و خوب هستی
مهربان هستی
وبخشنده
اما
پیری بد دردیست
زمانه عوض شده است
ودستها در بازار فراوان...
روی اتوماتیک تنظیمش کن
بپر
و خلاص...!
««چارلز داوسین»»
و خوب هستی
مهربان هستی
وبخشنده
اما
پیری بد دردیست
زمانه عوض شده است
ودستها در بازار فراوان...
روی اتوماتیک تنظیمش کن
بپر
و خلاص...!
««چارلز داوسین»»
چه خوابی کرده...!

و یک شاخ سفید که روی سرش بود
آرامش از دلم پر کشید...دلم شجاعت رستم را خواست
ناگهان خشم چشمانش تنم را لرزاند...زانو هایم خم شد
منتظر بودم...چشمانم را بستم و خودم را آماده کردم
اما
پتکش را بر سرم نکوبید
دستان خال خالیش را به سویم دراز کرد و به رویم لبخند زد
کمکم کرد تا برخیزم!
آری!دیو خال خالی* کنکور آن قدر ها هم ترسناک نبود.
۲۲.۶.۱۳۸۶ ۱۲:۴۵ نیمه شب
*دیوها به سه دسته ی سفید خال خالی و سیاه تقسیم میشن که دیوهای خال خالی در مرتبه ی دوم قدرت هستند.
صداي تو پر از سكوت
صداي تو چه خسته است.
صداي آشناي يك،
غرور دل شكسته است!
گاهي پر از گل مي شوي
گاهي پر از درد و سكوت
گاهي پر از ترس و غمي
در لحظه ي شرط و شروط!
در لحظه هاي بي كسي
خم مي شوي تا مرز نور
آن وقت روزت مي شود،
دریایی از عشق و سرور!
بيا بمان، كمي بخند
پر از هواي تازه شو
ترانه اي بخوان و بعد
شبيه آن ترانه شو!

به حساب بی ادبیم نذارین اگر چه شاید تو وجود همه ما شیطنت داره فغان میزنه!
احساس کردم این وبلاگ داره میمیره! این post رو خیلی وقته نوشتم.....به دنباله متن مادر و کامنتی که واسش گذاشته بودند..
این شیطنتو تقدیم میکنم به همه ۲چرخه سوارها مخصوصا یکی از بهترین هاش که نشستم و همه متن هاشو خوندم. خوشحال میشم اگه این متن جنب و جوش رو به بلاگ هدیه کنه!!
.......................
...............................................
.....................
پرسنده اي با پرنياني از نام و نشان بر دوش ، در عرصه ي 2چرخه ، سنگ و گنجشك را مفت ديده بود و ذيل نوشته ي مادر كامنتي تدارك ديده بود..... ناخواسته سبب گشت تا دورادور الحمدي بر سهراب خوانده باشم.اميد است سهراب Bluetooth اش روشن باشد و دريافت تحفه شب جمعه اي را بپذيرد!
اما سهراب..!كه چه شد از خاطرم گذشت :
همان نخست كه ‹ پرنيان › خواندم و اين معما در ذهنم بساط گسترد كه از كجا نام و نشان مرا مي دانسته ؟! ، در كشاكش چرا و چگونه ها راه به جايي نبردم الا نوشتن كامنتي در پاسخ به آن كه از قديم الايام گفته اند : ‹ موشك جواب موشك!›
عزم خويش را جزم و بسيار عجولانه همت گماشتم تا سهراب وار بپرسم كه حين دور شدن از اين خاك غريب با قايق ، در تلاطم كدام دريا كارت شناسايي ام به آب افتاده و ‹ .... پرنياني كه سر از آب به در مي آرند... › شهرت و رشته تحصيلي ام را بربوده و اكنون با زيركي در پي فروش محرمانه اطلاعات صنفي-خصوصي بنده به خويش است. در اين افكار واهي اسير بودم كه دفتر شعر و خاطرات ايام خردپايي خويش را ورق زدم : برگه اول سپيد تر از هر شعر سپيدي و بعد هم سياه مشق هاي فرود آمده از مخيله ي ‹ نَه شاعرانه ام !› . در پس سياه ورق هاي خاطرات ، به صفحه ي وعده وعيد هاي سهرابِ قايق ساز مبني بر ساخت قايق و رفتن به شهري با پنجره هايي رو به تجلي! رسيدم. ناگاه برق از چشمانم پريد كه : اي دل غافل ! اين پريان است نه پرنيان! بالفور درگاه الهه ي ادبيات را سجده شكر فرود آوردم كه گاف به اين بزرگي را بر خلق وبلاگي آشكار نكرد و به رُفو كردن اين سوتي بزرگ تفألي به فرهنگ فارسي معين زدم . درآمد :
پرنيان : پارچه ابريشمي گلدار.
