تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

می چرخد...  می رقصد...

                            رهاست...

 

بر دلم خشکیدست..  حسرت پاییزی ناب برگها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:42  نویسنده  الهه جویا  | 

 
چند روزیست قلمم خسته است.

قوت بیکاری میخواهد.

قلمم بی ذوق است... شادیم را، شوقم را، نمیرقصاند.

دوست دارد از گل و قاصدک و شبنم و باران حکایت کنم... حیف، نمداند که با گل و قاصدک و شبنم و باران گفتن...

زندگی باز هم چیزی کم دارد.

آن، نگاهی زیباست.

زندگی در پنجه ی ماه نشیمن دارد

زندگی، شاپرک ثانیه هاست... لحضه ای شاد میسازد تو را، لحضه ای ماتم ساز.

زندگی، خود قلمیست با جوهر نور.

گاه همانند سایه ی گرم آفتاب تو را در خود میگیرد ، آنقدر مهرش را به تنت میفشارد که اطلسی های لب پیراهن تو رنگ به او میبازند.

زندگی گاه سبک ،همانند پرواز قاصدک است... میرقصد در خاطره ها ...

                                                                                    می رود بالا

زندگی قطره ی شادی نگاه من و توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 17:19  نویسنده  الهه جویا  | 

یک عمر جر زدیم

اما

همان اول که لخت ، خیس ،  آویزان

 پشتمان کوبیدند،

ضجه زدیم

نفس کشیدیم

و

 بازی را باختیم

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 20:19  نویسنده  علی مرسلی  | 

هم چنان کسی پست نمی ذاره...

این شعر برام خیلی مهمه، لطفا دقیق نظر بدین! :)

 

 

روی زمان گردی سفید پاشیده اند
زیرش
فقط برجستگی های گذشته پیداست
هیچ نمی شود فهمید
چه رنگی داشته و چه خطوط درهمی.

این دو خط موازی هم به خورشید انتهای هیچ جاده ای نمی رسند

تنها، این جا، سایه ای ست
که فرق گرد و برف را نمی داند و
در پی جای پاهای جوانی تو
می لرزد؛
هیچ کدامشان نمی گویند
ناخن هایی داشته ای گرد و پیازی رنگ.

اشک هاش
نقطه نقطه راه را می شوید
تا انتهای جاده که آسیاب بزرگی ست
و روبه روش خانه ی کوچک تو.
تو برهنه آنجا نشسته ای و دست هات
از ماست موی سپید بیرون می کشند.

آن همه پیزاهن پاره کرده ت را
به آسیابان فقیر بخشیده ای
که روی زمین
گردی سفید پاشیده ست.

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:18  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

من هی میام اینجا شعرای علی مرسلی رو می بینم و اعضای جدید... کجاییم بچه ها...؟

 

اشکی

"به سرچشمه ی آب ها افتاد

و آب ها همه تلخ شدند" *.

از آن پس رگ های زمین تلخ تپید

و کودکان بالای سرشان

چای پشمک، کافور دیدند.

آسمان می گریست

آرام آرام

تن زمین را می شست.

 

کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور

پناه بردند به آغوش مادرشان

و آغوش‌ ِ تلخ ِ مادر ِ مرده

حتی موریانه ای که بجود نداشت.

تنها صدای جیرجیرکی

جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.

 

ـــــــــــ

 * باب هشتم مکاشفه ی یوحنا

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 14:59  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

  • نامه به آلفرد راسل والس-۲۲ دسامبر ۱۸۵۷

«جهالت بیش از دانایی احساس امنیت ایجاد می‌کند.»

چارلز داروین*

آقای چارلز *گرامی

معذرت می خواهیم

ما خیانت کردیم

مثل زرافه های حرف گوش نکن

گردنمان را دراز کردیم

و باز کوتاه آمدیم!

(از تمام اصول)

 زنده ماندیم

  و تکثیر شدیم

در هراسمان

*

جهان

در هراس

سقط کرد ...






+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:36  نویسنده  علی مرسلی  | 


مردمی بگذار...

 تا پارس کنیم!

کباب نشویم

مسجد نرویم

شیر ندهیم

سواری ندهیم

دم برقصانیم

مردمی بگذار

که...ما...

ژست ِ

وفادارانیم!





