تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

ستاره ها را نشانه می گیرم

دهانم که پر شد

تف می اندازم

روی صورتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 6:0  نویسنده  شاهین سجادی  | 

امروز

سال پیش تکرار شد

و سال پیش ترش

ملتی خندان

که ته مانده ای از من را مزه شکلات های تلخشان کردند

 

۲۵ بهمن ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 22:31  نویسنده  شاهین سجادی  | 

 
مي نوازد خود را
انگشت در انگشت
رو به روي پوستري تباه
و
با انديشه اي تباه
كه
آن بالا بالا ها
خداوندي هست
كه مامور ثبت بكارت اوست
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 22:27  نویسنده  شاهین سجادی  | 

ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد

رهگذری شنید

غرورش شکست

پرپر زدن آموخت...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 16:47  نویسنده  شاهین سجادی  | 

سلام
با عرض ادب و خسته نباشید خدمت نویسندگان و شعرای محترم. لازم می بینم در درجه اول به عنوان خواننده ای آماتور و سپس به عنوان نویسنده ای سابق در دوچرخه دلسوزانه نکاتی را به سمع و نظر دوستان عزیر برسانم:

شاید شما یادتان نباشد که زمانی که این وبلاگ توسط دوست عزیزم آقای مرسلی راه اندازی شد چه هدف هایی را دنبال می کرد. شاید ادامه ای بود بر روند شکوفا ساختن استعداد هایی که حداقل دوست داشتند نوشته هایشان از طریق وبلاگی غیر شخصی و شاید با مخاطب حرفه ای درج شود. دوستان تلاش بسیاری هم در تحقق این امر انجام دادند و تا حدی هم موفق شدند. تا اینکه شاید برخی اخلاف سلیقه ها و شاید نامروتی ها کم کم نویسندگانی ار از این وبلاگ دور تر و دورتر کرد.
حال پس از گذشت یک سال با وبلاگی برخورد کرده ام که نتوانستم در آن هیچ وجه مشترکی را با اهداف قبلی پیدا کنم. وبلاگی که اکنون تبدیل به آثاری شده است که به گفته دوستی عزیز برای گروه سنی الف مناسب می باشد. احساس می کنم دوچرخه مخاطبان قبلی اش را از دست داده است طوری که تنها مخاطبان این وبلاگ خود نویسندگان آن هستند.

شاید ما خودمان نیز چندان طاقتی برای انتقاد ( حتی اگر برچسب سازنده بودن هم داشته باشد) نداریم. اما حداقل بر این نکته واقف هستیم که انتقاد گاهی اوقات مثبت نیز واقع می شود. درست است که همه ما از تحسین شدن لذت می بریم مخصوصآ وقتی که تعارفی در کار نباشد اما باید بدانیم تحسین بی مورد و بی جا گاهی به ضرر نویسنده تمام می شود.

نظراتی که من اینجا خواندم 3 دسته بودند:
1. نظراتی که به واسطه برخی رفاقت ها بیشتر به چاپلوسی می ماندند
2. نظراتی که از طرف دوستان نویسنده ای برای جواب گرفتن از طرف مقابل داده می شدند
3. انتقاد هایی که همراه با دست نوازش بر سر نویسنده بودند تا مبادا دل نویسنده محترم بشکند


خوب می دانم که هیچ کدام از ما حرفه ای نیستیم اما گاهی ادای حرفه ای ها را در آوردن می تواند کمکمان کند. شاید اگر نگاهی به آثار منتقدین کنیم متوجه می شویم که منتقد واقعآ همان چیزی را گفته که به آن ایمان دارد. بدون هیچ تعارف و بزرگنمایی. که بزرگ کردن کارهای ضعیف هیچ گاه نتایح مثمر ثمری در پی نخواهد داشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 13:34  نویسنده  شاهین سجادی  | 

این روزها

حذف کرده اند

احساس را

از شعر

باز به دلایل امنیتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 13:30  نویسنده  شاهین سجادی  | 