خام شدم كه آهان يافتم! يافتم!.... پَ داش مون اهل دله !! بنا كردم به شير و ببر كشتن كه كامنت بدم:
- بابا لوتي! زوت تر ميگفتي كارت درسته!
تو همون مخيله مذكور ، يه لوتي با كلي فضايلات و فردين بازي تجسم كردم هيكل آه!دستمال ابريشمي به گردن و سبيل بنا گوش ،. ادامه دادم:
- منو ميگي؟ داش كوچيكت ، قيصرم !! ما كه مي دونيم نارو مارو تو مرام لوتي نيست .مرامي ، اگه آمار ماماري از ما داري بي خي شو! داش همه جوره دارمت نكنه خدايي ناكرده به كله مبارك بزنه داش قيصرتو بفروشي!
بر اين سياق هي تو فكرمون داشتيم تاب مي داديم كه پيش خودم گفتم نكنه با تمام اين داش مشدي گري و قيصر بازي راه به جايي نبردم هيچ، تو 2چرخه نونمون هم آجر شه كه : كي اينو با اين سرو وضع راه داده 2چرخه بازي!
تو اين هول و ولا ننه م از پشت ديفال اتاق يه هويي پيداش شد.......
با لحني مزيح مرا آگاه ساخت كه امواج سوتي از پس سوتي ام را كرانه اي نيست ؛ آهسته و شمرده در كنار گوشم نجوا كرد كه : اي مجيد جان! دلبندم!! گرچه تقصير نداري و با ملبسين به لباس هاي آنچناني زربافت و ابريشمي رفت و راهي نداشته اي، ليك بايد بداني پارچه ابريشمي گلدار كجا و دستمال ابريشمي ( يزدي) گردن قيصر كجا !؟!
و مولانا گفتني !رو به درگاه الهه ي بخشش نمود كه : خدا تورا آني دهد نه اين!!
كوتاه گفته باشم در بن بست اين معما تا كنون راه به جايي نبرده ام.ناگزير بر آن شدم تا طي نگارش دستخطي خويش را گزيده معرفي نمايم : نه كه سهراب زده باشم و بگويم ..
اهل تويسركانم / آري........ نامم مي دانيد/ رشته ام ميكانيك / دانش گاه تب خيز!/ دست خطي دارم ........ بهتر از مير عماد/.....
نه !
با سهراب قايق ساز ، در طراحي و ساخت وجه اشتراك دارم و به كاربردن افعال از جنس مستقبل اش !
حال كه عذر تقصير به درگاه حضرات عاليات دوچرخه سوار آورده ام. تنها هدفم رهايي از اين بن بست روحي ( كه در آن بيم بن بست زدگي و مرافعه با اين سهراب قايق ساز - كه در روايتي پيشه اش نقاش آمده – مي رود ) و دوباره يافتن شاهراه ادب و زندگي در نوشتار ، است.
باشد كه اين نوشته اسائه ادب به درگاه شريف جناب هم وبلاگي عزيز ( پ.ف ) نبوده باشد.
با تشكر و احترام فراوان
امضا: ســـهيل
هفتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج
1:نقد شعر
ژینا ژوژا از شاعران فوق پست مدرن معاصر ماست.او از سه سالگی شعر را با سرودن مسدس ملمع شروع کرده ، در پنج سالگی در غزل فرم به استادی رسیده و در شش سالگی با شعر پست مدرن آشنا شده است.تاکنون 123 جلد کتاب دیوان کل اشعار از او چاپ شده است که با عنایت به سن کم او اگر زیر ماشینی چیزی نرود یا خودش را نفله نکند این تعداد تا بیش از هزار جلد هم قابل افزایش است.معروفترین شعر ژوژا که نام او را بر سر زبان ها انداخت شعر «آهای سیاهی شب» است:

*********
نقد کتاب حسنی نگو یه دسته گل
در نقد هر منوتيک تاويل شناسی اثر خصوصاً بايد در مورد آثار ستبر ادبی با دقت تام اعمال شود. از اين رو که خالق اثر همواره در پی رد گم کردن منشا موضوع اثر است.
