الهه صابر عزیز
از طرف تمام بچه های دوچرخه به شما و خانواده ی محترمتان تسلیت عرض می کنیم.
ما را در غم از دست دادن مادرتان شریک بدانید.
الهه صابر عزیز
از طرف تمام بچه های دوچرخه به شما و خانواده ی محترمتان تسلیت عرض می کنیم.
ما را در غم از دست دادن مادرتان شریک بدانید.
بدجور به روزهایمان عادت کرده ایم!
از بین من و تو می گذرد
کش آمده است
انگار
تمام واگن های جهان را
به آن بسته اند
چه سرنوشت شومی!
حرف هایی که قرار بود
به هم بزنیم
از یاد برده ایم
و گل ها
در دست هایمان خشکیده اند.
«رسول یونان»
ما هم گذاشتیم! اطلاع بیشتر نداریم که نامه های در راه که به آدرس قدیم فرستاده اید چه می شود، توضیح بیشتر خواستید بنویسید، اینجارا می خوانند!۲
آسمان آماده شد
و روز
لباس های نارنجی اش را
اتو کشید
خاک می خندید
و من متولد شدم
...در طولانی ترین روز سال!
(۱
اعتراض داشتم به حکومت پدر
اعتراض داشتم به تفنگ برنو
به ترکه های آلبالو
....به
و روز را بلندتر می خواستم
یک شب او عصبانی شد
و فردای آن روز
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
که نباید می کرد
حالا،
من، سال هاست در خواب راه می روم.

حتی فیزیک عشق هم
معادله های بار سکوتت را نمی فهمد
حالا روزی هزار بارمی نویسم
نقض قانون نیوتن را:
عمل نیستی من هم
برابر نیست با
عکس العملی از تو!
و ما ممنوع شدیم
در جایی ممنوعه
در شهر ممنوعه
پشت چراغ قرمز
جلوی تابلوی توقف ممنوع
و ما ممنوع شدیم
...

جلو آینه که می روم
عاشق خدا می شوم
از شاهکاری که آفریده

گاهی وقت ها در دلم گل می کنی
بهار را می آوری، شکوفه می کنی
بگو با من تا خزان هم بهار شود
چگونه از چشمانم دریایی آب می آوری؟!
مهتاب را دزدیده اند
بیا برویم
تا
طلوع آفتاب را قسمت کنیم!
به همین سادگی هم گذشت !
خیلی ها سوار دوچرخه شدند و از روی زینش چپ کردند و انگاری ترسیدند از دوباره پدال زدن،
خیلی ها هم لای چرخ ها پشت گلگیر کنکور گیر کردند.
یاد همه ی آنها گرامی....!
و یاد همه ی شمایی که هم اکنون می نویسید!
۱۷ بهمن تولد وبلاگ گروهی ادبی دوچرخه مبارک!

زنده یادهایی که سوار شدند یا نشدند یا آمدند یا رفتند...به ترتیب!:
۱.علی مرسلی ۲.پرنیان فلاحی
۳.زیتا ملکی ۴.شاهین سجادی
۵.ریما حازم ۶.شوکا اسمعیلی
۷.ابوالفضل سلمانی ۸.سپیده الوندی
۹.هومن عزتی ۱۰.سهیل سوری
۱۱.بیتا کاظمی نژاد ۱۲.مریم محمد خانی
۱۳.تینا تیماج چی ۱۴.مهسا دوستی
۱۵.یاسمین حاتمی ۱۶.نگار یاریان
۱۷.فرشته شریعتی ۱۸.نیلوفر علی محمدی
۱۹.اسمشو نبر ۲۰.ماهی قرمز کوچک
۲۱.الهام فرخی ۲۲.نیلوفر احتشامی
۲۳.یلدا انگالی ۲۴.شهاب وصالی
۲۵.سپیده ایازی ۲۶.فریبا دیندار
۲۷.مداد سیاه ۲۸.ارمان صالحی
۲۹.مروارید اسلامی ۳۰.نیوشا محمودی
۳۱.ارغوان جهانگیری
به امید چرخش هزار دور دیگر با هزاران هزار نفر دیگر....!