+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:53  نویسنده  علی مرسلی  | 

سلام خیلی خوشحال هستم که در این وبلاگ قشنگ مربوط به دوچرخه عضو شدم تا کارهای ناقابل خودم رو برای شما عزیزان بذارم امیدوارم دوستای خوبی باشیم و مطالب بنده مورد توجه شما قرار بگیره

دنیا

دنیا

دنیا

بازی داد مرا

بار دگر

درون این آلودگی ها

میان این مردم کرکس صفت

و بین این همه بی امیدی

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

مرا رها کرد در آسمان دود

و در این شهر غم زده

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

چشمانم را شست با

لجن گورستانی دور افتاده

بر سرم کوبید

صدای کلاغ های خاطرات شوم را و

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

دنیا

همیشه و همه جا

مرا بازی داد ومرا گم کرد

در چشمان بی فروغ تو
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 11:7  نویسنده  مائده محتشمی  | 

و ما ماندیم و ماندمان!

مانده هایمان

نبرده هایمان، نداشته هایمان

 که مرگ

نه سلامی داد

نه علیکی گفت

سرش را پایین انداخت

-عین گاو-

زوزه کشان

از بیخ گوشمان گذشت




+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:40  نویسنده  علی مرسلی  | 

نه شعاری دادم

نه باتومی خوردم

 همه با هم بودیم اما

تنها ترسیدم

تنها در خانه نشستم

با غسل جنابت

خندیدم

ترسیدم


+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 0:17  نویسنده  علی مرسلی  | 

 قطار

بیدار شد

(هراسان)

وسط بیابان تابستان


نه ریلی زیر پا

نه ردی پشت سر

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 23:18  نویسنده  علی مرسلی  | 

تو کنارم بودی

و به لبخندت هر لحظه , همه هستی من را می بردی

ای شکفته در مسیر باد بی سامان

 ای زمینی

 اساطیری

اهورایی

شاهد روزهای بارانی

ای تسکینم

بخوان با من

من  امشب سخت غمگینم


تاها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:48  نویسنده  تاها  | 

«15 دي»

مي آيد...

      كه همه مان را سيراب كند.

  و من،  هنوز

                مست اولين حضورت

                             بر پهنه ي بي كران نوجواني ام

                                                     پانزدهم دي را جشن مي گيرم...

 

***

نوجوان یا جوانش فرقی نمی کنه ...

مهم اینه که این شکلی ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 12:3  نویسنده  سمانه مالمیر  | 

وقتی خورشید طلوع می کند

وقتی آخرین ثانیه های شب

جایشان را به اولین ثانیه های روز می دهند

و خور شید از پشت دورترین منظره های بی پایان

بالا می آید

وقتی آخرین تکه های خاموشی می روند

و به اولین تکه ی روشنایی دوخته می شوند

که این چنین گستاخانه بالا می آید

دیگر هیچ چیز نور خود را ندارد

و نیرنگ هستی تمام زمین را خواهد پوشاند


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 13:12  نویسنده  تاها  | 

تف
لبخندتان را خیس می کند
تبر
یقه ی پیراهنتان را
و باران
نعشتان را می شوید
پیش از آن که بیش از این بگندد...

خدا حفظتان کند
از رویاهای من.


_____

نقد... لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 19:40  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

samatnt

نه – كه دست از باران بشويم

   نه!

             هزار دستان هم كه باشم

                                   به لمسَ اش

                                                 هزار دست

                                                                 كم دارم

*

باران مي داندم

                 كه يا نمي بارد

                                يا – گاه

                                       نَمي به دستم مي نشاند.

                                                 محمد علي بهمني

 

مي گه:  شروع كن.

مي گم :  من ...هيچي نمي گم ... نمي شه من تمومش كنم؟

مي گه : يه ساله خودمو و خودتو علاف كردي .شروع مي كني يا برم؟

مي گم : مي گن  وقتي يه كاري رو شروع مي كني ها ... تموم كردنش

با خداست ... خب مي ترسم آخه...

مي گه : اون با من ...

مي گم : سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 12:30  نویسنده  سمانه مالمیر  | 

زندگی همه جا جریان داشت

آدم یک گوشه اش را برای شنا انتخاب کرد

و ما دور آن گوشه دیوار کشیدیم.

همه ی زندگی جمع شد آن جا

بالا آمد

و بالاتر...

رویش پر از آدم های زودرسیده بود

ما مجبور شدیم

در اعماق شنا کنیم.

*

حالا داریم خفه می شویم

و با هر قلپ زندگی که می بلعیم

آرزو می کنیم زودتر پر شود

سر ریز کند

همه بیرون بیفتیم

که بعد دوباره

زندگی همه جا جریان داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 10:49  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

قطاری که

از بین من و تو می گذرد

کش آمده است

انگار

تمام واگن های جهان را

                          به آن بسته اند

چه سرنوشت شومی!