اگر کتاب « حسنی نگو يه دسته گل!» را از ديدگاه روانشناسانه و با اتکا به آموزه های فرويدی و يانگی بررسی کنيم ، مبرهن است که نويسنده کتاب از همان اوان کودکی دچار مشکلات رفتاری فراوانی بوده است.....
سلام به همه ی شما دختر و پسرای گلم ! (( ببخشین که یهو جو گرفت !!!
))
راستش من دیدم که چند مدتیه که فضای وبلاگ همه ش شده شعر و هیچ خبری از متن های ادبی و از اون مهم تر طنز نیست....((مخصوصاْ از اون متن های جون دار و به قول خودمون باحال !! ))این جانب طی تفکرات عمیقی که نمودم به نتایجی ـ بس مفید ! ـ دست یافتم که با اجازه ی همگی اعلام می دارم!!....می خواستم بگم که اگه بقیه هم موافق باشن من از این به بعد می خوام براتون یه سری متن ادبی بنویسم.....در واقع این متن ها از نوع طنز سیاسی هستن که یه نویسنده ی با حال مشدی به اسم ابراهیم رها نوشته....یعنی بهتره بگم می نوشته! ....چون این متن ها رو قبل تر ها توی یه نشریه که من اسمش رو نمی دونم به چاپ می رسونده و حالا به شکل یه کتاب درآورده....منم براتون اونا رو گلچین می کنم و هر دفعه یکیش رو این جا می نویسم....راستی کتاب رها پس از گذروندن یه سری مراحل (( تو مایه های ۸ خوان رستم )) موفق به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد شده....بد نیست بدونید که رها یکی از اعضای تحریریه ی چلچراغ هم هست....نشریه ای که اگه شما به دنبال یه نشریه ی جوون پسند و با حال و مشدی و مامانی می گردین من پیشنهاد می کنم که سراغش برین.....بازم بد نیست بدونین که مدیر مسئول چلچراغ آقای فریدون عمو زاده خلیلی (( سردبیر پیشین دوچرخه و بهتره بگیم سردیر کچل بچه های دوچرخه!! )) هستن....خلاصه در مورد چلچراغ > چی بگم هر چی بگم از خوبیاش کم گفتم ... ... ... !!!!.....حالا این حرفا رو بی خیال....اولین متن رو بخونین و حالشو ببرین...تا بعد هم خدا کریمه !!....
اعدام در بایگانی
یک روزی در یک شوشتری یک مسگری یک حرفی زد.به او گفتند : بهتر است یک مختصر گردنی از شما زده شود عجالتاْ.گفت : چرا ؟؟!!....گفتند : دیگه بدتر.بعد یک عده دانشجو که << آرامش فعال دانشان>> خسته شده بود ، یک کمی خودشان را جنبانیدند محض جنبش دانشجوئی!....بعد یک کمی سعید رضوی فقیه نامی یک حرف هائی زد که چه گوارا در کوبا زده بود.بعد گفتند : حکایت گردن و مسگر و دانشجو برود بایگانی ، فعلاْ.قضیه هم در حال حاضر در همان مرحله ی فعلاْ است !!!...
ی.ح
شیخ صمعان پیر عهد خویش بود بر وجوهش بیست سانتی ریش بود
صادرات نفت و خرما می نمود صادرش هر جای دنیا می نمود
گاه(1)C.F تا به بندر می رساند گاه بارش روی اشتر می چپاند
صد مرید کارگر برپای او کارمندان ،کاتبان همرای(2) او
سا ل عمرش بیش از هشتاد بود ناصرالدین شاه را در یاد بود!