پ.ف
مقدمه:
دیروز من اونجا بودم....دقیقا همون جا...جایی که ۳ هفته انتظارشو کشیدم و وقتی مامانم گفت نه اجازه نمی دم انگاری آب یخ روم ریخته بودند....درست مثل پارسال....اما من باید می رفتم و ...هرچند فقط ۷ساعتش را تو راه بودم (رفت و برگشت)
امسال ۲۱ نفر بودیم : خودم ، سحر منصوری ، سحر عظیمی ، ارغوان جهانگیری ، فتانه ارجمند ، یاسمین رضائیان ،یاسمین حاتمی ، فرشته شریعتی ، تینا و صبا تیماج چی ، طاهره یافتیان، مهردخت الهیار کیا، مروارید اسلامی ، یلدا انگالی ، مهسا دوستی، فریبا دیندار ، فرزانه گلستانی ، سپیده ایازی و دوستش (؟!) ، تهمینه حدادی ، (اون دو نفر دیگه یادم نمی یاد کی بودن اما اسمشون تو لیست بود!) خلاصه جای همه ی دوستان به خصوص نیلوفر علی محمدی ، بیتا کاظمی نژاد ، دنیا مقصودلو ، مینووش رحیمیان و انسانهای (...)ای مثل نگار یاریان و مریم محمد خانی و سپیده الوندی خالی بود!
از اعضای تحریریه هم ۱۳ نفر بودند: خانم رستگار، خانم حریری ، خانم خانی ، خانم عطیف ، خانم فتوحی ، آقای رستمی عزیزی، آقای حسن زاده، آقای تربن ، آقای فروزان ، آقای مولوی ، آقای خلج ،آقای نیما افجاری و آقای صفری
شرح:
-ساعت ۲ تازه تزئینات در حال نصب شدن بود و طاهره در حال کشیدن یک سری نقاشی روی بادکنک ها.کیک را تقریبا ساعت ۳.۲۰ آوردن که همه بچه ها اومده بودن (به جز سپیده و دوستش که ساعت ۵.۱۰ اومدن!) و یک ابتکار جالب که کلی کیف کردیم، ابتکار یاسمین رضائیان و فتانه ارجمند بود که روی یک سبد حصیری (که با سلیقه ی منحصر به فردی درست کرده بودند) پر از پفک نمکی مینو بود!
-دوتا از بچه ها ۲۰ تا فشفشه رو همزمان روشن کردند که احساس چهارشنبه سوری در ما و احساس ترس از آتش سوزی در اعضای تحریریه ایجاد کرد . بعد از آن کادوهایی که آورده بودند، که جالبترینشان یک عروسک گاو و دیگری به تعداد اعضای دوچرخه قورباغه ی چینی بود...!
-بعد از میل کردن پفک و شیرینی و میوه و کیک و شربت نوبت عکس گرفتن و یادگاری نوشتن شده بود و در آخر کادوی خانم رستگار به ما که یک تی شرتی بود و رویش لوگوی قشنگ دوچرخه!
اینم یه عکس از میز اصلی برای تمام کسایی که اومدن و نیومدن....!

اطلاعیه ی فوری :
سلام
27ام کسانی که می خوان بیان دوچرخه توجه کنن:
1.سر ساعت 2 اونجا باشید.(چون معمولا ساعتی که می گیم بچه ها بد قولی می کنن و نیم ساعت ، یک ساعت دیرتر می یان خواهشا سر 2 اونجا باشید که واسه دفتر که لطف کرده اجازه داده یه جشن کوچولو بگیریم مشکل ساز نشیم.....پارسال بچه ها دیر اومدن کار دفتر یکمی مختل شد.)
2.مسئله ی بعدی مسئله حجاب و از این حرفاست....آرایش و مانتو و.... (خواهشا رعایت کنید چون همشهری قوانین خودش رو داره و مطمئنن این مسئله ممکنه برای دفتر مشکل ایجاد کنه.)
3. برای کسانی که مدرسه دارند مثل مهسا ی عزیز! اگر امکانش هست یک ساعت زودتر از مدرسه خارج بشید و بیاید....(به همین سادگی دودر کنید!!)
4.همین ۲ تا رو رعایت کنید! (این تاکید روی حرفه!)
امیدوارم که بتونید بیاید....همین!
شعر جدید ندارم ، اما این اولین شعریه که من نوشتم و قبلش اصلا نمی دونستم شعر چیه!و این اولین کاری بود که از من تو دوچرخه چاپ می شد(می خوام یه خورده بخور کنم ، برای بی بخاری بد نیست!!)
قاب های خاطره
خاطراتم را در حال پروازم
قاب می کنم قاب ها را با سنگدلی تمام
و به دیوار می زنم به قلبم می کوبم
خاطراتی که تا همیشه پیش چشمانم باشند
یادآور زندگی است و با چشمانی خسته
و به من امید می دهند به خوابی که نظیرش را ندیده ای
و مثل یک بستنی فرو می روم!
