من در پسکوچه های ذهنم به دنبال چشمانت می گشتم
وقتی که رد پایت راه نرفته را مهر می کرد
و جاده بلند تر می شد.
من در پسکوچه های ذهنم به دنبال چشمانت می گشتم
وقتی که رد پایت راه نرفته را مهر می کرد
و جاده بلند تر می شد.
جای خالی اش
می درخشید در پهنه ی تاریک شب
چه موزون حرکت می کردند.
چشمهایش را بسته بود و احساساتش را در دستانش گرفته بود.
انگشتانش را روی آن می لغزاند.
فریاد درونش را چه بلند می زد.
لبهایش تکان نمی خوردند
ولی چه صدای زیبایی داشت.
صدای تپش آهسته و تند لحظه هایش را
چه سخاوتمندانه هدیه می کرد.
انگشتانش را روی احساساتش می کشید
و آن را می نواخت.
گل خواهد داد.
می دانم...
شکمش را پاره کردند رنگ قرمز فرش را فرا گرفت.ترسیده بودم.دائم به پشت سرم نگاه می کردم تا کسی نیاید٬ اگر مادرم می فهمید چه می شد؟
صدای هرهر بچه ها در گوشم می پیچید٬ سعی می کردم ساکتشان کنم.
-"تمومش کنین دیگه!زود باشین جمعش کنین!بدبخت می شم اگه کسی این وضعو ببینه!"
با لبخند یک قاچ هندوانه ی شیرین به دستم داد و دستمالی برداشت تا فرش را که از آب هندوانه مثل صورت عصبانی من سرخ شده بود پاک کند ولی هرچه تلاش کرد فایده ای نداشت٬ چون فرش توانست سرخی خود را حفظ کند ولی من نتوانستم...
احساس می کنم مغزم متورم شده...درد کلمات دارم .فقط کافی است تکه کاغذی پیدا کنم تا روی آن بهترین واژه ها را دانه به دانه منتقل کنم.خیلی حرف برای گفتن دارم٬ آنقدر که ذهنم فراتر از دستم حرکت می کند نمی توانم سرعت فکرم را با قلم هماهنگ کنم٬ به هیجان آمده ام.
عصاره ی وجودم را از خودکار به روی کاغذ می چکانم .کاغذ سیراب نمی شود!سرچشمه ی من تمام نمی شود و می نویسم.....
در عبور لحظه ها پرسید
خانه ی دوست کجاست؟
فریادش هنوز هم در گوش آسمان
طنین می اندازد
و حالا من می خواهم به او جواب بدهم
خانه ی دوست
خانه ی خداست
جایی که همه چیز با وجود او در می آمیزد
و هم رنگش می شود...