تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند

لبخند می زد و میدید خورشید را

اما آن کور دلان در تاریکی جز وحشت ِ سرد نمی دیدند هیچ.

کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...

هنگام طلوعش،یادش به خیر عجب روزی بود...آرام آرام بالا می آمد...چشم ها را کور می کرد...

آه...یاد غروبش می افتم...سرخی داغ نبودش همه جا را پوشاند...آری دیده ای حتما خورشید چگونه غروب می کند پشت ِزمین...اما آیا هیچ گاه فکر کرده ای او پشت ِزمین طلوع می کند بار دگر؟

 

تینا...فی البداهه...اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 10:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

نگاهم کرد...با سه چشمش

و یک شاخ سفید که روی سرش بود

آرامش از دلم پر کشید...دلم شجاعت رستم را خواست

ناگهان خشم چشمانش تنم را لرزاند...زانو هایم خم شد

منتظر بودم...چشمانم را بستم و خودم را آماده کردم

اما

پتکش را بر سرم نکوبید

دستان خال خالیش را به سویم دراز کرد و به رویم لبخند زد

کمکم کرد تا برخیزم!
آری!دیو خال خالی* کنکور آن قدر ها هم ترسناک نبود.

۲۲.۶.۱۳۸۶  ۱۲:۴۵ نیمه شب

*دیوها به سه دسته ی سفید خال خالی و سیاه تقسیم میشن که دیوهای خال خالی در مرتبه ی دوم قدرت هستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 18:53  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

آن زمان که در میان لحظه ها جای داشتم

تبسم را امتحان کردم

سخن گفتن با چشمان را آموختم

اما حال که از گذر ثانیه ها جا ماندم

با سکوت سخن می گویم

...

عقربه های ساعت در گذرند و مدام بر دلم نیش می زنند

افکارم را در میان چرخدنده های زمان جا گذاشته ام

و می دانم کسی کمکم نخواهد کرد

چرا که کسی دوست ندارد با زمان در بیفتد

...

صدای احساسم را می شنوم

"تیک تاک...تیک تاک"

کاش میشد از ساعتم بیرون بکشمش

...

سرم گیج میرود در این چرخ و فلک زمان...

"وایسا دنیا!!!"

 

نوشته شده در همین لحظه(بداهه)

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 16:56  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

اینبار هم

تا شنید که فصلش فرا رسیده

از اضطراب یا هیجان

به گوشه ی لبم پناه برد

...

سه سال است که

تا می شنود مدرسه ها باز می شوند

به سراغم می آید

   تب خال

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 14:5  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

می روم تا لب چشمه

تا که شاید دلی سیر آبی بنوشم

خورشید زمان سوزان است

                     و

          مسافر خسته

کمی از کوزه ی آب تقدیمش می کنم

لبخندی نثارم می کند...

بار دگر کوزه را پر می کنم

اینبار کودکی تمنا می کند..

باز تقدیمش می کنم

بوسه ای نثارم می کند

 

تصویر پیرزنی در آب است...بی منت کوزه را بر دستش می دهم

دعای خیری نثارم می کند...

چشمانم را با شادی می بندم و می خواهم آبی بنوشم...اما...

ندایی اسمانی می آید...

با مشتی اب وضو می گیرم...

نماز شکر می خوانم...تشنگی ام بر باد رفت...روحم سیراب گشت...

 

پ.ن:طبق معمول پاکنویس نشده...کمی هم مستقیم نوشتن بد نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:37  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

DastanakS

کاش گناهان هم روز تعطیل داشتند
آنوقت می شد بهشت را هفته ای یک بار احساس کرد
و برای بوییدن بیش ترش گناهان به تعویق در می آمدند!
درست است حکم قتل قصاص است!
اما می خواهم دستم را به خون گناهانم آلوده کنم تا قصاصم مرگ در نور باشد

دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 10:52  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

هنوز کودکیم و این دنیا مهد کودک

شاید تنها جسم ها و اسباب بازی هاست که اوج می گیرند

چون هنوز بر سر عروسک های پول و ماشین های غرور دعوا می کنیم

تنها خانه های پارچه ای برج شدند و آبنبات ها مروارید...

