تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

آهای آهای ی­ی ی­ی ی­ی­ یه خبرمهم

درباره جلسه کتابخوانی

زمان اولین جلسه از پنج شنبه این هفته به پنج شنبه هفته بعد 9/8/87 ساعت 4 بعدازظهر تغییر کرد.فردا پا نشین بیایین پشت در بمونین.از ما گفتن.

پ.ن:محل جلسه رو که میدونین،محض اطمینان:خیابان انقلاب-چهارراه ولی عصر-روبروی پارک دانشجو-کوچه شهید بالاور-بن بست اول-سمت چپ-پلاک 8-طبقه دوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 1:26  نویسنده  علیرضا سوری  | 

ای کاش،غم ِخیال تو باشد و من

هرگز نبود غم ریالی و تومن

افسوس که نرخ می گذارند روی

از سکه و اسکناس مهرِ تو و من

امضا :سهیل رها

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:35  نویسنده  علیرضا سوری  | 

زندگي يعني شكست اما فرار

اين فرار يعني قرار بي قرار

سنگ چيني خانه اي بر روي آب

حبس يك اندوه ، يعني توي قاب

قاب را كي بر سر ديوار كرد

بر سر او بايد اين ديوار را آوار كرد.

تا ابد لبخند را در گور كرد

گوركن را اشك چشمش كور كرد.

گوركن داستان غم پنهان كند

چشمِ بسته خنده را آسان كند!

مرد نيست آنكه سرش بيرون كند

چشم ها را با خبر در خون كند.

زندگي يعني همين ،يعني شكست

دردها را ديدن و هي چشم بست.

تا به كي دردِ خبر در كام گوش

دم فرو بند و چو جام زهر نوش.

اين خدا هم بهر انسان گور كند

خاكي اندر قعر قهرش كرد بند.

از چه گويي " آسماني بوده ايم،

فاصله ما تا خدا از هفت متر روده ايم.

چون غم و اندوه انسان ، مال شد

در همين خاك زمين او چال شد " ؟

چون خدا از هستي اش آگاه شد

ناخودآگاه همچو سطل در چاه شد.

عكس اندوه و غم اندر چاه ديد

ارزش تك بودنش را كاه ديد.

از غم و اندوه انسان آفريد

بار اين اندوه را آدم خريد.

آري انسان هستي اش از ماتم است

خنده و شادي كجا؟ دركت كم است!

آدمي با حرف عشق ترفند خورد

ميله هاي عشقش او در بند برد.

گوركن اين درد را منشور كرد

طيف اين ترفند را در گور كرد.

یعنی انسان بازي يك روزه اي است

شادي اش محدود اندر كوزه اي است

چون صدا از خنده خود در كند

همچو سنگ اين كوزه را لب پر كند

لكن اين كوزه براي آب نيست

خاك كوزه بر سرش،كو خواب نيست!

------------------------------------------

جای همه تون خالی تو نشست مجمع ادبی دانشگاه های کشور تو قزوین هستم.۴ روزه. دوستان همه جمع بودند!آخه امشب تموم شد و همه رفتند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 23:37  نویسنده  علیرضا سوری  | 

 

با او نگاه من بود تا اوج آسمان ها

من عاشق نگاهش او عاشق صدا بود

من در نگاه او گاه، زيبا نمي نمودم

او در صداي من .... ،حيف او از همه جدا بود

من در پي نوايي در ساكت نگاهش

صد حيف اين تقلا ، فرياد بي صدا بود

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 21:24  نویسنده  علیرضا سوری  | 

 

در آستان عشقم گر سر نموده ام خم

 

بالا نبرد سرم را ، آن به كه اين سرآيد

 

من در حصار عشقم ، يك عشق بي طراوت

 

مي خواهمت جدايي ، گر جان ز تن درآيد

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 21:18  نویسنده  علیرضا سوری  | 