هیچ وقت شده است که کسی بپرسد

این چرت پرت هایی که می نویسم

نامشان چیست؟

ممنونم که کسی دلم را نمی شکند

خوب می دانم که شعر نیستند

فقط چون زبانتان را بلد نیستم

تمرین می کنم

و چرک نویسم را بدون آنکه

ویرایش کنم شعر لقب می دهم

و

چه جسورانه چاپ می کنم 

و چه احمقانه نظر می دهند دوستان

نه اینکه خوششان بیاید

نه

فقط به خاطر آنکه به کسی مثل من

لقب شاعر دهند

تا شاید یکی دیگر بر دوستان شاعرشان افزوده شود.

 

حال

ای دوستان شرمناکم که چه قدر نشناس بوده ام

و

در مقابل این همه لطف

احمق خطابتان کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 19:52  نویسنده  شاهین سجادی  | 

به تماشا ایستاده اند

فلاش های خاموشی

حتی در اولین پله هم

سقوط

به اسم صدایم می کند 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 14:42  نویسنده  شاهین سجادی  | 

نیکوتین صد میلی گرم

قطران هزار میلی گرم

عامل اصلی بیماری های قلبی

و برای سلامتی زیان بار است

جهت فروش در بازار عشق فروشان جمهوری اسلامی ایران

 

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 2:55  نویسنده  شاهین سجادی  | 

زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است  و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.

 "زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."

 اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.

  "زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."

 داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد.  زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.

سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند.  موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.

 هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود.  اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.

 هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.

 از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.

 هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"

 

باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود!

                                         

 شاهین سجادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 13:3  نویسنده  شاهین سجادی  | 

مرده شور آن چشمانت را ببرد

که از اين همه آبی دريا

فقط لکه های نفتش را پذيرا شده است...

مرده شور آن نگاه هايت را ببرد

که از اين همه شوری دريا

تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خويش گرفته است

مرده شور خودت را ببرد

با اين که می دانی دوستت دارم...

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 14:29  نویسنده  شاهین سجادی  | 

 

بختت گم شده است

در سياهی

در سياهی زير چشم پسران همسايه

 ***

بختت گم شده است

در احتمال

در احتمال هايی که چند مثقال شانس هم

در آنها هيچ جايگاهی ندارد

***

بختت گم شده است

در شعر

در شعری که هيچ توجه ای به تو و روايتت نمی کند

***

بختت گم شده است

در فريب

در فريبی شاعرانه :

« وفا کن تا رها گردی ز دستم

زنان بی وفا را دوست دارم»

 

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 20:52  نویسنده  شاهین سجادی  | 

آبی رنگ تنهاییست

سرخ رنگ خشمی است فرونشسته در هیاهو

سرخابت را پس نخواهم داد

تا چنین زیر تزویر سرخابی ها گمت نکنم

 

 «شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 17:23  نویسنده  شاهین سجادی  | 

می زنم استکانم را

به شيشه قلبت

به سلامتی همه زاغ های

روی پرچين

 

«شاهین سجادی»

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 13:31  نویسنده  شاهین سجادی  | 

فاصله تولد تا مرگ

فقط یک تا است

تایی غریب

بی دسته

با دو چشم سیاه و الفی پابرجا

                                                             

                                                                        شاهین سجادی

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 14:34  نویسنده  شاهین سجادی  | 

بی هیچ مقدمه ای یک مطلب جدید از من (شاهین سجادی - سارق ادبی )!