دهانم را شیرین می کنند
با آنها مانند یک پرنده (۲ تیر ۸۴ شماره ۲۹۸ دوچرخه)
آقا اجازه ، یه هفته دیگه (....) می یاد ،(...)ای که مدرسه ها پشتش قدم رو شروع به حرکت می کنند...آقا اجازه ، ما حتی از اسم این ماه می ترسیم...اصلا از اون همه مدرسه که با چشمای باز منتظرمونن می ترسیم . آقا اگه بدوینین این ماه چه بلایی سر ما می یاره...از همون اول تیر به زور ما رو می کشن مدرسه که مبادا تو این سه ماه تعطیلی رودخونه ی علممون خشک شه و تو ماه (...) افت تحصیلی داشته باشیم...اصلا ما دوازده ماه رو می ریم مدرسه که رودخونمون خشک نشه...آقا اجازه، اسمشو گذاشتن تابستون و تعطیلی...اصلا اسم این کلاسا رو گذاشتن کلاس های فوق العاده که ما اعتراض نکنیم چرا می یایم مدرسه. آقا اون یک هفته ای هم که لطف می کنید به ما می دید واسه تعطیلی ، با ننمون باید بریم دنبال اون لیست کتاب های تقویتی سال ۱۲۸۰ که به ما گفتید بخریم. آقا اجازه ، ما از ریاضی نمی ترسیم ، اما انقدر گفتید ریاضی سخته ، رو ریاضی وقت بیشتری بگذارید ، ما بهمون تلقین شده که سخته و نمی شه حل کرد ، وقتی که خیلی زود حل می کنیم احساس می کنیم جوابشو غلط در آوردیم...آقا به خدا ما دوست داریم درس بخونیم اما شما نمی ذارید...به خدا هر کسی یه جا یا یه زمان خاصی می تونه درس بخونه...چرا برامون تعیین کردید حتما باید بریم تو کتابخونه درس بخونیم و کارت ورود و خروج بزنیم...آقا ما دوست داریم درس بخونیم اما مگه می شه... هر دو سال یه بار جلد کتابارو عوض می کنین به عنوان کتاب درسی با ویرایش جدید می دین به دانش آموزا...آقا ما رفتیم کتابای زمان داداش بزرگمون که ۱۸ سال پیش هم سن ما بوده دیدیم، تمام متن های کتابهاش مثل کتابای الان ماست آقا ، فقط ویرگولاش جا به جا شده....آقا رو کتاب ادبیاتمون نوشتین قیمت کتاب ۲۸۰ تومان درسراسر کشور، رو کتاب ریاضیمون ۳۲۰ تومان و .... اما جمع که برامون می زنین ۴۳۰۰ تومان باید از جیب بابای بیچارمون بدیم...
آقا به خدا ما دوست داریم درس بخونیم اما انگار شما نمی خواید، شمائی که مطلبای بی خاصیت و با خاصیت رو با هم به خوردمون می دید، شمائی که حتی یه بار مطلبای کتابهای مزخرفی که تو طول ۹ ماه به خورمون می دیدو نخوندید، شمائی که هی می گید فرار مغز ها اما نتونستید این مشکل رو حل کنید ، شمائی که وقتی می گیم می خوایم دکتر شیم بهمون می خندید و می گید دکترا الان بی کارن اما واسه بی کاری هیچ فکری نمی کنید و شمائی که ۱۲ سال ما رو بی خاصیت رو صندلی های سفت و خراب مدرسه از صبح تا غروب می شونید تا با یک سال کنکور سرنوشتمونو بسازیم...
آره با شمام ، با شمائی که ادعا می کنید می خواید علم و گسترش بدید ، همین شمائید که نمی گذارید ما درس بخونیم و همین شمائید که ما رو حتی از زندگی کردنمون سیر می کنید.
«آره آقا ما دیگه از شما نمی ترسیم...نه از شما،نه از بزرگتر از شما»
"دوستی-بی پایان"
به سردی سایه ام
از بزرگی روحت تغذیه می کنم
به بلند پروازی فکرت
پرنده ای بال شکسته می شوم
در شهر آرزو ها
زیر گریه ی آن طفل نو پا
بار دیگر به دنیا می آیم،
گمت می کنم
در پیله ی کرم ابریشم
می ترسم، از دنیا می ترسم...
پایه ام ضعیف است
بالهایم شکسته
بدبین به دنیا
مجروح شده ام!
روزی
گرد و خاک را پاک خواهم کرد
پرواز را خواهم توانست
زیر سایه ی مهربانت
می آموزم ، الفبا ، زمین و آسمان را
زندگی همین است
فکر یک روز
فکر یک شب
تولد ، مرگ!