حرف هایی که قرار بود

                        به هم بزنیم

از یاد برده ایم

و گل ها

         در دست هایمان خشکیده اند.

«رسول یونان»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 8:21  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

آسمان آماده شد

و روز

لباس های نارنجی اش را

اتو کشید

خاک می خندید

و من متولد شدم

...در طولانی ترین روز سال!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 8:30  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

اعتراض داشتم به حکومت پدر

اعتراض داشتم به تفنگ برنو

به ترکه های آلبالو

....به

و روز را بلندتر می خواستم

یک شب او عصبانی شد

و فردای آن روز

مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد

که نباید می کرد

حالا،

من، سال هاست در خواب راه می روم.


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 18:19  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

شب ها مینشینم وبه داستان نیمه کاره ام میاندیشم

تودوباره ماه داستانم میشوی و

                          گرگ را عاشق خودمیکنی

این داستانم تکرار غریبانه سرنوشت من است

                مراببخش

برای داستان امشبم تودیگرماه نیستی

                    گریه ات برایم غزیزست

امشب گرگ را به سنگلاخ خواهند برد.

                                 تودیگر ماه قصه من نیستی

 ماه قصه من

             گریه نمیکند

گرگ خواهد مرد

             مردی نیمه جان نیمه شب توراخواهد دزدید

                مرا ببخش

 برای داستان امشبم تودیگر ماه نیستی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 21:16  نویسنده  فتانه ارجمند  | 

ورق که می زنم

هر انگشتم

لای یک صفحه  می ماند.

بیرونش نمی کشم:

"باشد برای فردا

که بدانم

کدام صفحه ها را دوست داشتم."

 

*

فردا

برای ورق زدن

انگشتی ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 15:20  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

۱

دود از كله كاشي ها بلند شده است

پنجره را كه باز مي كني

 روي صورتت

تابستان تير مي كشد.

 تنگ خالي را نگاه مي كني

(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)

پرتقال را دستت مي چرخاني

(سري تكان مي دهي)

«تابستان هم ديگر قلابي شده است»

پنجره را مي بندم

دست هايم را نگاه مي كنم

با صداييكه در نمي آيد:

همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان

قلابي است

۲

عاقبت

ما آدم شديم

و دير فهميديم

(براي آدم شدن)

چه  ها داديم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 20:33  نویسنده  علی مرسلی  | 

واقعیت است این
که برهنه روبه رویم ایستاده.
چشمانش حتما عریان تر شده اند
که می ترسم
      -خجالت می کشم-
خیره نگاهش کنم.

تنم که می لرزد،
لباس هایم می ریزد.
برهنه می شوم.
عریانی در برابر حقیقت عریان!
نه، در توانم نیست.

*

بیا،
با چند تکه خیال
و لباسی بر این هیبت ترسناک بپوشان.

ـــــــــــــــــــ

این مال خیلی وقت پیش بود امروز کلی جاهاشو عوض کردم. حتما نقد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 21:36  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

ساعت حرف نمی زند

ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است

هزار بار می رود

هزار بار می آید

و صفر می شود


لحظه ها

به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند

روشن و سیاهِ روز و شب

آبی و سفیدِ آسمان

و زرد و آبی مهر و ماه

هزار بار می روند

و هزار بار می آیند

و بی رنگ می شوند


چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است

واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من

قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:18  نویسنده  تاها  | 

پشتمان را خالی کردند

وکسی از لب اين پرتگاه

هلمان نخواهد داد!

...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 18:53  نویسنده  علی مرسلی  | 

آمده بودی مرهم باشی

برای زخم های پنجره ای که همیشه ی خدا کوبیده شده بود

درد شدی اما

و سنگ وار

      زخمی بر زخم های پنجره افزودی. 

پنجره ، خسته از انبوه زخم ها

تکانی به خود داد

              -آخرین تکان-

و در هم شکست.

دلش برای همیشه فرو ریخت.

 * 

دستی

چارچوب پنجره ی همیشه کوبیده را

به هم می کوبد.

پنجره دلی ندارد

که زخمی جدید بردارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:22  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

مثل یک سمساری بزرگ 

در خانه تکانی نگاه ها     

دوقدم مانده به بهار

از کهنه ها

 تازه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 22:41  نویسنده  علی مرسلی  | 

پیچیده دور پاهایم
و نمی گذارد از اینجا بروم،
امید
که قوی و دنباله دار
بالا می آید.

