پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند
لبخند می زد و میدید خورشید را
اما آن کور دلان در تاریکی جز وحشت ِ سرد نمی دیدند هیچ.
کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...
هنگام طلوعش،یادش به خیر عجب روزی بود...آرام آرام بالا می آمد...چشم ها را کور می کرد...
آه...یاد غروبش می افتم...سرخی داغ نبودش همه جا را پوشاند...آری دیده ای حتما خورشید چگونه غروب می کند پشت ِزمین...اما آیا هیچ گاه فکر کرده ای او پشت ِزمین طلوع می کند بار دگر؟

تینا...فی البداهه...اسفند ۱۳۸۶





آب

"خاک, موسیقی احساس تو را می شنود"
تینا