"تقدیم به بهترین دوستم(خوابالوی بزرگ)
با بهترین آرزوهای نشکسته!"
/ پرنیان فلاحی /

پ.فلاحی، مرداد 85
مهاجرت:

کودکی ، خاطره ای ملموس ، دیروز
کوچه های گرگم به هوا
می شوند اتوبان ، امروز
در فردای روستا ،
آمده اند غریبه های سیاه پوش ، هر روز
و تو اینجایی ، جای دیگر ، امروز
سکون :

مه غلیظ در آسمان
دریای کف آلود ، روبه رو
در گوش باد ، در بی کران.
<ـ پرنیان فلاحی ـ>
آه ، کوچه های کودکی ! – چه غم انگیز وقتی بعد از سالها به کوچه ای می روی که بر روی آسفالتش چندین هزار بار با گچ خونه هایی برای لی لی ات کشیدی…با بچه های محل ، مسابقه دوچرخه سواری گذاشته ای و چندین بار با دوستانت سوار بر دوچرخه از سراشیبی کوه عظیمیه پایین امده باشی و یک بار ، تنها یک بار با ان سرعتی که پایین می ایی به درخت خورده باشی و برای پنج ساعت در جوی اب با درد از هوش بروی ، تا دوچرخه سواری برایت خاطره ای تلخ شود…
اغفالم کردی که می تونم شعر ترجمه کنم و اینجا بذارم...خدایی خیلی اغفال شدم!! از شل سیلور استاین هست...
خوردن یا نخوردن ، مسئله این است! PIE PROBLEM
اگر یک کلوچه ی دیگر بخورم ، می میرم! !If I eat one more piece of pie , I'll die
اگر یک کلوچه ی دیگر هم نخورم می میرم! !If I can't have one more piece of pie , I'll die
پس حالا که مردنم حتمی است .So since it's all decided I must die
همان بهتر که یک کلوچه ی دیگر بخورم. I might as well have one more piece of pie
اووم ، اووه ، خوشمزه است به خدا ! MMMM---OOOh---MY
به به ، قورت ، خداحافظ همگی شما! .Chomp---Gulp---Bye
< پرنیان فلاحی >
"جوانه زمستانی"
کلمه ها و حرفها از درون خلیج بی انتهای مغزم به افکارم هجوم برده اند ؛ قلم را از سکوت ابدیت باز داشته اند و به حرکت مجازاتش کرده اند...از شدت خستگی ، جوهر قلمم ورق را به آتش می کشد ؛ ورق را مچاله می کنم . می گردم...در ستاره های آسمان و کهکشانها به دنبال یک : "موضوع" . یک موضوع برای نوشتن که در هیچ یک از گنبدهای کبود نیست : آری ، چنین است چیزی که من در هزاران هزار ستاره می جویم و تنها در سیاره کوچک خود پیدا کرده ام ؛ نه در آسمانها و ابرهایش ، در باغچه ی کوچک مادربزرگ به دیدارش رفته ام . قصه او گذشتن از میان سردترین در زمستان و جنگ با برفهای سفید سهمگین برای جوانه زدن به هنگام اولین دیدار است و قصه من نوشتن از افکارم و از اوست که در خاک لالایی مادرش را نشنیده و این چنین به دیدار خورشید شتابان آمده است...
/پ . فلاحی/
شبی پنجره به قتل رسید .
کارآگاه بالای سرش آمد.
تکه ای نور از قلبش بیرون کشید و گفت
:« آهان پیدا کردم...با این به قتل رسیده است!»
خورشید مظنون اول ،
ماه مظنون دوم بود.
اما شب بود...ماه هم پشت ابر بود.
کارآگاه به دیوار ها مظنون شد..
سال های سال،
گلوی پنجره را ...فشرده بودند.
اما پنجره خفه نشده بود ،
با تکه ای از نور مرده بود.
دوباره که شب شد،
شب بوی پشت پنجره ،
بیدار شد.
گریه کنان شهادت داد:
« پنجره خود را کشت
با تکه ای از نور که از صبح
درجیبش قایم کرده بود...»
چقدر خوب ، مردم می گن تو اینجا قراره گل بکارن
واقعا این همه چمن بدون گل به چه درد می خوره...
مردم زرد و قرمز، بوق و سوت ، اصلا باورکردنی نیست ،
کاش اینجا بودی و با چشمای خودت می دیدی .
گله ای از آدم های زرد و قرمز وسط زمینن
با یه سوت همشون می رن دنبال توپ
بارون راهشو گم کرده !!!