دست هایم را چسبانده به دو سوی تنم
دیگر نمی شود تکانشان داد
برای چیزی شبیه
خداحافظی.

دور گلویم است امید
قوی
دنباله دار
می پیچد
 خفه خواهم شد، می دانم
پیش از آنکه بگویم:
"خدا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:49  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

 

                   

(1)

مریض شده ایم

تب داریم

عطسه می کنیم

من و ادم برفی

(2)

برایم سوپ داغ می اورد

 مادر

و خورشید

 برای ادم برفی پتوی گرم

(3)

من خوب شده ام

تب ندارم

عطسه نمی کنم

لباس گرم پوشیده ام

و دیگر

نمی روم بیرون

تا با ادم برفی

بازی کنم

(4)

ادم برفی نسیت

شال و کلاهش را انداخته زمین

احتمالا بعد از ان تب شدید

رفته است دکتر

با مادرش خورشید...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 12:13  نویسنده  فریبا دیندار  | 

ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد

رهگذری شنید

غرورش شکست

پرپر زدن آموخت...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 16:47  نویسنده  شاهین سجادی  | 

کردم سفید دیده خود را در انتظار
شاید که در دلم شب مهتاب بگذری

(از؟)

دیر...

 

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 23:54  نویسنده  علی مرسلی 

 

من در پسکوچه های ذهنم به دنبال چشمانت می گشتم

وقتی که رد پایت راه نرفته را مهر می کرد

 

 و جاده بلند تر می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:33  نویسنده  نیوشا محمودی  | 


روی سنگفرش پله های پیاده رو

روی شیب ِعمر ِ من

سرد بود هوا

آخرین دقایق ِ قبل ِ شب

در غروب

آسمان , دوباره بی هدف سیاه بود

تا ابد نشان غصه بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:3  نویسنده  تاها  | 

 

   

 حتی فیزیک عشق هم

 معادله های بار سکوتت را نمی فهمد

 حالا روزی هزار بارمی نویسم

 نقض قانون نیوتن را:

 عمل نیستی من هم

 برابر نیست با

 عکس العملی از تو!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 18:37  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

و ما

(من، تو، او و خیالمان(

از سیاهی شهرها گذشتیم

از سیاهی همه ی شهر ها گذشتیم

           و حالا اینجاییم.

اینجا یعنی سفید و نارنجی، یعنی آتش، یعنی سازدهنی

نه... اینجا معنی نمی شود اصلا...

اینجا دور است...

خیلی دور...

اینجا...

*

ما

اینجاییم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 20:7  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

ایستاده ام

باد می آید

گرد و خاک می آید

ابر می آید

هر چه از تو  تهی است می آید

تو نمی آیی

ابر می گرید


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 16:32  نویسنده  تاها  | 

دلم نمی خواهد که از خاطرت برود
و از یاد من
که وقتی خورشید غروب می کند
هیج چیز دیده نمی شود
هیج چیز


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 21:24  نویسنده  تاها  | 

امشب

تمام کابوس های تلخم را

در روشنی ماه چال می کنم

دعاهایم را سر می کشم

و تا بیداری صبح منتظر می مانم

برای سرودن نور می خواهم

کمی ستاره قرض می دهی؟

 

            

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 15:35  نویسنده  فریبا دیندار  | 

... و سرانجام من عضو شدم!
خوب حالا واسه شروع یکی از شعرای تقریبا جدیدمو می ذارم:


"واقعیت خاکستری دنیایتان
گم کرد
خیال دنیای نارنجی ام را

بی دلیل
به جادوی رنگ ها ایمان داشتم"


یکی بهم گفت چون اونجا گفتی "واقعیت خاکستری دنیایتان"، اینجا هم باید بگی "خیال نارنجی دنیایم". ولی به نظرم اون طوری یه نظم ریاضی واری می گیره که دوسش ندارم... نظر شما چیه؟(هم در مورد این موضوع و هم کلا!)
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 14:39  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

و ما ممنوع شدیم

در جایی ممنوعه

در شهر ممنوعه

پشت چراغ قرمز

جلوی تابلوی توقف ممنوع

و ما ممنوع شدیم

...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:54  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

از اين طرف خورشيدحجاب ابر پوشیده

از آن طرف ماه پرده ی گستاخی خود را دريده

من بيچاره مانده ام

که زيبايی خورشيد را باور کنم

يا حجب ماه را

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:34  نویسنده  تاها  | 

چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من


تاها
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 0:7  نویسنده  تاها  | 

زندگي يعني شكست اما فرار

اين فرار يعني قرار بي قرار

سنگ چيني خانه اي بر روي آب

حبس يك اندوه ، يعني توي قاب

قاب را كي بر سر ديوار كرد

بر سر او بايد اين ديوار را آوار كرد.

