تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

دوچرخه ي كودكي هايم

چرخ... .. چرخ

مي چرخيد روزگاري با كودكي هايش

و او ركاب زنان در پي اش ....

پرواز را آغاز خواهد كرد ...

شور پرواز بي پروا حسي است بس عجيب

دختركي بود

سوار بر دوچرخه اي رنگي ، مي خواست برسد به انتهاي

يك كوچه ي بن بست

چشم هايش برق مي زنند در آن نگاه دور كه مسير را برايش معنا مي كند ...

پا مي زند ...

در صداي خنده هاي كودكانه اش

و نوازش باد

سنگريزه اي شايد .....

چرخش يك لحظه ي چرخ ....

سكوت ....درد ....

                           و بادي كه ديگر نمي وزيد ....

سايه ي مادر بزرگ

كه دوان دوان نزديك تر مي شود

و نگاه دخترك

از لا به لاي خيسي مژه هايش به انتهاي كوچه ي بن بست

                                                      ****

به اينجا كه رسيد گفت :

" من هر بار ، همين موقع از خواب مي پرم !

اما بلاخره در يكي از اين خواب ها تا آخر كوچه ي بن بست پا مي زنم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 22:19  نویسنده  سارا حدادی  | 

خرِ مش ممد نشست كنار مش ممد.بهش ﮔﻔﺖ:مش ممد مي خوام باهات دردو دل كنم . مش ممد ﮔﻔﺖ :ﺑﮕﻮ,ﮔﻮشم با توِ!! خر جزن كه رم كرده بود,ﭘالونشو در آورد و شروع كرد به دردو دل. ﮔﻔﺖ : ببين مش ممد,من دلم زن مي خواد !مش ممد ﭼشاش هشتا شدو ﮔﻔﺖ : اٍه واه ه ه ه !!!!!!خرِ ﭘرو,تو خجالت نمي كشي كه تو روي صاحابت ميﮔﻲ زن مي خواي؟؟؟

خر جون كه رم كرده بود,شروع كرد به ﮔﺮيه و زاريو آه و ناله﴿!!!!!!!!!﴾كه مش ممد جون بي خيال شو و بيا اين خرِمش مريم رو واسه من ﺑﮕﻴﺮ!!!
مش ممد ﭘاشد و كلي خر جون رو كتك زد . اما اون بازم خرِ مش مريم رو مي خواست... عشقِ خر جونٍ مش مريم, حسابي ﭼشماي خر جونٍ مش ممد رو كور كرده بود و هر روز كه ميديدش كلي از خوشحالي,جفتك ميزد و عرعر ميكرد!!!! اما وقتي ميومد ﭘﻴﺶ مش ممد, فقط كتك ميخورد.
مش ممد مي ﮔﻔﺖ :خر جون ﭼرا اينقدر منو اذيت مي كني؟بيا برو ﭘالونتو تنت كنو برو تو آغلت .خر جونٍ مش ممد يك هفته ينجه نخورد و به قولِ خودش اعتصابِ غذا كرد!! ﭘاشو كرده بود تو يه نعل كه مي خوام خرِ مش مريم رو ﺑﮕﻴﺮم..

خلاصه مش ممد هر كاري كرد نتونست اين نعل ازدواج رو از كفٍ ﭘاي خر جونش بكنه!!
بعد از ﭼند روز مش ممد رفت خونه ي مش مريم. خر جونٍ مش مريم 3 تا ﭼاي آورد و نشست ﭘﻴﺶ مش ممد.مش ممد ﮔﻔﺖ :خر جون تو حاضري به عقدٍ خر جونٍ خوش ﺗﻴﭗ و قيافه ي من درآي؟

خر جونٍ مش مريم ﮔﻔﺖ :آره بابا ولي شرط دارم﴿!!﴾خر جونٍ شما بايد يك طويله ي دوﭘﻠﻜﺲ تو بالاي ده بخره,يك افسارِ طلا سفيد و يك ﭘالونٍ ابريشمي مهرم كنه!!!!مش ممد كلي دعوا و مرافعه كرد كه اي بابا﴿!!!!!!!!!﴾ﭼﻪ خبره آخه؟؟ ﭼﻪ جوري خر جونٍ من اينقدر مهرتو كنه تو اين اوضاع و احوالِ بيكاري؟؟؟
اصلأ ﻣﮕﻪ تو كي هستي؟؟؟ اونم ﮔﻔﺖ : به من ﻣﻴﮕﻦ خر مش مريم!!