از سمت راست داره شلق شلق می زنه به این آدم ها
اونجا رو ، اونی که گزارش گر اسمشو داد می زنه افتاد زمین.
این ورم یه برخورد سری روی هوا...!!!
این می خواد توپ رو بزنه اون یکی هم می خواد بزنه...
یکی نیست این قرمز ها رو از زرد ها جدا کنه و بگه
آقا این توپ نوبتی دستتون باشه ؟؟؟
هفت نفر این ور ، شاید هفت نفرم اون ور
نمی دونم هنوز نشمردم
هنوز هیچ کدومشون نرفته گل بکاره
انگار هرکی بتونه توپ رو بزنه تو دروازه
افتخارشو پیدا می کنه که یه زمین به این بزرگی رو گل بارون کنه
بلاخره مسئولا ببین چه راه باحالی برای افزایش فضای سبزپیدا کردن !
(پیش خودمون بمونه استقبال ازش ، عالی پیش میره ...)
هوا تاریکه ، بارون هنوزم می یاد
10 دقیقه می شینم رو صندلیم
زمین هنوز خالیه ، دیگه خسته شدم .
می یام بیرون ای کاش بارون نمی یومد ،
سر 45 دقیقه بازی رو قطع کردند...
حیف ، من تا حالا اصلا فوتبال ندیده بودم.
رقایت جالبیه برای گل کاشتن
اما مسئول ها باید حساب اینم می کردن ،
همیشه آدم ها اززیر بار مسئولیت در می رن
بازیشونو کردن به بهونه بارون
خودشونو خلاص کردن...
تازه فکر کنم به جز سازمان فضای سبز،
سازمان های دیگه هم باید همکاری کنن.
نه به خاطر گل نه ، به خاطر مردم تماشاچی
اول که گلوشونو پاره کردن هیچ ،
می خوان تا چند روز اونجا بمونن تا شاید بارون بند بیاد
خدایا شفاشون بده !
/پرنیـــــــان فلاحی/
به کجا خیره می شوی ،
درهای بسته ی روی زمین
دریای کف آلود دوردست
رد پاها ، از پله ی آسمان
ویا افقی ناپیدا ؟
...مامان گفته بود ، امروز به دیدنم می آیی
می بینی...سالهاست که نیستم ،
اما رویش گل برای لحظه آمدنت است !
برسنگ مزارم نکوب
دیدن گل را دوست نداشتی؟!
"پرنیان"
" چهارشنبه بازار"
اگر تا کنون دنبال چیزی گشته اید و تلاشتان بی ثمر بوده , نگران نباشید...در اینجا همه چیز پیدا می شود:"فضای سبز ,تفریحات سالم ,استخر و فروش هایی از جمله :گوشی موبایل ,سیم کارت ,اغذیه جات ,انواع و اقسام بستنی ها و چای ها ,پوشاک ,صنایع دستی ,رومیزی و پارچه و در آخر...کتاب!"حتی اگر تا حالا تلاش می کردی فیلتر شکن جور کنی تا به قزاق و اورکات بروی تا دوست جدید پیدا کنی, دیگر تلاش نکن...انسانهای بسیاری اینجا هستند.اگر دنبال مد روز دنیا هستی, فقط با یک سر زدن به اینجا می توانی جولیا رابرتز , تام کروز , براد پیت و آنجلیا جولی را از نزدیک ببینی...اگر دنبال چیزی هستی که بقیه با دیدن آن لقب درس خوان و به قولی خرخوان و کنکوری را رویت بگذارند...یک جدول مندلیف دستت بگیر. اگر برای جلد کردن کتابهایت و یا شیشه پاک کردن اتاقت وسیله ای نداری...تا دلت بخواهد , روزنامه اینجاست. آری , تعجب ندارد...اینجا به هر چیزی شبیه است غیر از نمایشگاه کتاب! واقعا گریه دار است نگاه کردن به تعداد نسخه های کتاب. نگو , به من نگو اینجا نمایشگاه کتاب است...دلم می گیرد...اینجا بازار است نه نمایشگاهی برای کتاب های بی سرپرست...
"پرنیان فلاحی"
نیم ماه , پشت پنجره است
نیمه شب , زیر عقربه ی ساعت
روی تختم نیم خیز نشسته ام
نه می اندیشم , نه می خوابم
تشک نم زده , هوای متعفن
"نیم" سهم من است از زندگی
نیمی دیگر تویی که حتی
سکه ی نیم نگاهت هم
بر من تلالویی نمی افکند
نیمه مرده ای هستم
که نه آرامش خواب
نه شور زندگی
نه قرص نان خورشید
نه ته رنگ آسمان
هیچ کدام سیرم نمی کند
تمامیت یک اندوه
تمامی یک احساس
تمامی تو
تمامی قرص کامل ماه
حق من است
نه سکسکه های بریده مرگ
نه نیم نگاه ترک خورده تو !
