حساس داستان رسیده بودم:"سیریوس از وقتی که به پشت طاق نما رفته بود٬ دیگر برنگشته بود و هری همچنان با نگرانی که در دلش داشت به جنگ ادامه می داد و جنگ هر لحظه پیش به سوی ..."صدای فرابنفش مادرم مرا از داستان بیرون کشید:"سی..نا...سینا...چراغ اتاقت هنوزم که روشنه...بچه مگه تو خواب و زندگی نداری...فردا که تعطیل نیست باید بری مدرسه...فکر غیبت رو هم از ذهنت بیرون کن چون من نمیام موجه کنم..." -"باشه فقط ۲ دقیقه صبر کن" - "یعنی بعد از ۲ دقیقه می بینم که خوابی؟؟...باشه...فقط ۲ دقیقه" -"ممنون"...دوباره سرم رو تو کتاب فرو بردم:" زخم روی پیشانی هری برای بار دوم داغ شد٬ هری پشت مجستمه ی وسط میدان سایه ای دید...سایه هر لحظه به او نزدیک تر می شد٬ ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:"این چراغ خاموش نشد که..." آخه کدام آدم عاقلی جای حساس داستان کتاب را کنار می گذارد که منم همین کار را کنم, تازه من که ۴ تا جلد قبلی این کتابها را دیروز در عرض ۱ روز خواندم!!!پس چراغ قوه ام را درآوردم و چراغ اتاقم را خاموش کردم...ولی هنوز ۲۰۰ صفحه مانده بود و من هم به علت خستگی شدید و نور کم ٬ نمی دانم که چه موقع و در کدام فصل داستان بود که به خواب رفتم...

