تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

         به دوست مهربانم که نوشتارش و دیدارش تولدی است دوباره برای من.

چه کسی حقیقت  راستین را می داند؟

آنگاه که مرگها  به خواب می روند

و نفس های پنهان بودن ما

                                      خاطره های جاوید می شوند

آن هنگام که دستها ـ دستهای پیروز ـ

                                                تو را 

                                                      و مرا

                                                            و زندگی را

                                                                    مکرر می شوند

و آن گاه که دستخط تو  

هم چون روان آدمی ، آیینه ی من می شود

 و آن گاه که تو من می شود

                                    و من ، تو

                                             و ما ، زندگی

چه دروغین پرسشی:

چه کسی می داند حقیقت چیست؟

ـ آیا افسانه می پنداری آن زمان را

                                         که حقیقت از چشمانت سرازیر می گردد؟

 

ش ـ پاییز۸۶

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 0:33  نویسنده  شهاب وصالی  | 

این زبان دل افسردگان است

نه زبان پی نام خیزان

در سراسر لحظه هایمان

در سراشیبی جنگلها و کوه های شمالی

و در کوچه پس کوچه های شهرهای اصفهانی

ما عشق را تجربه کردیم.

در روزهایی که همه

رایحه ای نداشتند جز  رایحه ی بهار و تابستان و پاییز و زمستان

ما رخت ها را کنار گذاشتیم

و همدیگر را     

                   و لحظات زندگی را

                                              و سرنوشت را

در آغوش کشیدیم.

امیدوار نبودیم و آرزوی پیروزی در سر نداشتیم

مغلوب بودیم

و به شکست خود عشق می ورزیدیم.

ما در عریانی دل انگیز خود غرق شدیم

و تو گفتی

              ما راز زندگی را کشف کرده بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:45  نویسنده  شهاب وصالی  | 

من در این مقاله بیش تر سعی دارم به معرفی افکار و اهداف و برخی ویژگی های نوشته های هدایت بپردازم. 

شناخت افکار و شخصیت هدایت چندان آسان نیست. از نوشته های او و آن چه که درباره اش نوشته اند بر می آید که او آزاد اندیشی بوده است بلند همت ٬ که در تمام عمر با بی نیازی و وارستگی زیسته و دست آخر نیز پای بر فرق جهان زده و از حیات چشم پوشیده است .

به عقیده ی من افکار هدایت را بیش تر باید در داستان هایش جستجو کرد. داستان هایش را که می خوانیم دیدمان نسبت به زندگی دیگرگون می شود. بسیاری از کارهای روزمره ٬احتیاجات مادی و ... در نظرمان خوار می گردد و در عوض اندیشه مان به سمت انسانیت ٬ وارستگی و اهداف نهایی وجود می رود. و بی گمان می توان گفت " فریاد های او انعکاس دردها ٬ اضطراب ها ٬ ترسها٬ امیدها و یأس های میلیون ها نسل بشر است."

در ادامه ی مطلب می خوانید:  اندیشه های نوشته های هدایت٬ ویژگی های نثر هدایت.


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 21:38  نویسنده  شهاب وصالی  | 

     افسانه ی سیزیف دارای بار فلسفی زیادی است و به همین دلیل من را بسیار به خودش جلب می کند . آن چه در ادامه می خوانید قسمتی از این افسانه و تعبیری از آن به قلم آلبر کامو است. در خاتمه ی پست نیز شعری از اخوان با عنوان کتیبه آوردم که ارتباطی نزدیک با این افسانه دارد . در شعر کتیبه و متن کامو جای تامل بسیار  است.  در این پست نقدی از آن ها نمی آورم اگر لازم بود در پست های بعدی این کار را انجام خواهم داد.

 

    خدايان سيزيف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگي را به فراز كوهي رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزني كه داشت باز به پاي كوه در مي غلتيد. خدايان چنين مي پنداشتند كه كيفري دهشتبار تر از كار بيهوده و نوميدانه نيست.

     اكنون ديگر مي دانيم كه سيزيف قهرمان پوچ است . شور و عشق همان اندازه سبب قهرماني وي شدند كه درد و رنج. دوري جستن از خدايان، كينه ورزي نسبت به مرگ و شور و عشق به زندگي به بهاي رنج بيان ناشدني ناشي از انجام كاري پايان نيافتني تمام شد. و اين بهايي است كه براي شور به زندگي بايد پرداخت.

      اديپ مي گويد: « داوري من بر اين است كه همه چيز نيكوست.» و اين كلامي مقدس است كه در دنياي رام نشدني و كوچك انساني پژواك يافته و آموزش مي دهد كه هيچ چيز سترون نيست و نبوده وكساني را كه به دنبال نا خرسندي و رنج بيهوده پاي به دنياي وي مي گذارند مي راند و بر آن مي شود تا بر سرنوشت خويش مهار زند.