(( علی مرسلی))
چه وبلاگ جذابیه اینجا!!!
هر کی ندونه می گه ما همدیگه رو از چند سال پیش می شناختیم و حداقل سه چهار بار همدیگه رو دیدیم...چه چیز عجیبیه این اینترنت...اون سر دنیا که سهله تا آخرتم می تونی بری...یکی از کرج و یکی از تهران و یکی از تبریز و هیچ کی اون یکی رو ندیده!!!حتی حدسشم نزده که اون یکی چه شکلیه!!!بعد از ناشناسی هامون میایم و می رسیم به بحث جذاب دزدی...که خیلی هم به روز هست... دیگه هر خواننده ای می بینی آهنگ اون یکی خواننده که اونم از اونیکی خواننده ای که خودش هم از خواننده ای دیگه دزدیده, می دزده و بعد که سلسله مراتبشو طی کنی می رسی به آهنگ مشهور و قدیمی که خواننده دزدی ما هم خونده( عاشقت هستم ...بیا...دل به تو بستم...بیا...بوسه ای برلب...بیا...یکی نه دوتا...پوچ پوچ!!!)و اگه دقت کنید این شعر که اهنگش به یکی آهنگ های بتهون(!!!)می رسه به تمام زبان های زنده و مرده خونده شده...والا ما دیگه این ریتم رو حتی برای مولودی هامونم شنیدیم! چه برسه به این وبلاگ که سارق عجیبی پیدا کرده که واقعا چه ظریف و ماهرانه می دزده...و واقعا می شه به وجود همچین کسی افتخار کرد...این هم یک هنری هست که هر کسی نمی تونه داشته باشه ( بگذریم که بیشترین نظر هم برایش بود!!)خلاصه اگه اولین باری هست که با این وبلاگ مواجه می شوید از هیچ چیز این وبلاگ تعجب نکنید واقعا اینجا هیچ کس به هیچ کس دیگه ربط نداره...تا اونجایی که اینجا حتی می تونی از این مطلبا بفرستی!!! و در آخرش یک لبخند بزنی که از صورتت هم بزرگتره و بگویی شاد نیستی؟؟!!!پس مثل همیشه شاد باشی و این منم...پرنیان!!!
«باران» بود...اما،
چون تمام سیستم های آبیاری قطره ای،
از کنار علف های هرز گذشت...
نامش بهار بود.
ولی...عجیب که سالها،
یخ زده نگاه کردیم،
وبین ما هچ نرویید،
حتی علف هرزی!...دریغ...
خشک می مانم باشد
ذره ذره از نم خاک می دزدم
نحیف و رنگ پریده...
بستری پاییز می شوم...
خشک، هرز، زرد...
نامش باران بود ...آری...نامش بهار بود!
چون هیچ کس توی دنیا نمی دونه کی شکسپیر فراموش شد...کی پرنیان به دنیا اومد....کی پرنیان ۱ روزه و کی ۱۵ ساله شد خودم از الان بهش می گم تولدت مبارک تا اون روزی که تولدت بیاد...
از طرف خودم به پرنیان
همچون وبا:
عجب روزی بود این یکشنبه; متوجه گذر ساعت نبودم اما می توانستم از ماهی که نورش از پنجره ی اتاقم سرک می کشید تشخیص بدهم که وسطای شب شده٬ اما چه اهمیتی داشت من که تازه جای حساس داستان رسیده بودم:"سیریوس از وقتی که به پشت طاق نما رفته بود٬ دیگر برنگشته بود و هری همچنان با نگرانی که در دلش داشت به جنگ ادامه می داد و جنگ هر لحظه پیش به سوی ..."صدای فرابنفش مادرم مرا از داستان بیرون کشید:"سی..نا...سینا...چراغ اتاقت هنوزم که روشنه...بچه مگه تو خواب و زندگی نداری...فردا که تعطیل نیست باید بری مدرسه...فکر غیبت رو هم از ذهنت بیرون کن چون من نمیام موجه کنم..." -"باشه فقط ۲ دقیقه صبر کن" - "یعنی بعد از ۲ دقیقه می بینم که خوابی؟؟...باشه...فقط ۲ دقیقه" -"ممنون"...دوباره سرم رو تو کتاب فرو بردم:" زخم روی پیشانی هری برای بار دوم داغ شد٬ هری پشت مجستمه ی وسط میدان سایه ای دید...سایه هر لحظه به او نزدیک تر می شد٬ ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:"این چراغ خاموش نشد که..." آخه کدام آدم عاقلی جای حساس داستان کتاب را کنار می گذارد که منم همین کار را کنم, تازه من که ۴ تا جلد قبلی این کتابها را دیروز در عرض ۱ روز خواندم!!!پس چراغ قوه ام را درآوردم و چراغ اتاقم را خاموش کردم...ولی هنوز ۲۰۰ صفحه مانده بود و من هم به علت خستگی شدید و نور کم ٬ نمی دانم که چه موقع و در کدام فصل داستان بود که به خواب رفتم...