صبح که با صدای آهنگ دلنواز آرام "Fuel of Metalica "ی برادرم بیدار شدم احساس کردم کمی تا مقداری سرب درون گوشم ریخته اند و کمی هم احساس کر بودن کردم٬خواستم زودتر به مدرسه پناه ببرم اما انگار یک نفر لباس فرم مدرسه ی من را دزدیده بود...از مادرم سراغ شنل سیاه و شال گردن زرد و قرمزم را گرفتم اما او گفت که من هیچ وقت همچین لباس هایی نداشته ام!!!!!!!!!خیلی عصبی شده بودم و این آهنگ هم ذره ذره مغزم را می خورد...مادرم ساعت را اعلام کرد ۷:۳۴ و من هم باید یک ربع به ۸ در مدرسه می بودم...دوان دوان به سمت مدرسه ام رفتم...مغزم زیاد کار نمی کرد...ساعت ۸ به مدرسه رسیدم و انگار آقای کاظمی به پیشوازم آمده بود!! -":سلام اقای صالحی٬ می شه بدونم الان ساعت چنده که شما تشریف آوردید؟؟" -"شرمنده ام آقای دانبلدور" -"چی....چی گفتی...فسقلی بی ادب...به من می گی دنبه دار؟؟"(عجب تشبیه جالبی!!! فکر کنم خیلی بهش می خورد آخه فقط فقط ۱۵۰ کیلو اضافه وزن داشت!!!)-"اقا من گفتم دانبلدور فکر کنم که اشتباه شنی..." -" به من می گی کر؟؟؟" -" اقا ببخشید٬ شرمنده"-"همین امروز این مسئله رو به مادرت گزارش می دهم و همچنین یک اخطار کتبی هم در پرونده ات درج می کنم"...یه کم تو فکر رفتم...آخه من چرا از پودر غیب شدن در شومینه و یا از یک ماشین مشنگ برای اینکه زودتر برسم تا این حرفها را نشنوم استفاده نکردم؟؟؟...-"انگار دلت نمی خواهد که به سر کلاست بروی..."من هم سرم را پایین انداختم و وارد مدرسه شدم و بعد از گذشتن از چندین تالار به کلاس اقای لوپین رسیدم٬وقتی کنار پدرام ویزلی نشستم متوجه شدم لوپین رشته اش را تغییر داده و شیمی درس میده!!! اه این لوپین چقدر خنگه ما که تو کلاسمون صالحی نداریم که انقدر صالحی صالحی می کنه...فکر کنم تغییر رشته روی مغزش هم اثر کرده!!!نویل چرا انقدر لگد می زنی؟؟؟ بچه ها من رو از سر جایم بلند می کنند که به سمت تخته بروم اما من که صالحی نیستم٬ من پاترم...سینا پاتر...-" ببینم صالحی درس که خوندی؟؟"-"بله پروفسور"(نمی دونم چرا عادت داره بد نگاه کنه)-"ببینم خودشیرین٬ NH4C2H3O2 اول بگو نمک نوع چندمه و بعد بگو اگر M 1/06 x 10 -3 از این محلول رو در دمای اتاق در ۲۰ میلی گرم حل کنیم PH حاصل چند می شه" گچ رو برداشتم و شروع کردم به حل کردن:"ریشه گیاه افسنتین+ گل سوسن وحشی= شربت زندگی فلاکت بار" من که خوشحال بودم جواب دادم ٬خودمو لوس کردم "پروف لوپی جون چطوره؟؟؟"-"قبل از اینکه عصبانی بشم برو پیش آقای کاظمی" اما من قبل از اینکه پیش دانبلدور برم چشمم به بچه ها افتاد که تمرین کوئیدیچ می کردن و منم خواه نا خواه رفتم سمتشون و تا زنگ سوم با آنها تمرین کردم. زنگ چهارم هم کلاس خودمون رو برای تمرین آوردند و من کلا ۴ زنگ تمام ورزش کردم...نزدیک زنگ خانه بود که به کلاس رفتم تا وسایلم را جمع کنم ولی بحثی که در کلاس راه افتاده بود به نظرم خیلی جذاب تر از جمع کردن کتاب ها بود:                                                                                                                                    علی:" وحید فهمیدی که تولید پیکان رو متوقف کردن؟؟" من:"ا گفتی پیکان یاد هری پاتر افتادم که گفت ماشین های مشنگی چون ماشین عمو ورنون..." وحید:"چه ربطی داشت سینا؟؟حالت خوبه؟؟ حالا بگذریم...نه بابا داداش علی این بدنه ی پیکان رو عوض کردن به قولی تو آردی جواد مخفی اش کردن"من:"گفتی جواد مخفی٬یاد دامبلدور افتادم که خاطراتش رو مخفی می کرد" پیمان:" اصلا سینا تو اینجا چی از جون ما وخای که مثله سیریش چسبیدی و هی هری پاتر٬پاتر هری می کنی" زنگ خورد و من هم سریع تر از همه رفتم تو حیاط تا نوچه های پیمان دراکو اذیتم نکنند و با سرعت خیلی زیادی سوار جارو ۲۰۰۰ ام شدم اما یک چیز سنگین به پشت گردنم خورد و من که مطمئن بودم گوی زرین است  برگشتم و دیدم که اسنیپ با موهای همیشه چرب و لختش پشت سرم ایستاده٬ منتظر نشدم تا بگه ۵ امتیاز از گریفندور کم٬ جارو رو پرت کردم و به سمت کوچه رفتم اما انگار بچه ها می خواستن به تعطیلات هاگزمید برن که انقدر عجله داشتن...من به انبوه بچه ها نیاز داشتم که اسنیپ منو نبینه...پس منم شروع کردم به دویدن و بعد هم با اولین ماشین مشنگ ها به خونمون رفتم...به خونه که رسیدم رفتم سراغ بقیه داستان اما کتابم سر جایش نبود و من از مادرم پرسیدم که کتابم کجاست ولی جوابش مثل همیشه این بود که بعد از ناهار صحبت می کنیم...بعد از ناهار مادرم خیلی مهربانانه گفت که من بی جنبه ی به تمام عیار هستم و تا وقتی که جنبه پیدا نکردم نمی تونم ادامه ی کتاب رو بخونم...منم که شستم خبردار شد آقای کاظمی ماجرا رو به مامانم گفته فوری بحث رو عوض کردم و گفتم که آقای کاظمی امروز حالش خیلی بد بود ۳ تا قرص آرامش بخش خورده بود و همش داد می کشید(بی جنبه های ادبی این تیکه رو نخونن چون دروغ , بداموزی هست!!!)مادرم پاشد و به سمت ظرف ها رفت...یک کفگیر در دستش گرفته بود و با ان به سمت طرف ها نشانه رفت..."اینگامه دِ لوی اوسا"...هاج و واج موندم این که جمله ی هرمیونه :" مادر ....شما..." و مادرم قبل از اینکه حرفم تموم بشه با چشمکی پاسخم را داد و بعد از کابینت کتاب هری پاتر را درآورد و نشونم داد و هر دو لبخندی به یکدیگر زدیم....!!!!!!!

 پرنیان فلاحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 17:45  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

Free Page Rank Tool