کمی دل ها را به جای خواسته هاشان بزرگ کنیم و مهربانی را اسباب بازی زندگی کنیم

کمی فکرت را بزرگ کن نه تنت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 16:10  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

به یاد روزهای دوستی به جاده نگاه کردم...

        ...که با هم سوار بر دوچرخه رکاب می زدیم و از زیبایی ها شاخه گلی را در سبد خاطرات دوچرخه می گذاشتیم.

حال گل های خاطره پژمرده می شود و تو دیگر با من رکاب نمی زنی تا یادها زنده شوند...

به صدای زنگش گوش کن...شاید هنوز ته دلت بخواهد سوار شوی..

(برای همه ی دوچرخه ای ها...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 17:54  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

دوربین دلم

      عکس می گیرد

                 از یاد لبخند تو


۱)نمی دونم اسمشو هایکو میشه گذاشت یا نه؟

۲)اولین هایکوی منه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 16:53  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

سبزه ی سبز بهاری
ماهیا تو تنگ آبی
گلای یاس و اقاقی
سکه های چند ریالی
***
تخم مرغای رنگی
سیبای ترش و شیرین
***
سیرای سفید و بدبو
سنبل قرمز خوشبو
***
سرکه ی سفید و قرمز
سمنو سماق و سنجد
***
آینه و شمعدون بلوری
چایی آماده تو قوری
***
اسکناسای سبز و ابی
لای قرآن روی تاقچه
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 10:50  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

دریا باش که اگر کسی سنگی سویت پرتاپ کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو مطلاتم شوی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 18:38  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

بعد این همه سال که قصد چاپ کردنمان را کردند(...مطلبمان نه...خودمان!)می بینیم که همه حتی خرزوخان هم حضور دارد جز ما!این همه عکس از نقاط مختلف در زمین و آسمان گرفتید باید این را چاپ کنید که تنها آستین مانتویمان پیداست؟
باز هم خدا آقای مولوی را خیر دهد که از ما و خواهر نیم سوتمان(شوت و سوتش فرقی نمی کند) نامی اورد!

هی روزگار!!!
...نه!به خاطر چاپ شدنمان نیست..
این دل چرخیه ما برای دوچرخه ای ها اندازه ی "ه" دوچرخه شده است!!!!
اما کجان این بی وفاها،نمی دونم!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 14:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

الهی!من به فدای سر بریده از تنت یا حسین

من به قربان جگر سوخته ی خواهرت یا حسین

من خاک پای برادرت یا حسین

من به قربان قلب کوچک دخترت یا حسین

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 16:36  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

یک سوت از سه سوت امروز با من!
تا حالا شده بعد از یک هفته انتظار بهش نرسی؟..به چی؟...
دوچرخه دیگه!
همشهری بخری و بیای خونه ببینی دوچرخه نداره!!!                                                                    (مثل این می مونه که بری سی دی به اسم هری پاتر بخری ببینی پلنگ صورتیه!!!)

اینقدر فسرده شدم که دیگه حوصله ی خوندن حسابان رو نداشتم...اومدم پای نت و اومدم اینجا تا حداقل یه مطلبی از بچه های دوچرخه بخونم...تو این دو هفته که نبودم کولاک کردین...پستهاتون خیلی عالی بود مخصوصا یاسمین و نیوشا وسپیده و شهاب وصالی که تن حافظ رو خوب لرزوند!

خلاصه همین طور که غرق افکار دوچرخه ای بودم پدرم صدام زد!!!
بله!همینطوره!!!دوچرخه پیدا شده بود...کجا؟حدس بزنید!!!لای روزنامه ی ورزشی بود!!!