صبح که با صدای آهنگ دلنواز آرام "Fuel of Metalica "ی برادرم بیدار شدم احساس کردم کمی تا مقداری سرب درون گوشم ریخته اند و کمی هم احساس کر بودن کردم٬خواستم زودتر به مدرسه پناه ببرم اما انگار یک نفر لباس فرم مدرسه ی من را دزدیده بود...از مادرم سراغ شنل سیاه و شال گردن زرد و قرمزم را گرفتم اما او گفت که من هیچ وقت همچین لباس هایی نداشته ام!!!!!!!!!خیلی عصبی شده بودم و این آهنگ هم ذره ذره مغزم را می خورد...مادرم ساعت را اعلام کرد ۷:۳۴ و من هم باید یک ربع به ۸ در مدرسه می بودم...دوان دوان به سمت مدرسه ام رفتم...مغزم زیاد کار نمی کرد...ساعت ۸ به مدرسه رسیدم و انگار آقای کاظمی به پیشوازم آمده بود!! -":سلام اقای صالحی٬ می شه بدونم الان ساعت چنده که شما تشریف آوردید؟؟" -"شرمنده ام آقای دانبلدور" -"چی....چی گفتی...فسقلی بی ادب...به من می گی دنبه دار؟؟"(عجب تشبیه جالبی!!! فکر کنم خیلی بهش می خورد آخه فقط فقط ۱۵۰ کیلو اضافه وزن داشت!!!)-"اقا من گفتم دانبلدور فکر کنم که اشتباه شنی..." -" به من می گی کر؟؟؟" -" اقا ببخشید٬ شرمنده"-"همین امروز این مسئله رو به مادرت گزارش می دهم و همچنین یک اخطار کتبی هم در پرونده ات درج می کنم"...یه کم تو فکر رفتم...آخه من چرا از پودر غیب شدن در شومینه و یا از یک ماشین مشنگ برای اینکه زودتر برسم تا این حرفها را نشنوم استفاده نکردم؟؟؟...-"انگار دلت نمی خواهد که به سر کلاست بروی..."من هم سرم را پایین انداختم و وارد مدرسه شدم و بعد از گذشتن از چندین تالار به کلاس اقای لوپین رسیدم٬وقتی کنار پدرام ویزلی نشستم متوجه شدم لوپین رشته اش را تغییر داده و شیمی درس میده!!! اه این لوپین چقدر خنگه ما که تو کلاسمون صالحی نداریم که انقدر صالحی صالحی می کنه...فکر کنم تغییر رشته روی مغزش هم اثر کرده!!!نویل چرا انقدر لگد می زنی؟؟؟ بچه ها من رو از سر جایم بلند می کنند که به سمت تخته بروم اما من که صالحی نیستم٬ من پاترم...سینا پاتر...-" ببینم صالحی درس که خوندی؟؟"-"بله پروفسور"(نمی دونم چرا عادت داره بد نگاه کنه)-"ببینم خودشیرین٬ NH4C2H3O2 اول بگو نمک نوع چندمه و بعد بگو اگر M 1/06 x 10 -3 از این محلول رو در دمای اتاق در ۲۰ میلی گرم حل کنیم PH حاصل چند می شه" گچ رو برداشتم و شروع کردم به حل کردن:"ریشه گیاه افسنتین+ گل سوسن وحشی= شربت زندگی فلاکت بار" من که خوشحال بودم جواب دادم ٬خودمو لوس کردم "پروف لوپی جون چطوره؟؟؟"-"قبل از اینکه عصبانی بشم برو پیش آقای کاظمی" اما من قبل از اینکه پیش دانبلدور برم چشمم به بچه ها افتاد که تمرین کوئیدیچ می کردن و منم خواه نا خواه رفتم سمتشون و تا زنگ سوم با آنها تمرین کردم. زنگ چهارم هم کلاس خودمون رو برای تمرین آوردند و من کلا ۴ زنگ تمام ورزش کردم...نزدیک زنگ خانه بود که به کلاس رفتم تا وسایلم را جمع کنم ولی بحثی که در کلاس راه افتاده بود به نظرم خیلی جذاب تر از جمع کردن کتاب ها بود: علی:" وحید فهمیدی که تولید پیکان رو متوقف کردن؟؟" من:"ا گفتی پیکان یاد هری پاتر افتادم که گفت ماشین های مشنگی چون ماشین عمو ورنون..." وحید:"چه ربطی داشت سینا؟؟