خلاصه با اين طرز حرف زدنه خر مش مريم,مش ممد حسابه كار اومد دستش كه با اين مش مريم و خرش نميشه شوخي كرد!!!!تصميم ﮔﺮفت زودتر مراسم عقد كنان رو راه بندازه تا اين 2 تا خر زود تر برن تو طويلشون و با هم زندﮔﻲ كنن !روز عقد كنان رسيد .خرِ مش ممد مراسم رو تو طويله ي خودشون ﮔﺮفت و همه ي خراي محل رو دعوت كردن,خرِ غضنفر خان و خراي آقا قليدون و تقي خان هم بودن...

خرِ عاقد شروع كرد به خطبه خوندن, ﮔﻔﺖ :دوشيزه خر خانم,آيا وكيلم شما را به عقدٍ داﺋﻢ خرِ مش ممد,با مهريه ي يك طويله ي دوﭘﻠﻜﺲ تو بالاي ده,يك افسارِ طلا سفيد و يك ﭘالونٍ ابريشمي,در بياورم؟خراي محل عرعر كنون ﮔﻔﺘﻨﺪ: دوشيزه خر خانم رفته ﮔﻞ ﺑﭽﻴﻨﻪ!!!!!براي بار دوم خطبه رو خوند :
آيا وكيلم.....؟؟؟؟كه يهو دوشيزه خر خانم كه حوصلش سر رفته بود,جفتكي انداختو با عرعرﮔﻔﺖ : بلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله !!!!!!!! و همه ي خرا دست زدنو يه كم سم كوبيدن,بعدشم با يونجه دهنشون رو شيرين كردن!!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 19:23  نویسنده  مریم خدادادی  | 

زل زده بود به دوربین و توی چشم هایش چیزی موج می زد که شادی نبود.یعنی نمی توانست شادی باشد،با آن مقنعه ی تنگ که روی پیشانی اش را پوشانده و آن روپوش سبز بدرنگ.

اسمش را به من نگفت.قبل از اینکه بنشانمش جلوی دوربین دست کشیدم روی سرش و پرسیدم:اسمت چیه عزیزم؟

نگاهم کرد،انگار از چیزی یکه خورده یا ترسیده باشد.نگاهش برای مدتی طولانی ماند روی صورتم،همان نگاهی که تهش چیزی موج می زد.

سعی کردم خودم را بی توجه نشان دهم.رفتم سراغ دوربین و سه پایه و مشغول آماده کردن وسایل شدم.سوت هم می زدم که یعنی ببین،حواسم به تو نیست ها.بعد از چند دقیقه گفتم:صاف بنشین،آها…حالا یه لبخند کوچولو.

زل زد به دوربین.با همان چشمهای درخشان که چیزی تهش موج می زد.بعد که دوربین چلیک صدا کرد و نور زد توی صورتش،چشم هایش را بی هوا بست.بعد بازشان کرد و زد زیر گریه.یعنی ترسید؟رفتم طرفش،ناشیانه دستهایم را کشیدم روی سرش.روی همان مقنعه تنگ و چروک.بعد از چند دقیقه اشکهایش بند آمد.فکر کردم حالا چه کار کنم؟گفتم:فکر کنم چشمهات بسته افتاد توی عکس.حالا محض احتیاط دوباره می گیریم.چشمهات رو نبند.خب عزیزم،اگر قشنگ به دوربین نگاه کنی یه گنجیشک ازش می یاد بیرون.

نگاهم کرد.دهانش را باز کرد و با صدای لرزانی گفت:گفتی گنجیشک؟

-آره،گنجیشک.بقیه ی دوستهات هم بیرون منتظرن.کارمون طول کشید ها عزیزم.

