تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

تو کنارم بودی

و به لبخندت هر لحظه , همه هستی من را می بردی

ای شکفته در مسیر باد بی سامان

 ای زمینی

 اساطیری

اهورایی

شاهد روزهای بارانی

ای تسکینم

بخوان با من

من  امشب سخت غمگینم


تاها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 2:48  نویسنده  تاها  | 

وقتی خورشید طلوع می کند

وقتی آخرین ثانیه های شب

جایشان را به اولین ثانیه های روز می دهند

و خور شید از پشت دورترین منظره های بی پایان

بالا می آید

وقتی آخرین تکه های خاموشی می روند

و به اولین تکه ی روشنایی دوخته می شوند

که این چنین گستاخانه بالا می آید

دیگر هیچ چیز نور خود را ندارد

و نیرنگ هستی تمام زمین را خواهد پوشاند


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 13:12  نویسنده  تاها  | 

ساعت حرف نمی زند

ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است

هزار بار می رود

هزار بار می آید

و صفر می شود


لحظه ها

به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند

روشن و سیاهِ روز و شب

آبی و سفیدِ آسمان

و زرد و آبی مهر و ماه

هزار بار می روند

و هزار بار می آیند

و بی رنگ می شوند


چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است

واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من

قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:18  نویسنده  تاها  | 


روی سنگفرش پله های پیاده رو

روی شیب ِعمر ِ من

سرد بود هوا

آخرین دقایق ِ قبل ِ شب

در غروب

آسمان , دوباره بی هدف سیاه بود

تا ابد نشان غصه بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:3  نویسنده  تاها  | 

ایستاده ام

باد می آید

گرد و خاک می آید

ابر می آید

هر چه از تو  تهی است می آید

تو نمی آیی

ابر می گرید


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 16:32  نویسنده  تاها  | 

دلم نمی خواهد که از خاطرت برود
و از یاد من
که وقتی خورشید غروب می کند
هیج چیز دیده نمی شود
هیج چیز


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 21:24  نویسنده  تاها  | 

از اين طرف خورشيدحجاب ابر پوشیده

از آن طرف ماه پرده ی گستاخی خود را دريده

من بيچاره مانده ام

که زيبايی خورشيد را باور کنم

يا حجب ماه را

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:34  نویسنده  تاها  | 

چراغ ها که روشنند , هیج چیز نور خود را ندارد
و بیچاره کرم های شب تابی که گم می شوند
ماه هم دیده نمی شود

در تکرار بی مکث زمان
و تکرار بی توقف ثانیه های وهم آلود
خورشید دیگر محلمان هم نمی گذارد

چگونه بگویم از اینجا نباید رفت؟
که از اینجا شب تکان نخورد؟

کنار این ایوان تاریک
وقتی ماشین ها با سرعت می روند در مسیری واحد
آنگونه که خدایان اساطیر هم نمی رانند در آسمان هایمان
چه احساسی می توان داشت ؟
و من این دلهره ی مغشوش را به نظاره نشسته ام

خواب که می آید بر چشمان دختر کوچک روبرو
کنار پیاده رو
از میانمان می رود
تا جاودانه شود در رویای کودکانه اش
رفته بر باد

به نظاره ی شکست خورشید که بنشینی
لذت بخش است
آن وقت که پیروزی شب را هر شب جشن بگیری
شادمانی است
روی زمین تا آسمان
تا زمانی که دوباره خورشید کام از زمین گیرد
و بایستد از گردش , شب رویایی من


تاها
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 0:7  نویسنده  تاها  | 

باز هم زیر این باران مداوم

که چقدر امشب فرق دارد

زیر این ابر بزرگ

ماه را نظاره کن

 امشب دلفریب تر است

روشن تر است

مشتاق تر است

این شکوه , برای من که نیست , حتما برای توست

 

وقتی ایستادن را حرام کرده ای بر پاهایت

ماه را نگاه نمی کنی

زیر بارش ِ باران ِ این ابر ِ پر حجم

متوقفت حتی نمی کند

که بایستی و ببینی

که باز هم می بارد

که باز هم می بارد



+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 18:2  نویسنده  تاها  | 

بچه ها سلام

اینجا دیگه حالت وبلاگ ادبی رو از دست داده . بیشتر شده بنگاه تعارف پراکنی. ازینجا میبررم مطالبمو که دیگه آزارتون نده . خیلی عالی میشه یه فکری به حال اینحا بکنین.

شاید شعرام و مطالبمو بتونین تو  وبلاگم ببینین.

www.teenteen.persianblog.com

www.sadwhisper.com

در آخر از دوست عزیز ویرایشگری که شعر قبلیم رو   اونهم از وسط بند هنرمندانه دنباله زد تشکر می کنم. 

دوستدارتونم . . . به امید دیدار.