گفتي بگو تو شعر جدايي ، دلم حاضر نمي شود

آخر فراق در آغوش شعر من ظاهر نمي شود

 با سجده بر لبان تو همه بت ها شكسته ام

اين دل خداي عشق تو را كافر نمي شود

تنها بهانه ای تو به شعرم ستاره  و گرنه سهيل

 با اين سه خط در هم سياه شاعر نمي شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 19:38  نویسنده  علیرضا سوری  | 

به عوض اينكه به تاريكي لعنت بفرستيم

شمعي روشن كنيم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 13:17  نویسنده  علیرضا سوری  | 

به دور دست ها خیره شده ام

سقوط را تجربه می کنم

به آرامی سقوط ساکت ثانیه ها

به همراهی ستاره ای به نام خورشید

در پس بلندایی به نام قله

آسمان دیده تنگ می شود

نگاهم آهسته لمس

و غرق در غروب ساحل خروشان چشمانم

به دور دست ها خیره شده ام

از لابه لای دیدن و ندیدنم ، می بینم

دل خیره سرم را

در فرسنگ ها دورتر از همیشه

در ژرفای افق ، افقی در نزدیک دست خیال

سرمست از نیستی .........

می شکند

به دور دست ها خیره شده ام

به کوه ها

می شنوم پژواک آهنگین شکستن را

< کوه ها باهمند و تنهایند

مثل ما با همان و تنهایان >

و باز هم تجربه می کنم

شکستن را

به همراهی بلورین ستاره ای به نام دل

در پس بلندایی به نام تنهایی

 

                      امضا:      سهیل

  هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 19:48  نویسنده  علیرضا سوری  | 

به حساب بی ادبیم نذارین اگر چه شاید تو وجود همه ما شیطنت داره فغان میزنه!

احساس کردم این وبلاگ داره میمیره! این post رو خیلی وقته نوشتم.....به دنباله متن مادر و کامنتی که واسش گذاشته بودند..

این شیطنتو تقدیم میکنم به همه ۲چرخه سوارها  مخصوصا یکی از بهترین هاش که نشستم و همه متن هاشو خوندم. خوشحال میشم اگه این متن جنب و جوش رو به بلاگ هدیه کنه!!

.......................

...............................................

.....................

 

پرسنده اي با پرنياني از نام و نشان بر دوش ، در عرصه ي 2چرخه ، سنگ و گنجشك را مفت ديده بود و ذيل نوشته ي مادر  كامنتي تدارك ديده بود..... ناخواسته سبب گشت تا دورادور الحمدي بر سهراب خوانده باشم.اميد است سهراب Bluetooth اش روشن باشد و دريافت تحفه شب جمعه اي را بپذيرد!

اما سهراب..!كه چه شد از خاطرم گذشت :

همان نخست كه ‹ پرنيان › خواندم و اين معما در ذهنم بساط گسترد كه از كجا نام و نشان مرا مي دانسته ؟! ، در كشاكش چرا و چگونه ها راه به جايي نبردم الا نوشتن كامنتي در پاسخ به آن كه از قديم الايام گفته اند : ‹ موشك جواب موشك!›

 عزم خويش را جزم و بسيار عجولانه همت گماشتم تا سهراب وار بپرسم كه حين دور شدن از اين خاك غريب  با قايق ، در تلاطم كدام دريا كارت شناسايي ام به آب افتاده و ‹ .... پرنياني كه سر از آب به در مي آرند... › شهرت و رشته تحصيلي ام را بربوده و اكنون با زيركي در پي فروش محرمانه اطلاعات صنفي-خصوصي بنده به خويش است. در اين افكار واهي اسير بودم كه دفتر شعر و خاطرات ايام خردپايي خويش را ورق زدم : برگه اول سپيد تر از هر شعر سپيدي و بعد هم سياه مشق هاي فرود آمده از مخيله ي ‹ نَه شاعرانه ام !› . در پس سياه ورق هاي خاطرات ، به صفحه ي  وعده وعيد هاي سهرابِ قايق ساز مبني بر ساخت قايق و رفتن به شهري با پنجره هايي رو به تجلي! رسيدم.  ناگاه برق از چشمانم پريد كه : اي دل غافل ! اين پريان است نه پرنيان! بالفور درگاه الهه ي ادبيات را سجده شكر فرود آوردم كه گاف به اين بزرگي را بر خلق وبلاگي آشكار نكرد و به رُفو كردن اين سوتي بزرگ تفألي به فرهنگ فارسي معين زدم . درآمد :

 پرنيان : پارچه ابريشمي گلدار.