تا ابد لبخند را در گور كرد

گوركن را اشك چشمش كور كرد.

گوركن داستان غم پنهان كند

چشمِ بسته خنده را آسان كند!

مرد نيست آنكه سرش بيرون كند

چشم ها را با خبر در خون كند.

زندگي يعني همين ،يعني شكست

دردها را ديدن و هي چشم بست.

تا به كي دردِ خبر در كام گوش

دم فرو بند و چو جام زهر نوش.

اين خدا هم بهر انسان گور كند

خاكي اندر قعر قهرش كرد بند.

از چه گويي " آسماني بوده ايم،

فاصله ما تا خدا از هفت متر روده ايم.

چون غم و اندوه انسان ، مال شد

در همين خاك زمين او چال شد " ؟

چون خدا از هستي اش آگاه شد

ناخودآگاه همچو سطل در چاه شد.

عكس اندوه و غم اندر چاه ديد

ارزش تك بودنش را كاه ديد.

از غم و اندوه انسان آفريد

بار اين اندوه را آدم خريد.

آري انسان هستي اش از ماتم است

خنده و شادي كجا؟ دركت كم است!

آدمي با حرف عشق ترفند خورد

ميله هاي عشقش او در بند برد.

گوركن اين درد را منشور كرد

طيف اين ترفند را در گور كرد.

یعنی انسان بازي يك روزه اي است

شادي اش محدود اندر كوزه اي است

چون صدا از خنده خود در كند

همچو سنگ اين كوزه را لب پر كند

لكن اين كوزه براي آب نيست

خاك كوزه بر سرش،كو خواب نيست!

------------------------------------------

جای همه تون خالی تو نشست مجمع ادبی دانشگاه های کشور تو قزوین هستم.۴ روزه. دوستان همه جمع بودند!آخه امشب تموم شد و همه رفتند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 23:37  نویسنده  علیرضا سوری  | 

باز هم زیر این باران مداوم

که چقدر امشب فرق دارد

زیر این ابر بزرگ

ماه را نظاره کن

 امشب دلفریب تر است

روشن تر است

مشتاق تر است

این شکوه , برای من که نیست , حتما برای توست

 

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی

که باز هم می بارد

که باز هم می بارد



+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 18:2  نویسنده  تاها  | 

  

 

گاهی وقت ها در دلم گل می کنی

بهار را می آوری، شکوفه می کنی

بگو با من تا خزان هم بهار شود

چگونه از چشمانم دریایی آب می آوری؟! 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 15:10  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

در سکوت سرد ازدحام وحشيم

که هرچه هست
يا که نيست

با تمام استواری اش خرد می کند

در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک

در ميان های و هوی
ميان اغتشاش

من هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زند

من هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ است

من هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيست

من هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام

که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کند

تاها
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 19:15  نویسنده  تاها  | 

                                

که میگوید،که آسمان بارانی

غم هایش را بر ما میبارد

آسمان بارانی شاد است

سرخوش،

زیبا ترین ترانه اش را می بارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 15:19  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 



وقتی خورشید را می آرایند


تا فردا دوباره طلوعش

همه را سحر کند

می دانم که افسون نمی شوم

مگر به تو


ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند

دستهایت را در ابرها ببر

محوخواهند شد

شاید در سرزمینی دیگر

باز پیوند زده شوند

به دستانم


 

دلدارم

تو همچنان خفته ای

زبیای اسرار آمیز من

زمانی که لب ها میلرزد

وقت , وقت غرورانگیزی است

نجوای غم انگیزم را بشنو

می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است

من به او نمی اندیشم

و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام

به آنها هم

 

وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند

به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم

تو به طالع ستارگان باور داری

من فقط به چشمانت



تاها


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 23:54  نویسنده  تاها  | 

در لحظه ی تماس نور با افق های تیره ی پلک 

رویای خیس مرا گیره می زنی به باد

تلخ می شود گلوی احساس خشکم

و من مثل غروب ها

از کوتاهی دست های روز دلگیر می شوم

باز هم تقصیر هیچ کس نیست...!

                                               سپیده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 8:30  نویسنده  سپیده ایازی  | 

Free Page Rank Tool