تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

روزی که وارد شدم را
فراموش نخواهم کرد
اندوهی مانند آن را
دوباره تجربه نخواهم کرد
و شعله های فروزان امیدم را
که چه آسان به آب یاس سرد شدند
جویبارانی خشک
و پرندگانی ساکت و بی صدا
زمان گذشت و حیرت من
فراموشم شد
عادت کردن عادتم شد
نمی دانم چگونه پاسخ دهم
سوالات جور واجور غریبه ی تازه وارد را
او نیز عادت خواهد کرد
به جویباران رنگ آب ندیده
وپرندگانی که کسی
آوازشان نشنیده
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 18:15  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

                                         

همه می گویند هجران دل عاشق را میشکند

اما من خودم شاهد بودم وقتی شیشه عاشق سنگ شد

دلش از وصال شکست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 14:9  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

                                 

باز امشب دست به دامان قلم شده ام

تا مگر گره کور ذهنم را بگشاید

باز به دفتر شعرم پناه آورده ام

تا شاید بغض فروکوفته ام را

روی سطرهای شعرم بباراند

افسوس که برگ های خالیش تنها،

تنهاییم را فریاد میزند،


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 21:37  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

                                

که میگوید،که آسمان بارانی

غم هایش را بر ما میبارد

آسمان بارانی شاد است

سرخوش،

زیبا ترین ترانه اش را می بارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 15:19  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

سلام بچه ها،مدتیه برای نوشتن این پست دل دل می کنم،هنوز هم از کارم مطمئن نیستم اما می خوام حرف دلمو بزنم.می خوام ازتون یه خواهش به ظاهر کوچیک اما در اصل خیلی بزرگ کنم.مخاطب این پست شخص خاصی نیست بلکه همه ی شما هستین حتی خودم.ممکنه به نظر بعضیاتون بی خود بیاد اما هر چی هست یه دل نوشته ی واقعیه...
می خوام ازتون بخوام بیشتر قدر هم رو بدونین بیشتر در نظر گذاشتن دقت کنید تا کسی رو نرنجونید میدونین دنیا خیلی کوتاهه،من هنوز هم از بابت بحثی که با پرنیان داشتم(سر بودن یا نبودن!!!)ناراحتم. این روزا اولین سالگرد فوت دو تا از دوستای خوب منه که تازه بعد از فوتشون فهمیدم چه جواهرایی بودن.دو تا دوست خوب که یک روز صبح یه راننده مست برای همیشه اونا رو از من گرفت.

وقتی این چند وقت اون عبارت مسخره رو می دیدم یا کل کل های بچه هارو که بعضی وقتا شوخی،شوخی جدی میشد،انگار قلبم تیر می کشید با خودم میگفتم کی فکر می کرد مهسا و فاطمه به این راحتی تو این سن بمیرن و داغشون تا آخر عمر به دل همه ی دوستاشون بمونه؟

نه بچه ها اخم نکنین و بگین دور ازجون،بله،من هم امیدوارم هرگز این اتفاق تو زندگیم تکرار نشه اما حالا که اتفاق افتاده ازش یه درس گرفتم:یک معذرت خواهی،یک بار غرور رو زیر پا گذاشتن و برای آشتی پیش قدم شدن خیلی راحت تر از تحمل یک عمر حسرته.پس بیاین قدر همو بیشتر بدونیم و اینقدر سر مسائل بی اهمیت لحظه های شیرین با هم بودن رو تلخ نکنیم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 1:27  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

بودن یا نبودن،

نه!

مسئله این نیست!

 چگونه بودن و چگونه رفتن

مسئله این است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 11:34  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

Free Page Rank Tool