-من بلدم بنویسم گنجشک.تازه،یه گنجیشکی رو می شناسم که پاهاش می لنگه،وقتی می خواد پرواز کنه یه بالش تکون نمی خوره خوب،نمی تونه زیاد بره بالا.

-جدی؟حالا آروم بشین.این عکسه رو که بعدا نگاه کنی می گی ببین این عکس جشن باسواد شدنم بود ها،همون آقاهه گرفتش که دوربینش گنجیشک داشت،توی مدرسه.

-بعدا یعنی کی؟

در اتاق تقی صدا کرد.خانم مدیر بود:

-آقا زود باشین لطفا،بقیه بچه ها منتظرن.الان اولیا می یان.اگر هر عکسی اینقدر طول بکشه که تا فردا صبح باید اینجا باشیم.جشن یک ساعت دیگه شروع می شه.

منتظر جواب من نماند.خیز برداشت به طرف دختربچه که دوباره بغض کرده بود:سپاهی،چرا مقنعه ات اینقدر چروکه؟به مادربزرگت گفتی جشن الفباست؟

با دست مقنعه ی دختر را صاف و صوف کرد و رو کرد به من:آقای محترم عجله کنین.

از اتاق که داشت می رفت بیرون در پشت سرش جیر جیر کرد.

دختر جمع شده بود توی خودش.گفتم:صاف بشین.نگاه کن که گنجشکه رو بگیری وقتی می یاد بیرون.

صاف نشست و چشم هایش را دوخت به دوربین.صدای چیلیک دوربین که آمد نسیمی از لای پنجره وزید توی اتاق.سرم را که آوردم بالا،دیدم گنجشکی نشسته روی شانه های دخترک و جیک جیک می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:35  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

شب سردی بود، اما نه از آن هایی که آدم اگر بمیرد هم حاضر نیست بیرون برود. یک شب سرد معمولی بود. برای دستشویی رفتن می شد بیرون رفت.با قدم هایی که انگار با کفش هایی بیش از حد پاشنه بلند برداشته می شدند، از پله های سیمانی پایین آمد و به طرف دستشویی در سمت دیگر حیاط رفت. شب ساکتی بود اما سکوتش هم از آن سکوت های خلل ناپذیر مرموز نبود. هر از چند گاهی بادی لا به لای شاخه ها یا چیزی شبیه آن می شکستش.

   "لعنتی. یه هفته توی این خراب شده بدون حتی یه اتفاق عجیب که بشه باهاش داستانی نوشت."

  


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:26  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

-نه خواهش می کنم جلوتر نیا... همون جا بایست. خواهش می کنم!

اما آن هیبت سیاه هم چنان جلو می آمد. با همان قدم های منظم همیشگی. قدم هایی که انگار با کفش هایی با پاشنه های تیز برداشته می شدند. پاشنه هایی که زمین را سوراخ می کرد. تق تق تق تق.کفش هایی با پاشنه های سیاه.

ساعت دیواری بزرگ هم همچنان ادامه می داد. نوک تیز ثانیه شمار هر لحظه خطی را نشان می داد و صدای حرکتش در سالن خالی می پیچید. هیبت سیاه قدم هایش را با ساعت تنظیم کرده بود یا ساعت با او؟

-بایست... لطفا! بایست. بایست. بایست... حاضرم هر چی دارم بدم فقط بایست...

حتی یک لحظه هم توقف نکردند. هیچ کدامشان. حتی حرکتشان را کند هم نکردند. حتی نپرسیدند که حاضر است چه چیزی را بدهد.

تق تق تق تق. این زمین نبود که با هر قدم سوراخ می شد. او بود. ذهنش بود. وجودش بود. با هر "تق" انگار در زمین فرو می رفت. انگار هر قدم روی سر او فرو می آمد.

-نه... بایست! ادامه نده، بایست...