      همه ي خشنودي ساكت سيزيف در همين جاست. او خود سرنوشت خويش را به دست مي گيرد. تخته سنگ از آن اوست. انسان پوچ نيز هنگامي كه به تماشاي رنج هاي خود مي نشيند تمامي  وابستگي ها را مي گسلد و به ناگاه از ميانه ي دنياي خاموش خودهزاران آواي كوتاه شگفت انگيز زميني را مي شنود و فراخوان هاي ناخود آگاه ، به رمز آلوده و چهره هاي پذيرنده ، پاداش پيروزي اين چنيني وي مي شود . ديگر خورشيد بدون سايه نمي ماند و بايد شب را شناخت . انسان پوچ آري مي گويد و ديگر دست از كوشش بر نمي دارد. اگر سر نوشت شخصي وجود داشته باشد، ديگر سرنوشتي والاتر از آن نخواهد داشت ، و اگر هم وجود داشته باشد آن را جبري مي انگارد و ناچيز و روزگار خويش را خود به دست مي گيردو به زندگي باز مي گردد.سيزيف به سوي تخته سنگ مي رود و كنش هاي بدون پيوند با يك ديگر خويش كه سرنوشتش شده و خود آن را به وجود آورده و در يادمانش در پيوند با يك ديگر  قرار گرفته است و با مرگ پيش رو نيز گره خورده است را به تماشا مي نشيند. و بدين سان با اطمينان از سرچيشمه ي بشري آن چه مي كند، هم چون نابينايي كه در آرزوي ديدن باشد و بداند كه شب را پاياني نيست تخته سنگ را بالا مي برد.

       من سيزيف را پاي كوه رها مي كنم ! بار سنگين او همواره در دسترس است. سيزيف وفادارانه در برابر خدايان مي ايستد و تخته سنگ ها را ازجاي مي كند. او نيز همه چيز را نيك مي داند و دنيا را ديگر نه سترون مي بيند و نه بيهوده. هر ريزه اي از آن سنگ و هر پرتوي از دل كوهساران هميشه شب براي او دنيايي مي شود. مبارزه براي رسيدن به ستيغ گامي است تا دل آدمي را سرشار كند. بايد سيزيف را نيك بخت انگاشت.

 

افسانه ي سيزيف ، آلبر كامو ، نرجمه ي دكتر محمود سلطانيه

 


 

فتاده تخته سنگ آن سوی تر٬ انگار کوهی بود.
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای،

و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير.
* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
« فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق هر کس جفت  ...»
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود .

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي .

و حتي در نگه مان نيز خاموشي .

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند».
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زین سان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.
* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان ، تر کرد ( ما نیز آن چنان کردیم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد.
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
بخوان!» او همچنان خاموش.
 
-« برای ما بخوان ! »خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.

نشانديمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
 
-«چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند.»
* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم .
و شب شط عليلي بود.

 

مهدی اخوان ثالث ء از مجموعه ی « از این اوستا»
 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 22:47  نویسنده  شهاب وصالی  | 

ز دو ديده  خون  فشانم  ، ز  دروس امتحاني            

                                       چه كنم كه هست اينها،نتيجه ي درس نخواني

همه شب زده ام خر ، چو چاروادار بر حماري            

                                        كه   نگيرند   رتبه  ي  من ،    متحول    رقبايي

جزوه ها و دفترانم ز چه رو هميشه باز است            

                                        به اميد  آن كه شايد شوم  چون   سميعياني۱ 

حس و حال درس ندارم،ز چه رو روم قلمچي            

                                        كه چشيده ام ز درس ها همه طعم تلخ ساني

به كدام مذهب است اين،به كدام ملت است اين      

                                        كه   كشند بچه اي  را  كه  تو   تجديد  چرايي؟

به بيليارد  چو   رفتم  ،   همه   پاكباز   ديدم           

                                         چو  به مدرسه رسيدم ، همه خر خوان  ريايي


                          در دانشگاه زدم من ، كه  ندا ز  در درآمد
                          كه برو ، برو وصالي كه تو نه ، از آن مايي


۱. سميعياني : سميعي نوعي.  سميعي دبير فيزيكمونه كه رتبه ي 76 كنكور سال 1380 رو به دست آورده و فيزيك جامدات شريف خونده و هنوز هم هر روز رتبه ش رو به ياد ما و خودش مياره و باهاش حال مي كنه! لازم به ذكره كه برف چند روز پيش تهران رو هم همگي مديون تيكه هاي يخي كه اون سر كلاس ميندازه هستيم!