ماه من سپیده دم دلم گرفت

باز دلت به غمزه ای دلم  ربود و رفت

غمم گرفت

ماه من

من که راه و رسم عاشقی نخوانده ام

پیش تر

به انتظار هیچ کس نشسته ام  ,نمانده ام

پس ببخش اگر نگاه من به راه توست....

 

 تاها

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 1:55  نویسنده  تاها  | 

در سکوت سرد ازدحام وحشيم

که هرچه هست
يا که نيست

با تمام استواری اش خرد می کند

در ميان اين نزاع سرکشيده تا فلک

در ميان های و هوی
ميان اغتشاش

من هنوز
ترانه های عاشقانه ام بر لبم موج می زند

من هنوز
به پشت آخرين درخت سربلند
سنگرم برای من محافظ است

من هنوز
ندارم آن توان که پشت پا زنم
به هرچه هست
يا که نيست

من هنوز به پای پيچ واپسين نشسته ام

که شايد او
به سوی من سفر کند
مگر شب سياه من
به اين بهانه او سحر کند

تاها
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 19:15  نویسنده  تاها  | 



وقتی خورشید را می آرایند


تا فردا دوباره طلوعش

همه را سحر کند

می دانم که افسون نمی شوم

مگر به تو


ابرها انبوهشان در آرامشی سحر آمیز شناورند

دستهایت را در ابرها ببر

محوخواهند شد

شاید در سرزمینی دیگر

باز پیوند زده شوند

به دستانم


 

دلدارم

تو همچنان خفته ای

زبیای اسرار آمیز من

زمانی که لب ها میلرزد

وقت , وقت غرورانگیزی است

نجوای غم انگیزم را بشنو

می دانم که نجات دهنده در بستر خوابیده است

من به او نمی اندیشم

و حتی زمانی که به ستارگان خیره ام

به آنها هم

 

وقتی آخرین ستارگان مغرب هم غروب می کنند

به انتظار اولین ستاره ی مشرق می مانم

تو به طالع ستارگان باور داری

من فقط به چشمانت



تاها


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 23:54  نویسنده  تاها  | 

من گفته ام به ماهم  از پيش اين حکايت

  هر کس به عمق هوشش ,  شد راوی روايت

مستانه رقص و هر دم بر شمع نظر توان زد

گر سوختی مشو تو , شاکيّ اين شکايت

گر آن ستاره گم شد , در اين شب سياهی

رد ستاره را زن , ابر است اين جنايت 

تا بينی تو رويش , گر ابر رود ز رويش

نور ستاره را بين , مسرور اين هدايت

گر ملتفت نگشتی گويم تورا بدين بيت

زين ره شوی تو هر دم , بی پشت و بی حمايت

امُيد وصل جانان در سر نپروران که

اين ره کجا توان رفت ,اين راه بی نهايت

گر بی عنايتی تو عيبی به کار او نيست

گوش فلک شود کر ,عشق است اين عنايت

من در رهمّ و حافظ بهتر سخن بگوید

"يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت "

تاها

۱۸/۵/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 12:5  نویسنده  تاها  | 

 به سهراب

تاها

برای خواندن شعر کامل روی دنباله کلیک کنید .

------------------

من در آن جا بسیار به دل شبزده ات می اندیشم

من به خوش بختی ِ تو می نگرم

و دلم می لرزد

رگم از شادی ِ غمناکی می گیرد

و تنم پوست می اندازد از شرم ِ بلوغ

خانه ای خواهیم ساخت

روی باد

که حیاطش پر گلدان هایی است ,

که از آن ستاره تکثیر می شود

با سر انگشتانم

نقش لب می کشم روی لبت

و با هم هوووو می کنیم

تا همه حجم زمین را باد نوازش بدهد

من غریبانه به خوشبختی خود می بالم....

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 5:57  نویسنده  تاها  | 

شب و روزم ابریست

و چه روزی؟ چه شبی ؟

و چه پر تاب تبی

روز نامش نگذارم بهتر

بدتر از وحشت یک روز سراسر بی رنگ

چه شبی ؟سخت تر از تکه ی سنگ

سردتر از برف خیال

دورتر از صبح محال

صحبت از یک شب و یک روزم نیست

من اگر پیراهن تنهایی شب می پوشم

به تنم می آید

تو چرا تن کردی ؟


تاها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 22:1  نویسنده  تاها  | 

در اين شب سفيد که سفيدی اش چشم را می زند

و در پشت آخرين درختان به جا مانده از روز شوم درختکاری

که حائلی بود ميان من و دشت

تنهايی عجيبی مرا فرا ميگيرد

انگار آخرين سلاح من , چشمانم نيز

تسخير اين سفيدی وحشت زده شده اند

و اين طور است که من بی سلاح مانده ام در مقابل اين دنيای بی شرم


15 اسفند , 84
تاها

روز شوم درختکاری - تاها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:19  نویسنده  تاها  | 

Free Page Rank Tool