تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

گوشواره ی ماه

بچه که بودم دوستی داشتم که با اسمان حرف می زد و برایش بادبادک می ساخت

دستم را می گرفت و ما تا انتهای کوچه ی تخیل پرواز می کردیم

یاد ان روز ها که وقتی گشواره ی بادبادکم رها می شد او ان را به گوش ماه اویزان می کرد

شب ها که به خواب نمی رفتم پنجره ی اتاقم را از می کرد و تمام بادبادک های گمشده در دل اسمان را به من می داد تا به بچه ها بدهم

او به من میگفت((اگر بادبادک ها در دل اسمان بمانند اسمان دلش از بغض بچه ها می گیرد ))

و من هر روز بادبادک ها را به بچه ها میدادم تا ان ها به اسمان لبخند بزنند

اما از ان روز که دیگر ابنباتی لیس نزدم از ان روز که قدم به پنجره رسید و درست از همان روزی که مادرم به من گفت ((بزرگ شدی)) دیگر دوستم را ندیدم و هیچ بادبادکی به سراغم نیامده

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 22:6  نویسنده  نیلوفر احتشامی  | 

انسان خسته بود انسان گرفتار و ازرده بود

زندگی میخواست به او لبخند بزند و به اصطلاح روی خوش به او نشان دهد

اما انسان همه چیز را سخت می گرفتو به زندگی اجازه ی لبخند زدن نمی داد

زندگی باز هم می خواست به او لبخند بزند

اما انسان اخم می کرد سرش را پایین می گرفت و لبخند زندگی را نمی دید

انسان وقتی دستش به جایی بند نبود سرش را بالا می گرفت و خدایش را صدا می زد

زندگی به او لبخند زد

اما انسان ان قدر بالا را نگاه کرد که نتوانست لبخند زندگی که دور نبود را ببیند

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 22:38  نویسنده  نیلوفر احتشامی  | 

هدیه

قلبم را رهسپار ماهیان دریا می کنم تا دگر شکند

اشک هایم را به ابر هدیه می دهم تا دگر نریزد

و زندگی ام را به تو تا زیبا تر زندگی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 12:6  نویسنده  نیلوفر احتشامی  | 

Free Page Rank Tool