+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 12:33  نویسنده  شهاب وصالی  | 

       ساعت را نگاه مي كنم. ده است. آخ چه قدر خوابم مي آيد! حتماً همه رفته اند . مانند هر سال .  انگار نه انگار كه ديشب تا كنون نه ساعت خوابيده ام . اين قدرخواب هاي جورواجور و مزخرف مي بينم كه احساس پريشاني عجيبي بهم دست مي دهد. هنوز به چند ساعت خواب ديگر نياز دارم.  اگر مثل سال هاي گذشته رفتار كرده باشند حتما پدر نرفته است . عادت باقي اعضاي خانواده است كه در «روز سپيد» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت مي روند. من هم دو سال همراهيشان كردم اما چيزي دستگيرم نشد و هيچ سودي در اين كار نديدم ! بعد فكر كردم كه وقتي در اين روز پدر اين قدر مهربان است چرا بايد مهر او را از دست داد و براي عبادت همگاني _كه بي نتيجه هم هست_ رفت!؟ باري به اين نتيجه رسيدم كه بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده كنم.   با اين كه احتياج به خواب دارم ، اما بايد برخيزم ! بايد از امروز به خوبي استفاده كنم . به صورتي مبهم به ياد مي آورم كه صبح مادر دستوراتي به من داده است. اما اهميتي ندارد زيرا كارهاي مهم تري دارم. امروز همه جا حسابي تميز و صامت است ! اصلا اسم « روز سپيد » را من به همين خاطر براي اين روز انتخاب كرده ام . همه چيز پاك است و در خيابان ها نيز سر و صدايي وجود ندارد. البته نفس و روح مردم نيز تا حدي پاك مي شود و در مجموع همه چيز سپيد است!    علت اين كه ديشب خواب هاي پريشان مي ديدم اين بود كه : قصد داشتم امروز به عبادت نروم و ديشب هي با خودم كلنجار مي رفتم كه آيا كار درستي مي كنم يا نه؟ اين قدر فكر كردم كه افكارم حسابي پيچيده و در هم ريخته شدند.   ليكن بايد برخيزم كه كارهاي زيادي دارم.

       لباس هاي زيبا ترم را مي پوشم ؛ به پدر سلام مي كنم و او همراه لبخندي جوابم را مي دهد و احوالم را مي پرسد و من هم با خوش رويي پاسخ مي دهم .   دارم اتاقم را تميز مي كنم كه فكرم سراغ پدر مي رود. از همان لبخند آغاز صبحش دريافتم كه امروز هم ، چون سال هاي پيش با مهر خاصي رفتار مي كند. بايد به سراغ نقاشي نيمه كاره ام بروم . هنوز فكرم پيش پدر است . ناگهان به اين فكر مي كنم كه او در روز سپيد چه گونه عمل مي كند؟  اين قدر ديشب فكر كرده ام كه اكنون قدرت تفكر چنداني ندارم ، ليكن اين يكي ، از آن دسته فكرهاي سخت نيست . پدر ساعات يا دقايقي را به تنهايي در اتاقش به سر مي برد و باقي ساعات روز را همراه ماست و با خوش رويي با ما صحبت و كمكمان مي كند. اما نمي دانم در آن ساعات تنهايي چه گونه تزكيه ي نفس و روح را انجام مي دهد  و يا اصلا انجام مي دهد؟ البته از رفتارش روشن است كه نسبت به اعمال خاص روز سپيد بي تفاوت نيست. حس كنجاوي شديدي در من پديد آمده و البته همواره به اين اميد وارم كه همان گونه كه كارهاي پدر هميشه بر من تا ثير گذاشته ، تهذيب نفس او نيز بر من خاصه بر افكار بي نتيجه و خسته ام  اثر كند. با اين كه انديشه ام امروز پريشان است ، نمي دانم چرا اين قدر حال دارم و خوش بختانه همين حال و حوصله ، افكارم را در بهبودشان ياري مي كند . با اين وجود جلوي عملي كردن كنجكاوي خود را مي گيرم . آه ! من احتياج به يك طرح تازه دارم ! نقاشي را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ويلون مي روم . با نواختن آن شور و احساس عجيبي در من ايجاد مي شود . . . بي اراده ويلون را رها مي كنم و به سراغ پدر مي روم . احساس مي كنم دلم مي خواهد با او باشم و با او صحبت كنم . پدر در اتاق است . در را باز مي كنم . ناگهان حس عجيبي در من ايجاد مي شود. پدر احتمالا در حال عبادت است . من كه بسيار منتظر چنين فرصتي بودم ليكن نمي توانم حالت پدر را تشخيص دهم و كم كم هم اين امر را فراموش مي كنم . چهره ي پدر را مي بينم كه با خوش رويي بر من لبخند مي زند . بي اختيار داخل مي شوم و به سوي او مي روم . چهره ي  خود را در آ يينه ي درون اتاق مي بينم كه لبخندي شبيه پدر بر لب دارم . در احساسي عجيب غرق مي شوم  و چيزي به خاطر نمي آورم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 23:8  نویسنده  شهاب وصالی  | 

Free Page Rank Tool