بچه که بودم دوستی داشتم که با اسمان حرف می زد و برایش بادبادک می ساخت
دستم را می گرفت و ما تا انتهای کوچه ی تخیل پرواز می کردیم
یاد ان روز ها که وقتی گشواره ی بادبادکم رها می شد او ان را به گوش ماه اویزان می کرد
شب ها که به خواب نمی رفتم پنجره ی اتاقم را از می کرد و تمام بادبادک های گمشده در دل اسمان را به من می داد تا به بچه ها بدهم
او به من میگفت((اگر بادبادک ها در دل اسمان بمانند اسمان دلش از بغض بچه ها می گیرد ))
و من هر روز بادبادک ها را به بچه ها میدادم تا ان ها به اسمان لبخند بزنند
اما از ان روز که دیگر ابنباتی لیس نزدم از ان روز که قدم به پنجره رسید و درست از همان روزی که مادرم به من گفت ((بزرگ شدی)) دیگر دوستم را ندیدم و هیچ بادبادکی به سراغم نیامده