 

حلقه زده است تاریکی

دور چشمت

حلقه زده است شفق

دور لبت

حلقه زده اند حلقه های بندگی

دورتادور

انگشتت

 ای لکاته خواب های من

 

شاهین سجادی

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 1:7  نویسنده  شاهین سجادی  | 

 

راز هایش سر به مهر

خانه هایش بی پناه

کفش هایش جفت ، جفت

روی تختش منتظر ، بی رنگ و رخ

 

می پريشد فکر هايش دم به دم

می فشارد چشم هايش ملتهب

کز همه نامهربانی های دی

کفن مرگ غمينش سرد ، سرد

 

یادش آید مادری را زود زود

در شب تاریک هم آغوشیش

می کشیدش رو به زیر

زیرش به رو

ننگ بادا او

که بردش آبرو

 

یادش آید  دشنه اش را سرخ فام

کان که هر شب می زدش بر سینه ام

می کشیدش چپ به راست

راستش به چپ

می برید عشق هر معشوقه ام

 

ناگهان امشب که جانش می رود

یادش آمد جوجه هایم رنگ ، رنگ

کز قفس آزادند

می پریدند پر به پر

در فضای کوچکش زندان تن

 

                                                    شاهین سجادی

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 11:21  نویسنده  شاهین سجادی  | 

پشت به پشت
نسل به نسل
خانه خالی بود
از زمزمه های عشق
خواهرم, برادرم

پشت به پشت
نسل به نسل
خانه پر بود از
سکوت اندیشمندانه
پدرم , زنم

پشت به پشت
نسل به نسل
جای گرفته بودم
همچون هیچ
لا به لای دیوارها
سرم , بدنم


پشت به پشت
نسل به نسل
همه ترس من
بازگشت به خانه ام
دیدن عکسم
با نواری سیاه
روی دیوار اتاق

                                                                          شاهین سجادی

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 21:37  نویسنده  شاهین سجادی  | 

شبا که ما می خوابیم

    آقا دزده بیداره

   اون دنبال شکاره

با این شعر بسیار ساده و ملیح که از اولین اشعار سروده شده توسط این جانب در دوران کودکی می باشد مستقیمآ می روم سراغ اصل مطلب!  ( هی این جمله غلط ویرایشی داره)  

 اولآ:  از همین تریبون اعلام می کنم که آقای ع.م.ا ( نمی خوام با گفتن اسمشان خرابشان کنم ) خودشان به شخصه همه ( با کمی احتیاط اکثر ) مطالبشان  ( اشعار ، داستان ها، جملات قصار ) را از این جانب سرقت نموده اند. ولی خوشبختانه یا بدبختانه مشمول ته مانده مرام و معرفت بنده شده و بنا به بزرگ منشی و بزرگوایی ، این حقیر از اعلام عمومی این خیانت آشکار امتناع نموده و  فقط به چند تذکر شخصی  قناعت کرده ام. لازم به ذکر است که بنده خود از مسئله مصون نمانده و از قربانیان این بحران می باشم!  

دومآ: بنده هر گونه تهمت نسبت داده شده به خویش را رسمآ ( تاکید می کنم رسمآ ) انکار نموده و دلایل کافی برای رد آنان را در اختیار داشته و در صورت ادامه چنین تهمت هایی دست به افشا گری خواهم زد. (قابل توجه ع.م.ا)     

سومآ: آقای علی مرسلی اهری ، دوست کاپوچینویی سابق! ببین حتی در چنین شرایط بدی هم، دوست ندارم که ابهت کذایی ات را بین بقیه از دست بدی!

چهارمآ: خانم سپیده الوندی! واقعآ نسبت به وقایع اخیر ابراز تاسف نموده و ازصمیم قلب خواهان پیگیری این پرونده از سوی مسئولین و مراجع قضایی هستم! امید است که سارق هر چه زود تر شناسایی و  مجازات شود!

                                                                                 شاهین سجادی 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 2:20  نویسنده  شاهین سجادی  | 

همه پدر ها زن گرفته اند

همه پدر ها زنی گرفته اند

فقط برای

یک شب

شبی به درازای تمام شب های پسرهاشان

                           ***

امروز آسوده می گویم

کنار سنگ گور پدر

«چه لذتی دارد

اشتباه خیس پدر را

تکرار کردن»

  شاهین سجادی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 13:1  نویسنده  شاهین سجادی  | 

                     خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
                  و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست !
                   نور را گیاه را دست را حتی شانه شان را
                       خواهم دزدید!
       

