دهانم که پر شد
تف می اندازم
روی صورتم...
دهانم که پر شد
تف می اندازم
روی صورتم...
سال پیش تکرار شد
و سال پیش ترش
ملتی خندان
که ته مانده ای از من را مزه شکلات های تلخشان کردند
۲۵ بهمن ۱۳۸۵
ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد
رهگذری شنید
غرورش شکست
پرپر زدن آموخت...
حذف کرده اند
احساس را
از شعر
باز به دلایل امنیتی
این چرت پرت هایی که می نویسم
نامشان چیست؟
ممنونم که کسی دلم را نمی شکند
خوب می دانم که شعر نیستند
فقط چون زبانتان را بلد نیستم
تمرین می کنم
و چرک نویسم را بدون آنکه
ویرایش کنم شعر لقب می دهم
و
چه جسورانه چاپ می کنم
و چه احمقانه نظر می دهند دوستان
نه اینکه خوششان بیاید
نه
فقط به خاطر آنکه به کسی مثل من
لقب شاعر دهند
تا شاید یکی دیگر بر دوستان شاعرشان افزوده شود.
حال
ای دوستان شرمناکم که چه قدر نشناس بوده ام
و
در مقابل این همه لطف
احمق خطابتان کردم.
فلاش های خاموشی
حتی در اولین پله هم
سقوط
به اسم صدایم می کند
نیکوتین صد میلی گرم
قطران هزار میلی گرم
عامل اصلی بیماری های قلبی
و برای سلامتی زیان بار است
جهت فروش در بازار عشق فروشان جمهوری اسلامی ایران
«شاهین سجادی»
زیر سایه های لغزان برف پاک کن نشسته است و با چشمان نیمه باز به جایی مثل افق نگاه می کند طوری که به نظر برسد با چشمان باز خوابیده است. ساعت ماشین خراب است و از صبح همان عدد لعنتی 02:08 را نشان می دهد. منتظر است. منتظر است باران آرام بگیرد.
"زنی در راهروی ورودی میهمان خانه در شیشه ای را باز می کند. دستش را می برد بیرون. باران هنوز تندی اش را دارد! بر می گردد و از پله ها بالا می رود."
اصلآ از بوی خاک باران خورده خبری نیست. شیشه را می بندد. هنوز چشمانش به جایی مثل افق خیره است. عاشق بوی "باران" است. یاد بچگی اش می افتد وقتی که مادربزرگش را خاک کردند. یادش می افتد که چکمه های قرمزش را پوشیده بود و آن روز چه قدر کیف می داد که پایش را به زور هم که شده به درون گل خیس فرو کند و جای پایش را وارسی کند.
"زن را می شود از ساختمان روبه رویی دید. از زیر پرده ها چندان معلوم نیست چه می کند. مثل اینکه دارد ساکش را می گردد. یا اینکه دارد چیزی را پاره می کند یا هر کار دیگر. پشتش به پنجره است. نور اتاق ضعیف است و هوا مه آلود و بارانی! انگار منصرف شده است. نزدیک تر می آید. نزدیک پنجره. می فهمد تحت نظر است اما نمی خواهد وانمود کند که متوجه شده است. بازش می کند پرده را کنار می زند. سرش را بیرون می آورد و با ته مایه ای از لبخند چشمش را می بندد و بو می کشد."
داشبورد را باز می کند. دنبال مبایلش می گردد. به عقب بر می گردد کیف چرمی اش را از بین ساک هایش می کشد بیرون. پیدایش می کند. باز چشمانش را به همانجا خیره می کند. چنان روی عکس بیلبرد خیره می شود که انگار افق را می نگرد. شماره می گیرد. دهانش نیمه باز مانده است. صدایی شنیده می شود. هنوز ساکت است. چیزی نمی گوید. چشمانش سنگین تر می شوند. لبخند تلخی صورتش را کش می دهد. گوشی آرام از دستش سر می خورد. زیر لب نفسش با "باران" می آمیزد.
" سرش را می برد داخل. پرده را می کشد. باد ضعیفی پرده را می لغزاند. موهایش تر شده است. چند قطره باران از روی پیشانی اش سر می خورند و جذب ابروانش می شوند. با لطافت خاصی انگشتش را روی ابرویش می کشد. آنقدر نمایشی حرکت می کند که احساس می کنم نمایشنامه ای را بی کم و کاست جلوی انبوه تماشاچیان اجرا ی کند. لبخندش را نگه داشته است. آرام با چرخشی ملایم رقصیدن آغاز می کند. با سرمستی و خونسردی عجیبی شروع می کند به کندن لباس هایش . چشمانش نیمه باز است. گاهآ بازشان می کند. ولی زود منصرف می شود. رقصان به طرف پنجره می آید.