هیبت سیاه نزدیک شده بود. خیلی نزدیک. ساعت هم همچنان ادامه می داد. کند تر نشده بود. تند تر هم نشده بود حتی. فقط ادامه می داد. او بیشتر فرو می رفت.

ضجه زد:

-بایست...

هیبت سیاه با تمام سیاهی اش به روی او فرو آمد. تیک/تق.

آخرین ضربه بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:15  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

برا ی خواندن داستان دنباله را دنبال کنید!


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 19:59  نویسنده  علی مرسلی  | 

       ساعت را نگاه مي كنم. ده است. آخ چه قدر خوابم مي آيد! حتماً همه رفته اند . مانند هر سال .  انگار نه انگار كه ديشب تا كنون نه ساعت خوابيده ام . اين قدرخواب هاي جورواجور و مزخرف مي بينم كه احساس پريشاني عجيبي بهم دست مي دهد. هنوز به چند ساعت خواب ديگر نياز دارم.  اگر مثل سال هاي گذشته رفتار كرده باشند حتما پدر نرفته است . عادت باقي اعضاي خانواده است كه در «روز سپيد» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت مي روند. من هم دو سال همراهيشان كردم اما چيزي دستگيرم نشد و هيچ سودي در اين كار نديدم ! بعد فكر كردم كه وقتي در اين روز پدر اين قدر مهربان است چرا بايد مهر او را از دست داد و براي عبادت همگاني _كه بي نتيجه هم هست_ رفت!؟ باري به اين نتيجه رسيدم كه بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده كنم.   با اين كه احتياج به خواب دارم ، اما بايد برخيزم ! بايد از امروز به خوبي استفاده كنم . به صورتي مبهم به ياد مي آورم كه صبح مادر دستوراتي به من داده است. اما اهميتي ندارد زيرا كارهاي مهم تري دارم. امروز همه جا حسابي تميز و صامت است ! اصلا اسم « روز سپيد » را من به همين خاطر براي اين روز انتخاب كرده ام . همه چيز پاك است و در خيابان ها نيز سر و صدايي وجود ندارد. البته نفس و روح مردم نيز تا حدي پاك مي شود و در مجموع همه چيز سپيد است!    علت اين كه ديشب خواب هاي پريشان مي ديدم اين بود كه : قصد داشتم امروز به عبادت نروم و ديشب هي با خودم كلنجار مي رفتم كه آيا كار درستي مي كنم يا نه؟ اين قدر فكر كردم كه افكارم حسابي پيچيده و در هم ريخته شدند.   ليكن بايد برخيزم كه كارهاي زيادي دارم.