سلام!

           قلم را به هوا پرتاب کردند !
                                     واین بار قرعه به نام من دزد افتاد ...

شاید بهانه ی نوشتنم دینی باشد که بر گردن مقصد تمام نامه های تنهاییم دارم ! (تنهاییت را هم خواهم دزید)
جایی  که ثبت احوال دلتنگی نامیدمش و نوجوانیم را به اثبات رساند! ( شناسنامه ات را حتی نوجوانی ات را خواهم دزدید.)
دوچرخه : کلبه ای بود برای اتراق کردن گاه و بیگاه لحظه های نارنجی نوجوانی ! ( کلبه را رنگ را نارنجی نگاهت را خواهم دزدید.)

حالا دوباره دوچرخه ام را روغن کاری کرده ام و می خواهم آن قدر رکاب بزنم که هیچ برگه ی سفید و قلمی حتی به گرد پاهای جوهریم نرسد ... ( هپ!!!! ایست!)

۱...۲...۳............
                           من شروع به کار کردم! به عنوان یک دزد ادبی!!!!

                                                                                      شاهین سجادی

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 20:32  نویسنده  شاهین سجادی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 18:39  نویسنده  شاهین سجادی 

چه دردیست این

این شب سرخ خونین پهنا

که درست همچون جگرم از غمت تاول زده است

می کنم تاول به تاول جگرم را

چرا فراموش منی شوی؟

شاهین سجادی www.sokoot.tk

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 3:0  نویسنده  شاهین سجادی  | 