شیخ صنعان همسرش را مرده بود(3) خویش از چنگ اجل جان برده بود(4)
بچه هایش در پی مال و جلال منتظر بر مرگ شیخ کهنه سال
این یکی رفته ژاپن، آن انگلیس دیگری هم تابع ملک سوئیس
* * *
شیخ پولی را به بانک روم داشت بانک اما فکر های شوم داشت
از قضا ارعاب(5)کردندی به روم وحشت افکندند در قلب عموم
شیخ ما ریشش فزون از قائده نامش آمد زمره ی «القاعده»
کرده بود آن بانک پولش را بلوک شیخ، ناراضی از این سیر و سلوک
گشت عازم تا کند مبلغ ،رها دسترنج از چنگ های اژدها
شیخ همراه آژانسی معتبر محمل خود بست،کرد عزم سفر
پای صنعان، چون به شهر رم رسید در هتل یک دختر رومی بدید
دخترک،منشی و کاتب،ماهرو پشت رایانه نشسته روبه رو
«آفتاب از رشک عکس روی او» زَرد تر از مِش وَ رنگ موی او(6)
* * *
روبه صنعان گفت شیخ ریشدار چشم های خویش را درویش دار
مادرو خواهر مگر خود را نبود عذرخواه و توبه کن پس زودِ زود
«گفت کردم توبه از ناموس و حال تایبم از شیخی و حال ومحال»
ساکن طاق دو ابرویت شدم دربه در در کوچه و کویت شدم
با نگاهی عاشق رویت شدم در خیالم همسر و شویت شدم
گر شوی ای ماه، در کابین من هم دلم از آن تو هم دین من
نقد من،ویلای من،اموال من رولز رویس و خانه ی توچال من
«از سر ناز و تکبر در گذر عاشق و پیر و غریبم در نگر»
* * *
دختر، اما دختری ترشیده بود آب و رنگ و خط به رخ مالیده بود
بینی اش با تیغ گشته صاف و راست گونه و پلک بدل اصلی نماست
دید،شویی بیش از این در پیش نیست ساکشن ومِش را مجالی بیش نیست(7)
دید سی سالش فزون،بی شوهر است حقه هایش فوت و فن آخر است
گفت باشد من زن تو می شوم ساکن اندر برزن تو می شوم
«باز دختر گفت ای شیخ اسیر» من گران کابینم و تو زشت وپیر
باید اموالت به نام من کنی اندکی از حجم ریشت کم کنی
سال مولودم من به میلادی حساب مهر عقدم سکه های زرِّ ناب
سکه ها بر سال میلادم شمار هر چه داری را به نام من درآر
«شیخ گفتش هر چه گویی آن کنم وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم»
هر چه گویی من بگویم روی چِشم ماه عسل را هم بیا اصلاً به قِشم
* * *
شیخ دختر را به شهر خویش برد هر چه دختر خواست آن را پیش برد
دخترک می خورد و می نوشید سیر می شمرد او روزهای عمر پیر
چون که هشتادش بشد هشتاد و پنج رخت خود بربست از چرخ سپنج
«گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد بی دریغ»
هر سه فرزند آمدند از انگلیس از ژاپن آن دیگری هم از سوئیس
با زن رومی شروع شد جنگشان یک ریالی هم نیامد چنگشان پول ها خرج وکیل معتبر شد، ولی خاکی نشد دیگر به سر
در ژاپن بودش یکی را اشتغال اشتغالش مرده ها را اشتعال
دومی در انگلیس ،سیّم سوئیس خدمت اصحاب مکنت کاسه لیس
هان، عبرت کن تو جانا، ای پسر دل مبندی لحظه ای مال پدر
پول ها را دخترِ رومی بخورد(8) ابن صنعان لخت ماند و گشنه مرد!
(1)-C.F : ) Cost and Freight ) :اصطلاحی بازرگانی به معنای قیمت کالا به علاوه ی کرایه آن تا محل مقصد
(2)-در نسخه اصلی همراه آمده است که موجب سقط قافیه می شود.همرای او:در مشورت با او،بله قربان گوی او
(3)-همسر را مردن: کنایه از دق مرگ کردن همسر،کشتن همسر به صورت عمدی ولی به روش های غیرعمدی مثلأ تهدید به آوردن هوو، ناخن خشکی و ندادن نفقه و الخ...
(4)-در یک نسخه ضد فمینیستی که نگارنده ی آن معلوم الحال است به صورت « جانش از چنگ اجل در برده بود» آمده است. با توجه به اینکه مصحح هیچ قرابتی بین «زن» و« اجل» نتوانست پیدا کند نسخه اول را برگزید.
(5)-ارعاب:ترور،وحشت افکنی؛ معنی مصرع: در رم یک عملیات تروریستی اتفاق افتاد.
