تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

من در پسکوچه های ذهنم به دنبال چشمانت می گشتم

وقتی که رد پایت راه نرفته را مهر می کرد

 

 و جاده بلند تر می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:33  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

 

جای خالی اش

                     می درخشید در پهنه ی تاریک شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 20:12  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

رقص انگشتانش...

 

 

چه موزون حرکت می کردند.

چشمهایش را بسته بود و احساساتش را در دستانش گرفته بود.

انگشتانش را روی آن می لغزاند.

 

فریاد درونش را چه بلند می زد.

لبهایش تکان نمی خوردند

ولی چه صدای زیبایی داشت.

 

 

صدای تپش آهسته و تند لحظه هایش را

چه سخاوتمندانه هدیه می کرد.

 

 

انگشتانش را روی احساساتش می کشید

و آن را می نواخت.

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 19:11  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

دستهایت را در باغچه بکار

                         

                                 گل خواهد داد.

                                

                                                    می دانم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 9:1  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

شکمش را پاره کردند رنگ قرمز فرش را فرا گرفت.ترسیده بودم.دائم به پشت سرم نگاه می کردم تا کسی نیاید٬ اگر مادرم می فهمید چه می شد؟

صدای هرهر بچه ها در گوشم می پیچید٬ سعی می کردم ساکتشان کنم.

-"تمومش کنین دیگه!زود باشین جمعش کنین!بدبخت می شم اگه کسی این وضعو ببینه!"

با لبخند یک قاچ هندوانه ی شیرین به دستم داد و دستمالی برداشت تا فرش را که از آب هندوانه مثل صورت عصبانی من سرخ شده بود پاک کند ولی هرچه تلاش کرد فایده ای نداشت٬ چون فرش توانست سرخی خود را حفظ کند ولی من نتوانستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 12:37  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

احساس می کنم مغزم متورم شده...درد کلمات دارم .فقط کافی است تکه کاغذی پیدا کنم تا روی آن بهترین واژه ها را دانه به دانه منتقل کنم.خیلی حرف برای گفتن دارم٬ آنقدر که ذهنم فراتر از دستم حرکت می کند نمی توانم سرعت فکرم را با قلم هماهنگ کنم٬ به هیجان آمده ام.

عصاره ی وجودم را از خودکار به روی کاغذ می چکانم .کاغذ سیراب نمی شود!سرچشمه ی من تمام نمی شود و می نویسم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:46  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

فقط یک نفر

در عبور لحظه ها پرسید

خانه ی دوست کجاست؟

فریادش هنوز هم در گوش آسمان

طنین می اندازد

و حالا من می خواهم به او جواب بدهم

خانه ی دوست

خانه ی خداست

جایی که همه چیز با وجود او در می آمیزد

و هم رنگش می شود...

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 18:43  نویسنده  نیوشا محمودی  | 

Free Page Rank Tool