زیر سنگینی نور بیدار می شوی. از دریچه کوچک چشمت فشرده می بینی نور را که آرام از لایه های ابر می گذرد و جان می دهد مردمک سیاهت را! نیم بسته اش می کنی. تنگ می فشاری از ترس سوزش مردمک ,  چشمت را. بدن مچاله ات را که امروز مچاله تر شده است را کش می دهی. آن چیز که ذهن تو را در آغوشش مخفی کرده است هنوز برایت نا قواره به نظر می رسد. زیر پلک هایت دنبالش می گردی! با آن که می دانی نخواهی یافت. روز ها معنی خود را مدیون رویاهات هستند. خوب می دانی چگونه به پروازشان در آوری. به آرامی  دستت را روی چشمت می گذاری تا شاید زیر نور سیاهی رویایت را از فراموشی نجات دهی… با تمام وزنت روی سرت فشار می دهی! مبادا امروز چیزی برای فکر کردن نداشته باشی!
  دستت را لای موهای چرب فرو می بری خوب لمسش می کنی! از روی یک بر آمدگی می گذرانی انگشتت را. چند بار تکرارش می کنی. ناخنت را تیز می کنی. آن قدر محکم خارشش می دهی که در چند لحظه نوک انگشتت به مایعی چسبناک آغشته می شود. چشمت را باز می کنی تا رنگ این مایع سرخ را ببینی! خون است… مبادا رویایت را باور کنی!
 در یک حرکت از جایت بلند می شوی! دهانت را آن قدر باز می کنی تا دیگر نتوانی! چشمانت خیس تر می شوند. با انگشتت نوک چشمت را پاک می کنی! دیرت شده است تلفن را برمی داری…  برای من هم دیر شده است. تنهایت می گذارم . مبادا سر وقت نرسی!
  بیدار شده ای؟ نمی دانستم… فکر می کردم امروز هم تا ظهر خواهی خوابید! امروز ناب ترین لحظه هر روزم  را از دست داده ام! می دانی آخر زیبا ترین چیز برای من دیدن آن لحظه است…لحظه نابی که درست پس از این که بیدارت می کنند چشم نیمه بازت را می بندی و لبخند تلخ کم رنگی می زنی و لحاف را روی سرت می اندازی و زیر لحاف به طرف دیوار متمایل می شوی و خود را در آن می فشاری و باز زور می زنی تا خوابت ببرد. رویا ها همیشه نیمه تمام می مانند و تو هیچ وقت نتوانستی با این قضیه کنار بیایی! می دانم چه قدر از او متنفری! چشم دیدن تو را ندارد… مبادا امروز هم سر همان قضیه با خواهرت دعوا کنی!
  چرا احساس گناه می کنی؟ مگر تقصیر تو بود؟ هر کس دیگری هم اگر جای تو بود نمی توانست خودخواه نباشد… هیچ وقت غرورت را نشکن! من هم می دانم که تو از اول دوستش داشتی قبل آن که خواهرت عاشقش بشود. طبیعیست که خواهرت هیچ شانسی نداشته باشد. او نه زیبایی تو را دارد و نه جزبه ات را. زود حاضر شو. مبادا سر وقت نرسی.
  من هم عاشق فیلم بودم! چه دنیای بود! همه چیز را می شد روی یک پرده زنده دید… دنیا های لایه به لایه! یادم می آید زمانی برای فرو رفتن در یکی از این لایه ها تمام وجودم را خرج می کردم. همان قدر که زندگی من بی هیچ برو برگشتی ساکن و گندیده بود همان قدر دنیای فیلم ها جاری و سرزنده می نمود. آن قدر در فیلم ها زندگی کرده بودم که گاهی احساس می کردم من هم مجبور هستم این نقش را بی هیج کم و کاستی بازی کنم. گاهی کاری احمقانه می کردم تا فیلمم جذاب تر شود و گاهی آن قدر در تعقل فرو می رفتم که خودم هم نخواهم از این لحظه گنگ خلاصی یابم! فیلم هایم در تنهایی شکل می گرفت. هیچ ارتباطی را به تصویر نمی کشید. اما این اواخر همیشه کسی در فیلم حضور داشت که زیر نور پردازی های بدیع و پر احساس غروب در راه برگشت به خانه مرا از دل نقش بیرون ببرد و یک فضای عاشقانه متعفن را به فیلم ببخشد. اما هیچ کسی حاضر نمی شد که نقش مقابل من را بازی کند. دیگر همه فیلم ها کم کم به مالیخولیا مبتلا شدند. با خود فکر کردم که مبادا با ساختن یک فیلم آبروی هنری خودم را بر باد دهم…یک لحظه به این فکر افتادم که دیگر فیلمی نسازم!