(6)-ناظم پیشدستی کرده و به رنگ و جلای تقلبی دختررومی پیش از موعد، اشاره کرده است.
(7)دیگر حتی ساکشن و مِش وزیبایی عاریتی هم کم کم به کار دختر نمی آمد و از کتمان سن واقعی او عاجز بود.(مفهوم مورد 6 پاورقی)
(8)-نسخه اصلی:خرقه ی زر دختر رومی ببرد
علی مرسلی- بهار1385-تبریز
همیشه می دانستم کار، کارِ انگلیسی هاست.شکی نداشتم. توی این مملکت اگر آب هم می خوردی زیر نظر انگلیسی ها بود.شب و روز تحقیق و تفکر می کردم که چه طور این انگلیسی های موذی می توانند قلم های منور الفکر های ما را مسموم کنند، همه را غرب زده کنند،همه را لخت و عور کنند و به مطربی بیاندازند...آن سال که خشکسالی آمد، یاد حرف های دایی جان افتادم که اعتقاد راسخ داشت نباریدن باران هم کار آنهاست:«خدانشناس ها یک چیزی می فرستند به هوا که ابر ها را می دوشد و می چلاند و خشکش به ما می رسد...نمی بینی پسرم، در فرنگ از همه جا آب سرازیر است...حتی شهرشان را هم توی آب ساخته اند...»
من همیشه به حرف های دایی جان روشن ضمیرم ایمان داشتم و سعی می کردم مثل او با پرده برداری از رازهای سربه مهر استعمار پیر ، برگ زرینی بر افتخارات خانوادگیم بیافزایم.کاربس خطرناکی بود، اگر می فهمیدند سرم را زیر آب می کردند... ولی من که نمی ترسیدم...حاضر بودم جانم را هم فدا کنم...تا اینکه سرانجام بعد از سال ها جست جو و انکشاف به راز بزرگ استعمار پی بردم.
روزی در حال نوشتن مقاله ای برای یک روزنامه معروف بودم.موضوع مقاله نقش انگلیس جنایتکار در پدیده تسونامی و ارتباط آن با انباشت زباله در شهر ساری بود .خود کار آبی که تازه خریده بودم به روانی روی کاغذ به حرکات موزون می پرداخت.مقدمه مقاله نوشته شد.اما وقتی خواستم عبارت « انگلیسِ پلیدِ جنایتکار بد طینتِ اهریمنی » را بنویسم ، مثل اینکه جوهرش تمام شده باشد از حرکت باز ایستاد.روی کاغذ دیگری با کشیدن چند خط امتحان کردم، خیلی روان می نوشت.خواستم عبارت مذکور را به دنباله تحریراتم اضافه کنم ، اما ننوشت!
با دومین و سومین تلاش هم ننوشت.به فکر فرو رفتم.با توجه به هوش و فراستم که در میان ضمه مطبوعات زبانزد است، ناگهان جرقه ای در اعماق ذهن باریک بینم پدید آمد .سریع مارک خودکار را نگاه کردم.،از همان خود کارهای معروف انگلیسی بود ( که فقط مثل خودشان می نویسند) به یاد آوردم ،سالهاست دانش آموختگان و روشنفکران از این قلم ها استفاده می کنند.از وثوق الدوله و فرمانفرما وخود اعلی حضرت تا ریز و درشت ماسون های وابسته و پیوسته به انگلیس همگی از این خودکار ها استفاده کرده اند.پس بحث قلم های مسموم که عامل انحراف و غربزدگی منورالفکر های ما بود صحت داشت و من این قلم های مسموم را کشف کرده بودم.حکمأ به نحوی در مکانیسم این قلم ها اعمال نفوذ شده بود که فقط در جهت منافع استعمار روی کاغذ می لغزید وبه این ترتیب به دست پاک وطنخواهان مخلصی چون مرا در حنا می گذاشت.تئوری جدیدم این بود که احتمالأ خودکارهای مارک امریکا و فرانسه و آلمان هم هر کدام ابزاری استعماری هستند که در دستان ناآگاه منور المخ های ما به نفع استعمار صاحب مارک ،جوهر بر کاغذ می افشانند.بعد از این کشف عظیم سریع خودکار را حواله سطل زباله کردم.، سپس به ذهن آماده ام خطور کرد که نکند دوربین مدار بسته یا ضبط صوتی هم اندرونی خودکار تعبیه شده باشدو به این ترتیب استعمار گران از کشف اسرارشان توسط اینجانب مطلع گردند.بنابراین سریع خودکار را با چکش به پودر مبدل کردم و در توالت( گلاب به رویتان)ریختم.البته یادم نمی آید سیفون را کشیده ام یا نه.(در اسرع وقت باید چک کنم)چکیده این کشف را با نام مستعار به زودی منتشر میکنم. البته ممکن است به همین زودی هم نباشد. چون از آن روز به بعد از ترس دسیسه های استعمار با پر مرغ و مرکب روی پوست گوسفند کتابت می کنم که کمی زمان می برد.ولی در عوض امنیت جانی ام را تضمین می کند.آری مخاطبان عزیز ،کلید نجات ما ، خودکفایی در تولید خودکار و گوش به زنگ بودن برای کشف توطئه های دشمن است.