هاله ای از زن زیر سرخی پرده دیده می شود باد پرده را به بدنش می کشد. می داند تحت نظر است. برای من نمایش می دهد. از این چنین دیدنش زجر می کشم. اما نمی توانم نگاه نکنم. همینطور کنار پنجره به رقصیدنش ادامه می دهد. نمی دانم دوست دارم پرده رابکشد یا نه! می بینمش اما نه آنطور که دلم می خواهد. به گونه ای می بینمش که تنها میلم به بیشتر دیدن زیاد تر شود. اندامش را نمی توانم تصور می کنم که زیر این سرخی ، زیر این پرده چگونه در هم می لولد.
هر لحظه مه غلیظ تر می شود. نمی توانم خوب ببینمش. با دیوانگی خاصی پرده را کنار می زنم. دیگر هیچ برایم مهم نیست که مرا ببیند یا نه! می خواهم پنجره را هم باز کنم. نمی توانم. هر لحظه که مصمم تر می شوم بازوانم سست و سست تر می شوند و من به زیر می لغزم. نیروی پاهایم به تحلیل می رود. یک لحظه می بینم که پرده را کنار زده و به من می خندد و با اشاره می خواهد چیزی را بفهماند. به زمین می افتام. نمی توانم حرکت کنم می خواهم یک بار دیگر ببینمش. می خواهم نامش را فریاد بزنم ، کمک بخواهم اما جای فریاد زیر لب نفسم با "باران" می آمیزد.
از بالا می بینم که روی زمین به سینه افتاده است و زور می زند فریاد بزند اما نمی تواند. انگار دارد می میرد. نزدیکش می شوم. جوان به نظر می آید! صورتش را نمی توان وسط هاله های سرخ تشخیص داد. می شناسمش. باید جایی دیده باشمش اما کجا نمی دانم.
هنوز با انگشتش علامت می دهد. "باران" برای من تمام شده است. اما بوی تند "باران" در حفره های دماغم بدجوری حبس شده است. سرم درد می کند. به طرف در می روم. روی در عدد 208 حک شده است. در را باز می کنم. نور کمی در اتاق به رنگ سرخ جریان دارد ، مثل غبار می چرخد و خود را به دیوار ها می کوبد. همه چیز مات دیده می شود. می بینمش که هنوز آن لبخند بر لبانش جاری است و چشمانش نیمه باز مانده. طوری که احساس می کنم با چشمان باز خوابیده است. صورتم را نزدیک تر می کنم. می گیرم پایینی را مثل عدد دو و مثل ماری که زهر از دهانش بیرون ریزد تلخی زبانش را مزه می کنم مثل آرامش هولناک سرخ بالشی که از گرمای تب می سوزد میچسبم به بدنش. عرق سرد می چکد و آزارم می دهد! خواب را از چشمانم لیس می زند و خواب را از چشمانش می مکم! نمی دانم چه می کنم و چرا این چنین گرمم که می سوزم مثل تب در بالشی خیس از عرق و سردی آزار دهنده اش که می سوزاندم مثل آتش. خفه می شوم و خفه می شود در تاریکی آلوده غبار های مرده سرخی که می ریزد روی بدن هایمان و می چسباند پوستش را به من و دردم می آید و نمی دانم که چگونه عشق بازی می کنم و نمی فهمم که آیا لذتی می برم یا نه؟ تنها فریاد زوزه ای می شنوم که انگار سال ها پیش سر داده شده و من پژواک هایش را بشنوم. می شنوم صدای کسی را که فریاد می زد :«باران»"
باران بند آمده. از صدای زنگ موبایلش بیدار می شود. گوشی را از زیر پایش برمی دارد. شماره را نگاه می کند شماره باران است! مردی از آن طرف داد می زند. بدون اینکه پاسخی بدهد خاموشش می کند. سرش را بالا می گیرد از آینه به صورتش نگاه می کند. با دستمال ، خیسی چشمانش را پاک می کند. به سرعت از جلوی بیلبرد دور می شود. با خودش فکر می کند که باران قبل از خودکشی در آن مسافرخانه لعنتی شاید مدل تبلیغاتی بود!
مرده شور آن چشمانت را ببرد
که از اين همه آبی دريا
فقط لکه های نفتش را پذيرا شده است...
مرده شور آن نگاه هايت را ببرد
که از اين همه شوری دريا
تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خويش گرفته است
مرده شور خودت را ببرد
با اين که می دانی دوستت دارم...