  در دلت می ترسی از خوابی که دیده ای! نه خرافاتی نشده ای. در چنین مواقعی باید همه چیز را امتحان کرد. می دانی اگر خوابت را برایش تعریف کنی ممکن است فکر دیگری بکند. حتمآ هم همین طور است. مرددی. نور سرخ رنگی روی مو هایت سایه انداخته است. باز دستت را درون مو هایت فرو می بری. به قیمت به هم خوردن موهایت خوب پوستش را وارسی می کنی! خودت هم خوب می دانی که احمقانه است. چنین چیزی ممکن نیست. از نیم رخ نگاهت می کنم. چشمانت برقی می زنند و نیم خیز می شوی دختر روبه رویت می نشیند. از دیر کردنش معذرت می خواهد. می خواهی خودت را از دیدنش ذوق زده نشان دهی. اما اصلا این چنین نیست. شتاب زده حالش را می پرسی. با نگاهی آمیخته به محبت نگاهت می کند و می شنوی که زیر لب  تشکر می کند. انکی از مو هایش آشفته روی پیشانیش ریخته اند. مردی سفید پوش جلو می آید. منوی دفترچه واری را روی میز می گذارد طوری که به تو نزدیک تر باشد. دختر ساکت است. منو را به طرف دختر هل می دهی با دست مانع می شود. می پرسی که آیا باز استیک مخصوص می خواهد؟ اما با یک نگاه سرد ولی با محبت می گوید که گشنه اش نیست؟ می دانی که از اصرار کردن بدش می آید. مرد سفید پوش هنوز منتظر است. برای خودت چیزی سفارش می دهی. دور می شود با نگاهت تعقیبش می کنی. آرام رویت را بر می گردانی به طرف دختر دوباره از حالش جویا می شوی! دوباره تشکر می کند!
  می دانم که دلت برایش می سوزد. خوب اما تو نباید به خاطر دیگران خود را از چیزی که دوست داری محروم کنی! حتمآ خودش یکی دیگر را پیدا می کند. خیلی زود فراموشت می کند. نه تو خیانت نکرده ای. اوست که ارزش تو را ندارد! اگر ارزشت را می فهمید از دستت نمی داد!  مو هایش زیر نور چراغ به سرخی می زنند. سرش را نزدیک می آورد.
 خوب در چشمهایش نگاه می کنی! باز مرددی! دل به دریا می زنی و آرام طوری که غیر او کسی صدایت را نشنود می گویی: « ببین… چند شبه که همش خوابای عجیب غریبی می بیننم! تا حالا بهت نگفته بودم اما من هر خوابیو که ببینم خیلی زود تعبیر می شه مثلا : خواب تو رو قبل این که ببینمت دیده بودم. دقیقا عین خودت بودی حتی اسمتم ریتا بود. رو دفترچه …»
لبخندی می زند و می گوید:« خوب خوابت را تعریف کن»
 می گویی :« ببین من دیشب خواب دیدم که تو همین رستوران نشستیم و داریم با هم حرف می زنیم که دستت و کردی تو کیفت و بعد یه چیز تیز از کیفت بیرون آوردی و شروع کردی به ضربه زدن تو سرم طوری که تو سرم صد تا سوراخ به این اندازه درست شد. اول فکر کردم داری بازی در می آری اما وقتی که دستم و کردم تو موهام متوجه شدم که یه مایع لزج زرد…»
خودت را بهت زده نشان می دهی و شتابان کیفت را از روی میز بر می داری و  تا می خواهی بلند شوی دستت  را می گیرد و آرام می گوید:« ریتا…» به حالتی غمگین می نشینی و در حالی که به خودت زور می زنی که گریه کنی! معصومانه چشمش را روی چشمان تو می لغزاند و در حالی که مدام سرش را تکان می دهد می گوید:« صبح که زنگ زدم قرار امروزو کنسل کنم خواهرت گوشی و برداشت. همه چیزو برام تعریف کرد… تو نباید این کارو با من می کردی.»
 احساس می کنی بار سنگینی از دوشت برداشته شده است. دوست داری تا جایی که می توانی گستاخ تر بشوی. چهره ات را ترش می کنی! با صدایی بلند با در حالی که عصبی شده ای فریاد می زنی:« حسود…حسود….تو لیاقت منو نداشتی…» با دیدن چهره معصومش در حالی که صورتش هم زیر نور سرخ شده یک لحظه از خودت بدت می آید. با قدم های بلند از رستوران خارج می شوی. موبایلت زنگ می زند. از کیفت بیرونش می آوری.خودت را جمع و جور کرده نفس عمیقی می کشی و جواب می دهی : « الو…الو… سلام … خوبم... دیشب خوابتو می دیدم....باحال بود بعدآ برات تعریف می کنم ,راستی امروز کجا می تونم ببینمت؟ … آره خوبه... اول باید برم خونه… نه خودم حلش می کنم. اونم یه جوری باید کنار بیاد… مهم نیس… بسپر به من… نه مرسی …بای بای!»
  وقتی از تاکسی پیاده می شوی از دیدن این همه جمعیت جلوی در بهت زده شده ای. آمبولانس ,مادرت که گریه می کند و خواهرت که ...
کات… کات… نباید اینطوری می شد. خیلی مضخرف تموم شد… گفتم کااااااااااااااااااااااااات... بس کنید...من باید فیلمم رو تموم بکنم...

شاهین سجادی www.sokoot.tk

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 8:26  نویسنده  شاهین سجادی  | 

Free Page Rank Tool