تا اینجا یکی از دغدغه هام حل شد!
موضوع دیگه چاپ مطلبم بود!
با نا امیدی ورق زدم و ورق زدم...هی...اینبار هم ....بله!!!اینبار چاپ شده!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 22:18  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

گلی بود سفید و مغرور

از زیبایی داشت بسی غرور

 شد روزی پروانه ای به عشقش دچار

خود را کرد سنجاقی  به خار

تکه ای از بالش ماند بر تنش

همی شد آن بال برگ تنش

خون عشقش ریخت بر جام گل

گل مغرور شد نادم زین حال خود

همان دم پروانه جان بداد

گل سفید شد سرخ از خون آن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 15:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قايقي خواهم ساخت،


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 14:54  نویسنده  تینا تیماج چی  | 


www.tina90.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 12:32  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 12:48  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

سلام

امروز add listم از ۶ نفر شدن ۳۰ نفر!
دیگه idم شده مخصوص بچه های ۲چرخه!
همه ی اینا رو ممنون بهترین سیم رابط دنیا پرنیان عزیزم هستم!

 

تینا

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:39  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

آب

 

 

 

 

آب سرش زیاد به سنگ می خوره ولی...

بازم کار خودشو می کنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 22:27  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

           تقدیم به همه ی دوستان دوچرخه ای

                در ضمن عیدتون مبارک

                                                          تینا

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 15:6  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

دوباره از نو...

چشمانم را باز می کنم...

دنیا را طور دیگر می نگرم...

نه آن طور که ۱۵ سال پیش می دیدم!
چون من دوباره متولد شده ام!

(آخه ۷ روز دیگه تولدمه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 12:48  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

 

امروز مگر جمعه نیست

پس چرا تو نمی آیی؟

مگر دل ها بی قرار نیست

پس چرا نمی آیی؟                           

مگر ما چشم انتظار نیستیم

پس چرا نمی آیی؟

مگر عشقت سایه گستر نیست

پس چرا نمی آیی؟

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 17:1  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

اگه یه روز کم اوردی
سرت خم اوردی
به خودت امید بده
نویدوسعید بده
***
رویااینجوری خوبه
که آدم و زنده کنه
که آدم با خیالش
همه غم ها رو فراموش بکنه
***
حتی اگر بدبخت شدی
بیچاره و آواره شدی
سعی کن با رویاهات
سرت و بالا کنی
به دنیا لبخند بزنی
بلکه تو اینجوری
اون رو از رو ببری
بهش بگی:((چه حالی داره حال گیری
که حال ما رو هر روز میگیری؟))
                                                           تینا-مهر ۸۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 14:9  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

می کشمت سوی خویش این کشش قلب ماست

                                     قلب تو گر آهن است قلب من آهنرباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 13:52  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

خدایا!
اگر دوزخ را به من ببخشی هرگز هیچ عاشق را نسوزانم از بهر آن که عشق خود او را صد بار سوخته است !

                                                            تینا                

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 15:1  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:10  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

www.tina90.blogfa.com"خاک, موسیقی احساس تو را می شنود"

                       پس آب و آتش و باد چه می شوند؟

  آنگاه که خاک موسیقی احساست را شنید,دلش برایت آتش می گیرد

و آب سعی می کند آتش را خاموش کند.

و باد...

 موسیقی خفته درخاکستر را به مقصد می رساند! 

"به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت

                                        چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را"

 

                                                                         تینا تیماج چی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 20:12  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

من اینجا

در کنار میز تحریر

مادرم آنجا

درکنار سینک

می شوید برایم

از میوه ها

یک خیاری

می گویم :

روشنی, من ,ریاضی, خیار

                                               تینا  سپهری(تیماج چی)

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 16:1  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

تینا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:58  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

اگه یه روز کم اوردی

سرت خم اوردی

به خودت امید بده

نویدوسعید بده

***

رویااینجوری خوبه

که آدم و زنده کنه

که آدم با خیالش

همه غم ها رو فراموش بکنه

***

حتی اگر بدبخت شدی

بیچاره و آواره شدی

سعی کن با رویاهات

سرت و بالا کنی

به دنیا لبخند بزنی

بلکه تو اینجوری

اون رو از رو ببری

بهش بگی:((چه حالی داره حال گیری

که حال ما رو هر روز میگیری؟))

                                                           تینا-مهر ۸۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

Free Page Rank Tool