تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

هم چنان کسی پست نمی ذاره...

این شعر برام خیلی مهمه، لطفا دقیق نظر بدین! :)

 

 

روی زمان گردی سفید پاشیده اند
زیرش
فقط برجستگی های گذشته پیداست
هیچ نمی شود فهمید
چه رنگی داشته و چه خطوط درهمی.

این دو خط موازی هم به خورشید انتهای هیچ جاده ای نمی رسند

تنها، این جا، سایه ای ست
که فرق گرد و برف را نمی داند و
در پی جای پاهای جوانی تو
می لرزد؛
هیچ کدامشان نمی گویند
ناخن هایی داشته ای گرد و پیازی رنگ.

اشک هاش
نقطه نقطه راه را می شوید
تا انتهای جاده که آسیاب بزرگی ست
و روبه روش خانه ی کوچک تو.
تو برهنه آنجا نشسته ای و دست هات
از ماست موی سپید بیرون می کشند.

آن همه پیزاهن پاره کرده ت را
به آسیابان فقیر بخشیده ای
که روی زمین
گردی سفید پاشیده ست.

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:18  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

من هی میام اینجا شعرای علی مرسلی رو می بینم و اعضای جدید... کجاییم بچه ها...؟

 

اشکی

"به سرچشمه ی آب ها افتاد

و آب ها همه تلخ شدند" *.

از آن پس رگ های زمین تلخ تپید

و کودکان بالای سرشان

چای پشمک، کافور دیدند.

آسمان می گریست

آرام آرام

تن زمین را می شست.

 

کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور

پناه بردند به آغوش مادرشان

و آغوش‌ ِ تلخ ِ مادر ِ مرده

حتی موریانه ای که بجود نداشت.

تنها صدای جیرجیرکی

جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.

 

ـــــــــــ

 * باب هشتم مکاشفه ی یوحنا

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 14:59  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

تف
لبخندتان را خیس می کند
تبر
یقه ی پیراهنتان را
و باران
نعشتان را می شوید
پیش از آن که بیش از این بگندد...

خدا حفظتان کند
از رویاهای من.


_____

نقد... لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 19:40  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

زندگی همه جا جریان داشت

آدم یک گوشه اش را برای شنا انتخاب کرد

و ما دور آن گوشه دیوار کشیدیم.

همه ی زندگی جمع شد آن جا

بالا آمد

و بالاتر...

رویش پر از آدم های زودرسیده بود

ما مجبور شدیم

در اعماق شنا کنیم.

*

حالا داریم خفه می شویم

و با هر قلپ زندگی که می بلعیم

آرزو می کنیم زودتر پر شود

سر ریز کند

همه بیرون بیفتیم

که بعد دوباره

زندگی همه جا جریان داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 10:49  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

یک گوشه نشسته
چنگ می زنیم
ردیف میله ها را
بلکه صدایی درآید.

به خیالمان کسی
بیرون این سلول ها هست
که دنبال صدا بیاید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 20:57  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

ورق که می زنم

هر انگشتم

لای یک صفحه  می ماند.

بیرونش نمی کشم:

"باشد برای فردا

که بدانم

کدام صفحه ها را دوست داشتم."

 

*

فردا

برای ورق زدن

انگشتی ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 15:20  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

واقعیت است این
که برهنه روبه رویم ایستاده.
چشمانش حتما عریان تر شده اند
که می ترسم
      -خجالت می کشم-
خیره نگاهش کنم.

تنم که می لرزد،
لباس هایم می ریزد.
برهنه می شوم.
عریانی در برابر حقیقت عریان!
نه، در توانم نیست.

*

بیا،
با چند تکه خیال
و لباسی بر این هیبت ترسناک بپوشان.

ـــــــــــــــــــ

این مال خیلی وقت پیش بود امروز کلی جاهاشو عوض کردم. حتما نقد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 21:36  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

ضربه

سخت

کوتاه بود.

تبر

تا همیشه در کمر درخت باقی ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:20  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

(سارا شاهدی گفت که هدا حدادی یه همچین شعری داشته که منم اون شعرو خیلی وقت پیش خونده بودم. شعره این بود: "جهان مربع شده است/ هی به گوشه هایش گیر می کنم.")

"دایره ای ست جهان
دور خودمان می گردیم."
 
مشکل از چشم های توست
که این n ضلعی محدب را دایره می بیند.
دایره اگر بود
                این قدر به گوشه هایش گیر نمی کردیم.

حالا این n ضلعی ای کاش
گوشه هایش کمی تیز بود
که وقتی کسی می پرسد "کجا گم شده بودی تو؟"
مدرکی داشته باشیم که پی تفریح نبوده ایم؛

                                       جای زخمی.

 

اصلا دایره بود ای کاش.