حالت خوبه؟؟ حالا بگذریم...نه بابا داداش علی این بدنه ی پیکان رو عوض کردن به قولی تو آردی جواد مخفی اش کردن"من:"گفتی جواد مخفی٬یاد دامبلدور افتادم که خاطراتش رو مخفی می کرد" پیمان:" اصلا سینا تو اینجا چی از جون ما وخای که مثله سیریش چسبیدی و هی هری پاتر٬پاتر هری می کنی" زنگ خورد و من هم سریع تر از همه رفتم تو حیاط تا نوچه های پیمان دراکو اذیتم نکنند و با سرعت خیلی زیادی سوار جارو ۲۰۰۰ ام شدم اما یک چیز سنگین به پشت گردنم خورد و من که مطمئن بودم گوی زرین است برگشتم و دیدم که اسنیپ با موهای همیشه چرب و لختش پشت سرم ایستاده٬ منتظر نشدم تا بگه ۵ امتیاز از گریفندور کم٬ جارو رو پرت کردم و به سمت کوچه رفتم اما انگار بچه ها می خواستن به تعطیلات هاگزمید برن که انقدر عجله داشتن...من به انبوه بچه ها نیاز داشتم که اسنیپ منو نبینه...پس منم شروع کردم به دویدن و بعد هم با اولین ماشین مشنگ ها به خونمون رفتم...به خونه که رسیدم رفتم سراغ بقیه داستان اما کتابم سر جایش نبود و من از مادرم پرسیدم که کتابم کجاست ولی جوابش مثل همیشه این بود که بعد از ناهار صحبت می کنیم...بعد از ناهار مادرم خیلی مهربانانه گفت که من بی جنبه ی به تمام عیار هستم و تا وقتی که جنبه پیدا نکردم نمی تونم ادامه ی کتاب رو بخونم...منم که شستم خبردار شد آقای کاظمی ماجرا رو به مامانم گفته فوری بحث رو عوض کردم و گفتم که آقای کاظمی امروز حالش خیلی بد بود ۳ تا قرص آرامش بخش خورده بود و همش داد می کشید(بی جنبه های ادبی این تیکه رو نخونن چون دروغ , بداموزی هست!!!)مادرم پاشد و به سمت ظرف ها رفت...یک کفگیر در دستش گرفته بود و با ان به سمت طرف ها نشانه رفت..."اینگامه دِ لوی اوسا"...هاج و واج موندم این که جمله ی هرمیونه :" مادر ....شما..." و مادرم قبل از اینکه حرفم تموم بشه با چشمکی پاسخم را داد و بعد از کابینت کتاب هری پاتر را درآورد و نشونم داد و هر دو لبخندی به یکدیگر زدیم....!!!!!!!
حتم دارم که
واژه های فرسوده من نیست
شاعر ها همه جا هستند
حتی
از لوله کش ها هم بیشترند!
علی مرسلی
عنان عقل و آئین را , ربود این پیشه از دستم
نه باکی از شجن باشد , نه از بیداد ابر و باد
شکایت کی بود جایز , از آن عهدی که بر بستم
پرنیــــــــــــــان فلاحی
اینجا چه زود غنچه زمین گیر می شود
پروانه بی عبور زمان پیر می شود
باغ از هجوم این همه گلهای کاغذی
در قاب می نشیند و تصویر می شود
اینجا غرور برفی تندیس های شهر
تا هیچ می گریزد و تبخیر می شود
حتی صدای جاری آواز رودها
اینجا شبیه ناله زنجیر می شود
دستی که باید از نفس عشق بردهد
همخانه با شقاوت شمشیر می شود
اما نگاه ساده و بی آرزوی من
وقتی که بی بهانه و دلگیر می شود
در انزوای پنجره ها گریه می کند
از این همه امید عبث سیر می شود
اینجا تمام فرصت ماندن دقیقه ای است
ای مانده! کوچ کن! به خدا دیر می شود
از دوست عزیزم سوگند روشنی