«شاهین سجادی»
بختت گم شده است
در سياهی
در سياهی زير چشم پسران همسايه
***
بختت گم شده است
در احتمال
در احتمال هايی که چند مثقال شانس هم
در آنها هيچ جايگاهی ندارد
***
بختت گم شده است
در شعر
در شعری که هيچ توجه ای به تو و روايتت نمی کند
***
بختت گم شده است
در فريب
در فريبی شاعرانه :
« وفا کن تا رها گردی ز دستم
زنان بی وفا را دوست دارم»
«شاهین سجادی»
سرخ رنگ خشمی است فرونشسته در هیاهو
سرخابت را پس نخواهم داد
تا چنین زیر تزویر سرخابی ها گمت نکنم
«شاهین سجادی»
می زنم استکانم را
به شيشه قلبت
به سلامتی همه زاغ های
روی پرچين
«شاهین سجادی»
فقط یک تا است
تایی غریب
بی دسته
با دو چشم سیاه و الفی پابرجا
شاهین سجادی
حلقه زده است تاریکی
دور چشمت
حلقه زده است شفق
دور لبت
حلقه زده اند حلقه های بندگی
دورتادور
انگشتت
ای لکاته خواب های من
شاهین سجادی
راز هایش سر به مهر
خانه هایش بی پناه
کفش هایش جفت ، جفت
روی تختش منتظر ، بی رنگ و رخ
می پريشد فکر هايش دم به دم
می فشارد چشم هايش ملتهب
کز همه نامهربانی های دی
کفن مرگ غمينش سرد ، سرد
یادش آید مادری را زود زود
در شب تاریک هم آغوشیش
می کشیدش رو به زیر
زیرش به رو
ننگ بادا او
که بردش آبرو
یادش آید دشنه اش را سرخ فام
کان که هر شب می زدش بر سینه ام
می کشیدش چپ به راست
راستش به چپ
می برید عشق هر معشوقه ام
ناگهان امشب که جانش می رود
یادش آمد جوجه هایم رنگ ، رنگ
کز قفس آزادند
می پریدند پر به پر
در فضای کوچکش زندان تن
شاهین سجادی
شاهین سجادی
شبا که ما می خوابیم
آقا دزده بیداره
اون دنبال شکاره
با این شعر بسیار ساده و ملیح که از اولین اشعار سروده شده توسط این جانب در دوران کودکی می باشد مستقیمآ می روم سراغ اصل مطلب! ( هی این جمله غلط ویرایشی داره)
اولآ: از همین تریبون اعلام می کنم که آقای ع.م.ا ( نمی خوام با گفتن اسمشان خرابشان کنم ) خودشان به شخصه همه ( با کمی احتیاط اکثر ) مطالبشان ( اشعار ، داستان ها، جملات قصار ) را از این جانب سرقت نموده اند. ولی خوشبختانه یا بدبختانه مشمول ته مانده مرام و معرفت بنده شده و بنا به بزرگ منشی و بزرگوایی ، این حقیر از اعلام عمومی این خیانت آشکار امتناع نموده و فقط به چند تذکر شخصی قناعت کرده ام. لازم به ذکر است که بنده خود از مسئله مصون نمانده و از قربانیان این بحران می باشم!
دومآ: بنده هر گونه تهمت نسبت داده شده به خویش را رسمآ ( تاکید می کنم رسمآ ) انکار نموده و دلایل کافی برای رد آنان را در اختیار داشته و در صورت ادامه چنین تهمت هایی دست به افشا گری خواهم زد. (قابل توجه ع.م.ا)
سومآ: آقای علی مرسلی اهری ، دوست کاپوچینویی سابق! ببین حتی در چنین شرایط بدی هم، دوست ندارم که ابهت کذایی ات را بین بقیه از دست بدی!
چهارمآ: خانم سپیده الوندی! واقعآ نسبت به وقایع اخیر ابراز تاسف نموده و ازصمیم قلب خواهان پیگیری این پرونده از سوی مسئولین و مراجع قضایی هستم! امید است که سارق هر چه زود تر شناسایی و مجازات شود!
شاهین سجادی
همه پدر ها زنی گرفته اند
فقط برای
یک شب
شبی به درازای تمام شب های پسرهاشان
***
امروز آسوده می گویم
کنار سنگ گور پدر
«چه لذتی دارد
اشتباه خیس پدر را
تکرار کردن»
شاهین سجادی
سلام!
قلم را به هوا پرتاب کردند !
واین بار قرعه به نام من دزد افتاد ...
شاید بهانه ی نوشتنم دینی باشد که بر گردن مقصد تمام نامه های تنهاییم دارم ! (تنهاییت را هم خواهم دزید)
جایی که ثبت احوال دلتنگی نامیدمش و نوجوانیم را به اثبات رساند! ( شناسنامه ات را حتی نوجوانی ات را خواهم دزدید.)
دوچرخه : کلبه ای بود برای اتراق کردن گاه و بیگاه لحظه های نارنجی نوجوانی ! ( کلبه را رنگ را نارنجی نگاهت را خواهم دزدید.)
حالا دوباره دوچرخه ام را روغن کاری کرده ام و می خواهم آن قدر رکاب بزنم که هیچ برگه ی سفید و قلمی حتی به گرد پاهای جوهریم نرسد ... ( هپ!!!! ایست!)
۱...۲...۳............
من شروع به کار کردم! به عنوان یک دزد ادبی!!!!
شاهین سجادی
این شب سرخ خونین پهنا
که درست همچون جگرم از غمت تاول زده است
می کنم تاول به تاول جگرم را
چرا فراموش منی شوی؟
شاهین سجادی www.sokoot.tk
شاهین سجادی www.sokoot.tk