به اشك
كه ريشه دوانده تا خنده هايم
دلخوشم
به سكوتي كه فرياد مي كشد
و تو
كه در كنار زلالي چشمانم
بي صدا لبخند مي زني
و من
كه هنوز نمي دانم
لبخندت را نفس بكشم
يا آه
آه...
آخر اين ابهام، مرا مي كشد...به اشك
كه ريشه دوانده تا خنده هايم
دلخوشم
به سكوتي كه فرياد مي كشد
و تو
كه در كنار زلالي چشمانم
بي صدا لبخند مي زني
و من
كه هنوز نمي دانم
لبخندت را نفس بكشم
يا آه
آه...
آخر اين ابهام، مرا مي كشد...اما از عدالتُ آزادی حرف می زنه!
هیشکی ام ازش نمی پُرسه:
ما دم خروسُ باور کنیم،
یا قسم خوردن روباهُ؟
یکی نیس بهش بگه:
آخه آدم ناحسابی!
اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بود که تا حالا
دماغت پوز دیوار چینُ زده بود!
پس یه دم اون دهن گاله رو ببندُ به جاش
چشمای باباغوریتُ واکن تا ببینی،
ابرای سیا
هنوزم خون گریه می کنن!
یغما گلرویی، اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم
حركت مي كنيم
روى يك خط باريك
مى رويم...
تا مى رسيم به تابلويى بزرگ
و زرد رﻧﮓ
روى آن نوشته اند :
‹‹جاده در دستِ تعمير››
بى اهميت است !!
حركت مى كنيم
مى رويم...
خط باريك و باريك تر مى شود،
نقطه اى آن دورها
نا معلوم است،
به آن خيره مى شويم
اما
نا معلوم است,مانندِ مقصدمان
كنجكاو مى شويم
مى رويم به نقطه ى نا معلوم ؛
ناﮔﻬان
در همان نقطه
پ.ن:ببخشید اگر تکراریست.
با او نگاه من بود تا اوج آسمان ها
من عاشق نگاهش او عاشق صدا بود
من در نگاه او گاه، زيبا نمي نمودم
او در صداي من .... ،حيف او از همه جدا بود
من در پي نوايي در ساكت نگاهش
صد حيف اين تقلا ، فرياد بي صدا بود
در آستان عشقم گر سر نموده ام خم
بالا نبرد سرم را ، آن به كه اين سرآيد
من در حصار عشقم ، يك عشق بي طراوت
مي خواهمت جدايي ، گر جان ز تن درآيد
گفتي بگو تو شعر جدايي ، دلم حاضر نمي شود
آخر فراق در آغوش شعر من ظاهر نمي شود
با سجده بر لبان تو همه بت ها شكسته ام
اين دل خداي عشق تو را كافر نمي شود
تنها بهانه ای تو به شعرم ستاره و گرنه سهيل
با اين سه خط در هم سياه شاعر نمي شود
من گفته ام به ماهم از پيش اين حکايت
هر کس به عمق هوشش , شد راوی روايت
مستانه رقص و هر دم بر شمع نظر توان زد
گر سوختی مشو تو , شاکيّ اين شکايت
گر آن ستاره گم شد , در اين شب سياهی
رد ستاره را زن , ابر است اين جنايت
تا بينی تو رويش , گر ابر رود ز رويش
نور ستاره را بين , مسرور اين هدايت
گر ملتفت نگشتی گويم تورا بدين بيت
زين ره شوی تو هر دم , بی پشت و بی حمايت
امُيد وصل جانان در سر نپروران که
اين ره کجا توان رفت ,اين راه بی نهايت
گر بی عنايتی تو عيبی به کار او نيست
گوش فلک شود کر ,عشق است اين عنايت
من در رهمّ و حافظ بهتر سخن بگوید
"يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت "
تاها
۱۸/۵/۱۳۸۵
تاها
برای خواندن شعر کامل روی دنباله کلیک کنید .
------------------
من در آن جا بسیار به دل شبزده ات می اندیشم
من به خوش بختی ِ تو می نگرم
و دلم می لرزد
رگم از شادی ِ غمناکی می گیرد
و تنم پوست می اندازد از شرم ِ بلوغ
خانه ای خواهیم ساخت
روی باد
که حیاطش پر گلدان هایی است ,
که از آن ستاره تکثیر می شود
با سر انگشتانم
نقش لب می کشم روی لبت
و با هم هوووو می کنیم
تا همه حجم زمین را باد نوازش بدهد
من غریبانه به خوشبختی خود می بالم....