بدرود
اعلان موجودیت و طرح اساسنامه ی انجمن بی طرفان جهان!
مقدمه:
جهان امروز جهان ایسم ها و لوژی هاست.یکی چپییست می شود، یکی راستیست.یکی کوبیست می شود،یکی کمونیست. یک نفر نظریه پرداز سیاسی می شود،یکی اقتصاددان،یکی فیلم شناس و یکی حشره شناس.
در این میان کسانی هستند که در مورد هیچ چیز هیچ نظری ندارند.،عضو هیچ دسته و گروهی نیستند و اصلأ تمایلی به هیچ بحثی در هیچ زمینه ای ندارند.
حق این عده که کم هم نیستند،توسط آن عده که زیاد هم نیستند خورده می شود.پس نتیجه می گیریم تشکلی منسجم لازم است تا از حق این عده در برابر آن عده ی قلیل دفاع کند.چه تشکلی بهتر از انجمن دفاع از حقوق بی خاصیتان جهان (ا.د.ب) که مدافع راستین همه بی نظران، بی عملان و بی خاصیتان جهان است.
شرایط عضویت:
لازم نیست برای عضویت در این انجمن کار خاصی بکنید.همین اندازه که در منازل خود تشریف داشته باشید و کاری به کار احد الناسی نداشته باشید وهیچ کاری را هم(ولو مفید یا غیر مفید)انجام ندهید به طور اتوماتیک به عضویت «ادب»در می آیید و از حقوقتان دفاع می شود.پرداخت حق عضویت لازم نیست،همگی افراد واجد شرایط به طور رایگان پذیرفته می شوند.در این انجمن فعالیت تشکیلاتی نه تنها لازم نیست بلکه بر خلاف اساسنامه ی انجمن است.و افرادی که احیانأ بخواهند فعالیتی انجام دهند مطابق قوانین موضوعه اخراج می شوند.
موارد زیر به صورت اختصار در اساسنامه برای عضویت عنوان شده است:
به طور بالقوه همه ی افراد بشر با هر سن و نژادی عضو "ادب" هستند مگر اینکه خلاف این را با اعمال غیر قانونی خود ثابت کنند.
فرد بهتر است برای تداوم عضویت خود اهل بحث نباشد یا بحثی که می کند بر خلاف اساسنامه نباشد.مثلأ موضوع بحث می تواند طعم غذاها،تحلیل پدیدار شناسی سریال های آبکی تلوزیون،آب و هوا،فوتبال(به شرطی که فقط طرفدار تیم ملی باشید) ،جهت وزش باد و موارد مشابه باشد.
اگر میوه یا صیفی مورد علاقه فرد خیار،کدو تنبل یا سیب مینی است، اگر به چغندر و ضمایم آن،علی الخصوص برگ های آن احساس تعلق وافری می کند،فرد از شرایط روانی مطلوبی جهت عضوت برخورداراست..
افرادی که در دوران کودکی در مدرسه به القابی همچون خرس گنده،بی خاصیت، خنگ،تخس،ملات لای جرزوامثالهم ملقب بودند خوشامد گویی ما را از همین الآن برای ورود به شورای مرکزی انجمن پذیرا باشند.
