دل سپردن به نوازش شانه...
دستی که حسرت گرمایشِِ
"همیــــــــــشه"
بر دلت می ماند...
* * * * *
این دست ها حکایت غریبی دارند
...امـــــــــــا
دست " پدر" نمی شوند!
دل سپردن به نوازش شانه...
دستی که حسرت گرمایشِِ
"همیــــــــــشه"
بر دلت می ماند...
* * * * *
این دست ها حکایت غریبی دارند
...امـــــــــــا
دست " پدر" نمی شوند!
تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد آن را برای" بچه های لاغر " آورد
مادر، برای " بار پنجم" درد کرد و رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد
گفتند دختر نان خورست و با خودش گفت ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد!
* * * * * * * * * * * *
تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد آن را برای " بچه های لاغر " آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد یک چند تا مهمان برای مادر آورد
مردی غریبه با زنانی چادری که "مهمان ما " بودند را پشت در آورد
مرد غریبه چای خورد و مهربان شد هی رفت و آمد ، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم ، وقت بازی کردنم بود جای عروسک، پس چرا "انگشتر" آورد؟
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد دیدم که بابا ، کم نه ، از کم ،" کمتر" آورد!
* * * * * * * * * * * *
تنگ غروب از سنگ ، بابا نان در آورد آن را برای " بچه های دیگر " آورد،
مادر برای " بار آخر" درد کرد و رفت و نیامد ، باز اما "دختر " آورد ...
پی نوشت:
این شعر از خانم "مریم آریان" است،نمونه ای از یه غزل اجتماعی.امیدوارم بخونی و لذت ببری! ![]()

آری!
دنیا ما را کم داشت،
اما،
نه نقطه چین ...
...که زود برگردیم...
ـ خط فاصله ـ
گذاشت
و ـ رد شد.
دنیا،بدون ما
بد شد.
بد شد .
بد شد.

دنیا خیلی کوچک است
آنقدرکه شاید
زیر قدم های تو جا بگیرد،
و زیر قدم های من !
به شرطی که ما به هم برسیم
بر خلاف کوهها
و... برخلاف آدمها !
امیدوارم به رسیدن کوهها به همِِ،واینکه...آدم ها شرمنده ام نکنند...!
*سپیده*
میان رفتن و دل کندن
من ...
عاشقانه رفتم
و تو...
صادقانه دل کندی!
و تو...
در حوضی به کوچکی
دلخوشی های من
موج سرخی می کشی
از مقابل چشمانم
تا
افق های روشن دور !

آن وقت است که دل زمین هم برایت تنگ میشودو...،تومی مانی ودست های گرم گدازه هایآتشفشانی...!!!!
خوشحالم ازاینکه در کنار شما هستم
ازاینکه با خوندن مطلبام حال کنید
خوشحال تر می شم ...وموندن توجمع دوچرخه ایها تا همیشه خوشحالم می کنه!
در لحظه ی تماس نور با افق های تیره ی پلک
رویای خیس مرا گیره می زنی به باد
تلخ می شود گلوی احساس خشکم
و من مثل غروب ها
از کوتاهی دست های روز دلگیر می شوم
باز هم تقصیر هیچ کس نیست...!
سپیده