و چه روزی؟ چه شبی ؟
و چه پر تاب تبی
روز نامش نگذارم بهتر
بدتر از وحشت یک روز سراسر بی رنگ
چه شبی ؟سخت تر از تکه ی سنگ
سردتر از برف خیال
دورتر از صبح محال
صحبت از یک شب و یک روزم نیست
من اگر پیراهن تنهایی شب می پوشم
به تنم می آید
تو چرا تن کردی ؟
>
تاها

به دور دست ها خیره شده ام
سقوط را تجربه می کنم
به آرامی سقوط ساکت ثانیه ها
به همراهی ستاره ای به نام خورشید
در پس بلندایی به نام قله
آسمان دیده تنگ می شود
نگاهم آهسته لمس
و غرق در غروب ساحل خروشان چشمانم
به دور دست ها خیره شده ام
از لابه لای دیدن و ندیدنم ، می بینم
دل خیره سرم را
در فرسنگ ها دورتر از همیشه
در ژرفای افق ، افقی در نزدیک دست خیال
سرمست از نیستی .........
می شکند
به دور دست ها خیره شده ام
به کوه ها
می شنوم پژواک آهنگین شکستن را
< کوه ها باهمند و تنهایند
مثل ما با همان و تنهایان >
و باز هم تجربه می کنم
شکستن را
به همراهی بلورین ستاره ای به نام دل
در پس بلندایی به نام تنهایی
امضا: سهیل
هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج
با چشمانی باز منتظرت هستیم
در خمیازه یک انتظار
و... احساسی که فقط با تو سیر می شود!
ریما حازم
در کنار میز تحریر
مادرم آنجا
درکنار سینک
می شوید برایم
از میوه ها
یک خیاری
می گویم :
روشنی, من ,ریاضی, خیار
تینا سپهری(تیماج چی)
فرصتی فراهم شده تا زمانی که مانا نیستانی در زندان است از پدرش منوچهر نیستانی هم یادی بشود...که شاعران(از بس فراوانند) در این دیار زود از خاطر ها می روند!
منوچهر نيستاني در سال 1315 در كرمان زاده شد
دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاه خود و تهران به پايان رساند در سال 1334 وارد دانشسراي عالي تهران شد و در سال 1337 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد سپس از سال 1337 تا 1342 در شاهرود به تدريس ادبيات فارسي پرداخت و پس از آن به تهران انتقال يافت و در سال 1357 بازنشسته شد
نيستاني علاوه بر سرودن شعر در زمينه پژوهش ادبي و ترجمه نيز كارهايي به انجام رسانده است
منوچهر نيستاني در سال 1360 بر اثر سكته قلبي در گذشت
آن كه حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
در شهرتان غريب رها ميكنم هنوز
اين حسرت
اين ترانه معصوم
اي با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوي نه با ابر
در اشك من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر كه باز
قلبم ز هيبت شب گريه كرده ساز
خرداد را به شادي گشتن
در باغ چشمهاي تو خواهم من
در باغ چشمهاي تو مي خواهم
شعر و شكوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نيايد...!
اي با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهاي مرا باد
با ابرهاي سوخته پرواز مي دهد
با لحظه هاي من همه مغموم
(شعر و مطلب از آوای آزاد)
چه قدر شوق غزل انتظار شد بی تو
نیامدی و دلم بی قرار شد بی تو
پس از تو سوز نگاهت به دفترم بارید
وچشم خشک غزل جویبار شد بی تو
و آن شبی که تو رفتی دلم پر از باران
فضــای خانه پر از انزجار شد بی تو
سوار موج خیالت شدم پر از تشویش
ولی خیال تو هم بی قرار شد بی تو
به باد زخم نگاهت هنوز می بارم
هزار خاطره هم داغدار شد بی تو
هنوز آمدنت را به خواب می بینم
بیا که حرف غزل انتظار شد بی تو...
/سپیده الوندی/
باغچه را گل
چشم را اشک
ولی تو همه چیز را حتی زشت...
(فرشته شریعتی)
اگه یه روز کم اوردی
سرت خم اوردی
به خودت امید بده
نویدوسعید بده
***
رویااینجوری خوبه
که آدم و زنده کنه
که آدم با خیالش
همه غم ها رو فراموش بکنه
***
حتی اگر بدبخت شدی
بیچاره و آواره شدی
سعی کن با رویاهات
سرت و بالا کنی
به دنیا لبخند بزنی
بلکه تو اینجوری
اون رو از رو ببری
بهش بگی:((چه حالی داره حال گیری
که حال ما رو هر روز میگیری؟))
تینا-مهر ۸۴
تیک تاک ساعت آرامشم را بر هم زد
پرتش کردم
خردو نابود شد
اما ندانستم که با این کار
زمان را نابود کرده ام
سیاهی
رنگین کمان!
به آسمان دلم بیا
وسیاهی و تاریکی آن را
با هفت رنگ نگاهت
رنگین کن!!!
مهسا دوستی
کاری را که بلدی را انجام بده...بی خیال مارک کفش هایت!