بچه مایه دار هایی که با پول های پا پا و مامی راست راست می گردند و کار خاصی نمی کنند به شرطی که با زیر بغل دن کتاب های فلسفی قطور و دادن نظرات قلمبه سلمبه ی صد من یک غاز افه ی روشنفکری نیایند به عضویت دائمی "ادب" در می آیند.
فیلسوفان عزیزی هم که فلسفه ی زندگی انها بر سه اصل متعالی خوابیدن،خوردن و دوباره خوابیدن استوار است استثنا ئأ پذیرفته می شوند.
پیشینه ی تاریخی:
"ادب"انجمنی است که به صورت رسمی تازه شروع به فعالیت نکردن کرده است(یاد اوری آیین نامه ای :هر نوع فعالیت،استفاده از واژه ی فعالیت یا مترادف های فازسی یا خارجی آن خلاف اساسنامه است) ؛ ولی پیشینه ی تاریخی آن به هزاران سال قبل باز می گردد.اصولأ ماهیت انجمن اجازه ی عضویت را به هیچ یک از افراد مشهور حقیقی و حقوقی تاریخی نمی دهد.تنها استثنای موجود "سیزیف" است که به دلیل پارهای از ملاحظات به عضویت افتخاری" ادب " پذیرفته شده است.البته تعهد شده است اگر سیزیف دست از غلتاندن آن سنگ کذا برداردوبه جای خسته کردن خود روی سنگ لم دهد و حمام آفتاب بگیرد ،عضویتش به حالت دائم در می آید.
مزایای عضویت در انجمن:
بزرگترین مزیت عضویت در "ادب" این است که هیچ نوع ضرری برای فرد ندارد و مفت مسلم از حقوق او دفاع می شود.عضو می تواند با ساده ترین روش ،یعنی نشستن در خانه و تماشای تلوزیون تا مرتبه ی ریاست انجمن هم به طور آسانسوری ارتقا یابد.
این انجمن ، تشکلی منسجم و جهانی و در حقیقت بزرگترین سازمان جهانی بشری است که تعداد اعضای آن از مجموع اعضا ی همه ی سازمان های جهانی از قبیل صلح سبز،قرمز ،آبی و...،کارکنان و اعضای سازمان ملل، کمونیست ها،کوبیست ها،آرتیست ها، کلوب هاوباشگاه ها،فمینیست ها،آوانگاردیست ها و هر چه ایست و ایسم دیگر بیشتر است.
از فواید دیگر انجمن ،ممانعت از بسته شدن دستمال به سر فاقد سردرد و همچنین ممانعت از اصابت شاخ گربه هنگام عبور و مرور و تردد است.امنیت و اطمینان خاطری که عضویت در "ادب"به فرد می دهد کار آمد تر از هر بیمه ی عمری بوده و عمر گهر بارشما را تا هشتاد سال تضمین می کند.در ثانی پرداخت هزینه ی بیمه عمر شایسته ی اعضای انجمن نیست،.یک" ادبی واقعی" حتی پس از مرگ هم به مرام خود پایبند می ماند و از خود همچنان هیچ خاصیتی بروز نمی دهد و به کسی سود یا زیان نمی رساند. نکته قابل ذکر اینکه عضویت رسمی فرد در "ادب" اگر چه بعد از مرگ باطل می شود ولی قشر شریف و غایب در صحنه ی اموات همچنان عضو افتخاری محسوب می شوند.چون هیچ یک از مفاد اساسنامه توسط این عزیزان نقض نمی شود.(توجه:امواتی که در برزخ آرام نمی گیرند وبا حضور نسنجیده ی خود در خواب زنده ها، به فعالیت های فوق برنامه می پردازند شامل این بند نمی شوند و تداوم عضویت آن هامنتفی است.)
مؤخره:
واضح است "ادب" قادر است بهتر ازتمام نهاد های حافظ صلح ،حقوق بشر،دیده بان هاو برجک های نگهبانی و غیره صلح جهانی را تضمین کند.هیچ کدام از آدم های معروف جهان به خاطر فعالیت هایشان صلاحیت عضویت دراین انجمن را ندارند فلذا شما می توانید در مجمعی عضو شوید که رونالدو،جرج بوش و هدیه تهرانی دلشان تا اعماق می سوزد و نمی توانند به عضویت آن در آیند.پس جلوی تلوزیون های خود دراز بکشید و از عضویت در "ادب" لذت ببرید!