خام شدم كه آهان يافتم! يافتم!.... پَ داش مون اهل دله !!  بنا كردم به شير و ببر كشتن كه كامنت بدم:

- بابا لوتي! زوت تر  ميگفتي كارت درسته!

تو همون مخيله مذكور ، يه لوتي با كلي فضايلات و فردين بازي تجسم كردم هيكل آه!دستمال ابريشمي به گردن و سبيل بنا گوش ،. ادامه دادم:

- منو ميگي؟ داش كوچيكت ، قيصرم  !! ما كه مي دونيم نارو مارو تو مرام لوتي نيست .مرامي ،  اگه آمار ماماري از ما داري بي خي شو! داش همه جوره دارمت نكنه خدايي ناكرده به كله مبارك بزنه داش قيصرتو بفروشي!

بر اين سياق هي تو فكرمون داشتيم تاب مي داديم كه پيش خودم گفتم نكنه با تمام اين داش مشدي گري و قيصر بازي راه به جايي نبردم هيچ، تو 2چرخه نونمون هم آجر شه كه : كي اينو با اين سرو وضع راه داده 2چرخه بازي!

تو اين هول و ولا ننه م از پشت ديفال اتاق يه هويي پيداش شد.......

 با لحني مزيح مرا آگاه ساخت كه امواج سوتي از پس سوتي ام را كرانه اي نيست ؛ آهسته و شمرده در كنار گوشم نجوا كرد كه : اي مجيد جان! دلبندم!! گرچه تقصير نداري و با ملبسين به لباس هاي آنچناني زربافت و ابريشمي رفت و راهي نداشته اي، ليك بايد بداني پارچه ابريشمي گلدار كجا و دستمال ابريشمي ( يزدي) گردن قيصر كجا !؟!

و مولانا گفتني !رو به درگاه الهه ي بخشش نمود كه : خدا تورا آني دهد نه اين!!

كوتاه گفته باشم در بن بست اين معما تا كنون راه به جايي نبرده ام.ناگزير بر آن شدم تا طي نگارش دستخطي خويش را گزيده معرفي نمايم : نه كه سهراب زده باشم و بگويم ..

اهل تويسركانم / آري........  نامم مي دانيد/ رشته ام ميكانيك / دانش گاه تب خيز!/ دست خطي دارم ........ بهتر از مير عماد/.....   

نه !

با سهراب قايق ساز ، در طراحي و ساخت وجه اشتراك دارم و به كاربردن افعال از جنس مستقبل اش !

حال كه عذر تقصير به درگاه حضرات عاليات دوچرخه سوار آورده ام. تنها هدفم رهايي از اين بن بست روحي ( كه در آن بيم بن بست زدگي و مرافعه با اين سهراب قايق ساز - كه در روايتي پيشه اش نقاش آمده – مي رود ) و دوباره يافتن شاهراه ادب و زندگي در نوشتار ، است.

باشد كه اين نوشته اسائه ادب به درگاه شريف جناب هم وبلاگي عزيز ( پ.ف ) نبوده باشد.

                                                                                 با تشكر و احترام فراوان

                                                                                 امضا:            ســـهيل

                                                         هفتم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج

                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 19:7  نویسنده  علیرضا سوری  | 

تقديم به يگانه بانوي زندگي بخش و زندگي سازم : 
 
 
 مـادر

خدايگونه زميني و زميني آسماني سيرتي كه پيغامبروار ، عمري را گرفتار سرنوشت من است. پاك باز مهرباني كه در قمار مهر مادري بباخت آنچه بودش و بنماند هيچش الا هوس جانفشاني قمارگونه ي ديگر...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 22:1  نویسنده  علیرضا سوری  | 

Free Page Rank Tool