       لباس هاي زيبا ترم را مي پوشم ؛ به پدر سلام مي كنم و او همراه لبخندي جوابم را مي دهد و احوالم را مي پرسد و من هم با خوش رويي پاسخ مي دهم .   دارم اتاقم را تميز مي كنم كه فكرم سراغ پدر مي رود. از همان لبخند آغاز صبحش دريافتم كه امروز هم ، چون سال هاي پيش با مهر خاصي رفتار مي كند. بايد به سراغ نقاشي نيمه كاره ام بروم . هنوز فكرم پيش پدر است . ناگهان به اين فكر مي كنم كه او در روز سپيد چه گونه عمل مي كند؟  اين قدر ديشب فكر كرده ام كه اكنون قدرت تفكر چنداني ندارم ، ليكن اين يكي ، از آن دسته فكرهاي سخت نيست . پدر ساعات يا دقايقي را به تنهايي در اتاقش به سر مي برد و باقي ساعات روز را همراه ماست و با خوش رويي با ما صحبت و كمكمان مي كند. اما نمي دانم در آن ساعات تنهايي چه گونه تزكيه ي نفس و روح را انجام مي دهد  و يا اصلا انجام مي دهد؟ البته از رفتارش روشن است كه نسبت به اعمال خاص روز سپيد بي تفاوت نيست. حس كنجاوي شديدي در من پديد آمده و البته همواره به اين اميد وارم كه همان گونه كه كارهاي پدر هميشه بر من تا ثير گذاشته ، تهذيب نفس او نيز بر من خاصه بر افكار بي نتيجه و خسته ام  اثر كند. با اين كه انديشه ام امروز پريشان است ، نمي دانم چرا اين قدر حال دارم و خوش بختانه همين حال و حوصله ، افكارم را در بهبودشان ياري مي كند . با اين وجود جلوي عملي كردن كنجكاوي خود را مي گيرم . آه ! من احتياج به يك طرح تازه دارم ! نقاشي را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ويلون مي روم . با نواختن آن شور و احساس عجيبي در من ايجاد مي شود . . . بي اراده ويلون را رها مي كنم و به سراغ پدر مي روم . احساس مي كنم دلم مي خواهد با او باشم و با او صحبت كنم . پدر در اتاق است . در را باز مي كنم . ناگهان حس عجيبي در من ايجاد مي شود. پدر احتمالا در حال عبادت است . من كه بسيار منتظر چنين فرصتي بودم ليكن نمي توانم حالت پدر را تشخيص دهم و كم كم هم اين امر را فراموش مي كنم . چهره ي پدر را مي بينم كه با خوش رويي بر من لبخند مي زند . بي اختيار داخل مي شوم و به سوي او مي روم . چهره ي  خود را در آ يينه ي درون اتاق مي بينم كه لبخندي شبيه پدر بر لب دارم . در احساسي عجيب غرق مي شوم  و چيزي به خاطر نمي آورم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 23:8  نویسنده  شهاب وصالی  | 

زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است  و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.

 "زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."

 اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.

  "زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."

 داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد.  زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.

سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند.  موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.

 هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود.  اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.

 هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.

 از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.

 هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"

 

باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود!

                                         

 شاهین سجادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 13:3  نویسنده  شاهین سجادی  | 