دور خودمان می گشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 20:24  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

شب سردی بود، اما نه از آن هایی که آدم اگر بمیرد هم حاضر نیست بیرون برود. یک شب سرد معمولی بود. برای دستشویی رفتن می شد بیرون رفت.با قدم هایی که انگار با کفش هایی بیش از حد پاشنه بلند برداشته می شدند، از پله های سیمانی پایین آمد و به طرف دستشویی در سمت دیگر حیاط رفت. شب ساکتی بود اما سکوتش هم از آن سکوت های خلل ناپذیر مرموز نبود. هر از چند گاهی بادی لا به لای شاخه ها یا چیزی شبیه آن می شکستش.

   "لعنتی. یه هفته توی این خراب شده بدون حتی یه اتفاق عجیب که بشه باهاش داستانی نوشت."

  


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:26  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

آمده بودی مرهم باشی

برای زخم های پنجره ای که همیشه ی خدا کوبیده شده بود

درد شدی اما

و سنگ وار

      زخمی بر زخم های پنجره افزودی. 

پنجره ، خسته از انبوه زخم ها

تکانی به خود داد

              -آخرین تکان-

و در هم شکست.

دلش برای همیشه فرو ریخت.

 * 

دستی

چارچوب پنجره ی همیشه کوبیده را

به هم می کوبد.

پنجره دلی ندارد

که زخمی جدید بردارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:22  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

پیچیده دور پاهایم
و نمی گذارد از اینجا بروم،
امید
که قوی و دنباله دار
بالا می آید.

دست هایم را چسبانده به دو سوی تنم
دیگر نمی شود تکانشان داد
برای چیزی شبیه
خداحافظی.

دور گلویم است امید
قوی
دنباله دار
می پیچد
 خفه خواهم شد، می دانم
پیش از آنکه بگویم:
"خدا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:49  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

-نه خواهش می کنم جلوتر نیا... همون جا بایست. خواهش می کنم!

اما آن هیبت سیاه هم چنان جلو می آمد. با همان قدم های منظم همیشگی. قدم هایی که انگار با کفش هایی با پاشنه های تیز برداشته می شدند. پاشنه هایی که زمین را سوراخ می کرد. تق تق تق تق.کفش هایی با پاشنه های سیاه.

ساعت دیواری بزرگ هم همچنان ادامه می داد. نوک تیز ثانیه شمار هر لحظه خطی را نشان می داد و صدای حرکتش در سالن خالی می پیچید. هیبت سیاه قدم هایش را با ساعت تنظیم کرده بود یا ساعت با او؟

-بایست... لطفا! بایست. بایست. بایست... حاضرم هر چی دارم بدم فقط بایست...

حتی یک لحظه هم توقف نکردند. هیچ کدامشان. حتی حرکتشان را کند هم نکردند. حتی نپرسیدند که حاضر است چه چیزی را بدهد.

تق تق تق تق. این زمین نبود که با هر قدم سوراخ می شد. او بود. ذهنش بود. وجودش بود. با هر "تق" انگار در زمین فرو می رفت. انگار هر قدم روی سر او فرو می آمد.

-نه... بایست! ادامه نده، بایست...

هیبت سیاه نزدیک شده بود. خیلی نزدیک. ساعت هم همچنان ادامه می داد. کند تر نشده بود. تند تر هم نشده بود حتی. فقط ادامه می داد. او بیشتر فرو می رفت.

ضجه زد:

-بایست...

هیبت سیاه با تمام سیاهی اش به روی او فرو آمد. تیک/تق.

آخرین ضربه بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:15  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

دست هایم

در امتداد رویاها

به دنبال دست هایی

می رود.

(نه این فعل را جمع نمی بندم

"دست هایم" به شدت مفرد است.)

 

 

چشم ها

        دل ها

             آدم ها

به دنبال این واژه های مفرد

من

تا دست هایت

             می دوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 12:38  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

و ما

(من، تو، او و خیالمان(

از سیاهی شهرها گذشتیم

از سیاهی همه ی شهر ها گذشتیم

           و حالا اینجاییم.

اینجا یعنی سفید و نارنجی، یعنی آتش، یعنی سازدهنی

نه... اینجا معنی نمی شود اصلا...

اینجا دور است...

خیلی دور...

اینجا...

*

ما

اینجاییم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 20:7  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

-"یادم نیست!"

و دست

     در فاصله مان

            معلق ماند

نگاه

     مرد

یادم نیست...

 

 

 

باران

     بی رحم

           می بارید

کسی

     آرام

         دور می شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 23:43  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

... و سرانجام من عضو شدم!
خوب حالا واسه شروع یکی از شعرای تقریبا جدیدمو می ذارم:


"واقعیت خاکستری دنیایتان
گم کرد
خیال دنیای نارنجی ام را

بی دلیل
به جادوی رنگ ها ایمان داشتم"


یکی بهم گفت چون اونجا گفتی "واقعیت خاکستری دنیایتان"، اینجا هم باید بگی "خیال نارنجی دنیایم". ولی به نظرم اون طوری یه نظم ریاضی واری می گیره که دوسش ندارم... نظر شما چیه؟(هم در مورد این موضوع و هم کلا!)
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 14:39  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

Free Page Rank Tool