و به دنبالِ صداقت..سرمست
سا قه ی پولکِ سرخی در دست آمده ام ..
یک به یک .. واژه به واژه.. عاشقانه شعرها می بویم ..
از میان سردخانه و جسدهای غبارآلود ِ دریایی تان .. نفس ِ داغ غزل خوانی جوان میجویم
و به هنگامه ی خمیازه ی خاموشیها
به میانِ داستانِ عشق بازیِ شبانگاهی ِ ماه و حوضکِ پیر حیاطِ سردتان اشک بازی میکنم!
- «هان! ای شب زدگان!
نفسی هست که در حادثه ی تب زده ی حوض چروک
و به یاریِ منْ عاشق صد ماهی مهتاب زده ْ
یخ زده دست کبودِ خویش را رنگِ سرخاب بلورین بزند؟!
کیست مردم؟ عددی نیست؟ نبود؟!.... » ....
.. به صدای گامهایی لرزان
و نوای ترک شاخه ی پوسیده ی چنبر زده بر خاک سیاه
کودکی معصوم- لرزان لرزان-
مشت در خواب گنه آلود آب سرد برد .. و نشست..
و دل از خنده ی شرم آور حضار گسست... بگسست.....
که دمی بعد دلش لرزید گویی مردمک نم زد و پیچیده و پوسیده و تر شد لبه ی آینه ی دیده ی خاموش
و فریاد برآورد که: واای! پری خانوم! آهاای! پری دریایی.....
نبض ماهی کند است..
نبض ماهی کند است...
نبض ماهی کند است.....