زیر سنگینی نور بیدار می شوی. از دریچه کوچک چشمت فشرده می بینی نور را که آرام از لایه های ابر می گذرد و جان می دهد مردمک سیاهت را! نیم بسته اش می کنی. تنگ می فشاری از ترس سوزش مردمک ,  چشمت را. بدن مچاله ات را که امروز مچاله تر شده است را کش می دهی. آن چیز که ذهن تو را در آغوشش مخفی کرده است هنوز برایت نا قواره به نظر می رسد. زیر پلک هایت دنبالش می گردی! با آن که می دانی نخواهی یافت. روز ها معنی خود را مدیون رویاهات هستند. خوب می دانی چگونه به پروازشان در آوری. به آرامی  دستت را روی چشمت می گذاری تا شاید زیر نور سیاهی رویایت را از فراموشی نجات دهی… با تمام وزنت روی سرت فشار می دهی! مبادا امروز چیزی برای فکر کردن نداشته باشی!
  دستت را لای موهای چرب فرو می بری خوب لمسش می کنی! از روی یک بر آمدگی می گذرانی انگشتت را. چند بار تکرارش می کنی. ناخنت را تیز می کنی. آن قدر محکم خارشش می دهی که در چند لحظه نوک انگشتت به مایعی چسبناک آغشته می شود. چشمت را باز می کنی تا رنگ این مایع سرخ را ببینی! خون است… مبادا رویایت را باور کنی!
 در یک حرکت از جایت بلند می شوی! دهانت را آن قدر باز می کنی تا دیگر نتوانی! چشمانت خیس تر می شوند. با انگشتت نوک چشمت را پاک می کنی! دیرت شده است تلفن را برمی داری…  برای من هم دیر شده است. تنهایت می گذارم . مبادا سر وقت نرسی!
  بیدار شده ای؟ نمی دانستم… فکر می کردم امروز هم تا ظهر خواهی خوابید! امروز ناب ترین لحظه هر روزم  را از دست داده ام! می دانی آخر زیبا ترین چیز برای من دیدن آن لحظه است…لحظه نابی که درست پس از این که بیدارت می کنند چشم نیمه بازت را می بندی و لبخند تلخ کم رنگی می زنی و لحاف را روی سرت می اندازی و زیر لحاف به طرف دیوار متمایل می شوی و خود را در آن می فشاری و باز زور می زنی تا خوابت ببرد. رویا ها همیشه نیمه تمام می مانند و تو هیچ وقت نتوانستی با این قضیه کنار بیایی! می دانم چه قدر از او متنفری! چشم دیدن تو را ندارد… مبادا امروز هم سر همان قضیه با خواهرت دعوا کنی!
  چرا احساس گناه می کنی؟ مگر تقصیر تو بود؟ هر کس دیگری هم اگر جای تو بود نمی توانست خودخواه نباشد… هیچ وقت غرورت را نشکن! من هم می دانم که تو از اول دوستش داشتی قبل آن که خواهرت عاشقش بشود. طبیعیست که خواهرت هیچ شانسی نداشته باشد. او نه زیبایی تو را دارد و نه جزبه ات را. زود حاضر شو. مبادا سر وقت نرسی.
  من هم عاشق فیلم بودم! چه دنیای بود! همه چیز را می شد روی یک پرده زنده دید… دنیا های لایه به لایه! یادم می آید زمانی برای فرو رفتن در یکی از این لایه ها تمام وجودم را خرج می کردم. همان قدر که زندگی من بی هیچ برو برگشتی ساکن و گندیده بود همان قدر دنیای فیلم ها جاری و سرزنده می نمود. آن قدر در فیلم ها زندگی کرده بودم که گاهی احساس می کردم من هم مجبور هستم این نقش را بی هیج کم و کاستی بازی کنم. گاهی کاری احمقانه می کردم تا فیلمم جذاب تر شود و گاهی آن قدر در تعقل فرو می رفتم که خودم هم نخواهم از این لحظه گنگ خلاصی یابم! فیلم هایم در تنهایی شکل می گرفت. هیچ ارتباطی را به تصویر نمی کشید. اما این اواخر همیشه کسی در فیلم حضور داشت که زیر نور پردازی های بدیع و پر احساس غروب در راه برگشت به خانه مرا از دل نقش بیرون ببرد و یک فضای عاشقانه متعفن را به فیلم ببخشد. اما هیچ کسی حاضر نمی شد که نقش مقابل من را بازی کند. دیگر همه فیلم ها کم کم به مالیخولیا مبتلا شدند. با خود فکر کردم که مبادا با ساختن یک فیلم آبروی هنری خودم را بر باد دهم…یک لحظه به این فکر افتادم که دیگر فیلمی نسازم!
  در دلت می ترسی از خوابی که دیده ای! نه خرافاتی نشده ای. در چنین مواقعی باید همه چیز را امتحان کرد. می دانی اگر خوابت را برایش تعریف کنی ممکن است فکر دیگری بکند. حتمآ هم همین طور است. مرددی. نور سرخ رنگی روی مو هایت سایه انداخته است. باز دستت را درون مو هایت فرو می بری. به قیمت به هم خوردن موهایت خوب پوستش را وارسی می کنی! خودت هم خوب می دانی که احمقانه است. چنین چیزی ممکن نیست. از نیم رخ نگاهت می کنم. چشمانت برقی می زنند و نیم خیز می شوی دختر روبه رویت می نشیند. از دیر کردنش معذرت می خواهد. می خواهی خودت را از دیدنش ذوق زده نشان دهی. اما اصلا این چنین نیست. شتاب زده حالش را می پرسی. با نگاهی آمیخته به محبت نگاهت می کند و می شنوی که زیر لب  تشکر می کند. انکی از مو هایش آشفته روی پیشانیش ریخته اند. مردی سفید پوش جلو می آید. منوی دفترچه واری را روی میز می گذارد طوری که به تو نزدیک تر باشد. دختر ساکت است. منو را به طرف دختر هل می دهی با دست مانع می شود. می پرسی که آیا باز استیک مخصوص می خواهد؟ اما با یک نگاه سرد ولی با محبت می گوید که گشنه اش نیست؟ می دانی که از اصرار کردن بدش می آید. مرد سفید پوش هنوز منتظر است. برای خودت چیزی سفارش می دهی. دور می شود با نگاهت تعقیبش می کنی. آرام رویت را بر می گردانی به طرف دختر دوباره از حالش جویا می شوی! دوباره تشکر می کند!
  می دانم که دلت برایش می سوزد. خوب اما تو نباید به خاطر دیگران خود را از چیزی که دوست داری محروم کنی! حتمآ خودش یکی دیگر را پیدا می کند. خیلی زود فراموشت می کند. نه تو خیانت نکرده ای. اوست که ارزش تو را ندارد! اگر ارزشت را می فهمید از دستت نمی داد!  مو هایش زیر نور چراغ به سرخی می زنند. سرش را نزدیک می آورد.
 خوب در چشمهایش نگاه می کنی! باز مرددی! دل به دریا می زنی و آرام طوری که غیر او کسی صدایت را نشنود می گویی: « ببین… چند شبه که همش خوابای عجیب غریبی می بیننم! تا حالا بهت نگفته بودم اما من هر خوابیو که ببینم خیلی زود تعبیر می شه مثلا : خواب تو رو قبل این که ببینمت دیده بودم. دقیقا عین خودت بودی حتی اسمتم ریتا بود. رو دفترچه …»
لبخندی می زند و می گوید:« خوب خوابت را تعریف کن»
 می گویی :« ببین من دیشب خواب دیدم که تو همین رستوران نشستیم و داریم با هم حرف می زنیم که دستت و کردی تو کیفت و بعد یه چیز تیز از کیفت بیرون آوردی و شروع کردی به ضربه زدن تو سرم طوری که تو سرم صد تا سوراخ به این اندازه درست شد. اول فکر کردم داری بازی در می آری اما وقتی که دستم و کردم تو موهام متوجه شدم که یه مایع لزج زرد…»
خودت را بهت زده نشان می دهی و شتابان کیفت را از روی میز بر می داری و  تا می خواهی بلند شوی دستت  را می گیرد و آرام می گوید:« ریتا…» به حالتی غمگین می نشینی و در حالی که به خودت زور می زنی که گریه کنی! معصومانه چشمش را روی چشمان تو می لغزاند و در حالی که مدام سرش را تکان می دهد می گوید:« صبح که زنگ زدم قرار امروزو کنسل کنم خواهرت گوشی و برداشت. همه چیزو برام تعریف کرد… تو نباید این کارو با من می کردی.»
 احساس می کنی بار سنگینی از دوشت برداشته شده است. دوست داری تا جایی که می توانی گستاخ تر بشوی. چهره ات را ترش می کنی! با صدایی بلند با در حالی که عصبی شده ای فریاد می زنی:« حسود…حسود….تو لیاقت منو نداشتی…» با دیدن چهره معصومش در حالی که صورتش هم زیر نور سرخ شده یک لحظه از خودت بدت می آید. با قدم های بلند از رستوران خارج می شوی. موبایلت زنگ می زند. از کیفت بیرونش می آوری.خودت را جمع و جور کرده نفس عمیقی می کشی و جواب می دهی : « الو…الو… سلام … خوبم... دیشب خوابتو می دیدم....باحال بود بعدآ برات تعریف می کنم ,راستی امروز کجا می تونم ببینمت؟ … آره خوبه... اول باید برم خونه… نه خودم حلش می کنم. اونم یه جوری باید کنار بیاد… مهم نیس… بسپر به من… نه مرسی …بای بای!»
  وقتی از تاکسی پیاده می شوی از دیدن این همه جمعیت جلوی در بهت زده شده ای. آمبولانس ,مادرت که گریه می کند و خواهرت که ...
کات… کات… نباید اینطوری می شد. خیلی مضخرف تموم شد… گفتم کااااااااااااااااااااااااات... بس کنید...من باید فیلمم رو تموم بکنم...

شاهین سجادی www.sokoot.tk

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 8:26  نویسنده  شاهین سجادی  | 

Free Page Rank Tool