تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

من

سالهای سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتوانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

قیصر امین پور

                                                                            مداد سیاه (-.-)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:2  نویسنده  مداد سیاه  | 

وقتی لینک وبلاگ نارنجی می شود

:

۱.صفحه را بالا می دهم

۲.متعجب می شوم

۳.ببخشید...اشتباهی اومدم!

۴.مردم چرا ادرسشون مثه وبلاگه ماست؟!

۵.لبخند می زنم

۶.اینجا چقدر تغییر کرده است

۷.نگران می شوم

۸.همه تغییر کرده ایم

۹.بیشتر نگران می شوم

۱۰.دستش درد نکند...چه کسی بود که اینجا را دگرگون کرد؟

۱۱.تنوع همیشه ام بد نیست

۱۲.این را می نویسم برای یادگاری...زمانی که اینجا تغییر کرد و من دلم اولش گرفت!

۱۲+۱.هر تغیر نشانیست برای خوب تر شدن..شاید این تغییر باعث شود مداد سیاهم دوباره رنگ بگیرد..خیلی بهتر از قبل.

۱۴.تازه می شویم...پس هستیم!

۱۵.سلام!

۱۶.من نوجوانم!

۱۷.این را نمی خواستم بگویم اما می گویم!:بغض کردم...ترسیدم!مثل تمام روزهای اول!اولین روز مدرسه...اولین دیدار با یک دوست...اولین بار که جایی می روم!و من بغض کردم و ترسیدم!هنوز احساس غریبه گی می کنم!از تو چه پنهان خجالت هم می کشم!اینجا برایم حکم اولین بار را داشت!نو بود!تازه!

۱۸.....

۱۹.سن من تمام!

۲۰.بیست را تو بگو...برای یادگاری!

                                                                             مداد سیاه(-.-)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:46  نویسنده  مداد سیاه  | 

 

چای و کیک کشمشی

 

-سلام...دیر کردم...معذرت...خوب چطوری...واای چه گل خوشگلی...ممنون...خوب چه خبرا...هوا چقدر گرم شده...(سکوت و فقط لبخند)

ایییم...خوب؟چرا هیچی نمی گی؟چرا اینطوری نیگام می کنی؟خوب یه چیزی بگو...خیلی منتظر شدی؟خوب اره آره حق داری...ازم ناراحتی؟خوب می شه بخوام نباشی؟خوب چی دوست داری بخوریم تو امروز بگو...هر چی تو بخوای...

 

*(سکوت)

 

-(سکوت)

 

-یعنی هیچی نمی خوای بگی دیگه؟یعنی من اینجا چنارم دیگه...نکنه اصلا گفتی بیام که این برخورد زشت و زننده اتو نشونم بدی ،آره؟

 

*سکوت

 

-یعنی هیچیه هیچی؟؟(بغض)...آخه چته..صدای منو می شنوی؟

 

*سکوت...

 

-بغض

 

*می شه برام گریه کنی؟

 

-هان؟تو دیوونه ای..دیوونه...از وقتی اومدم این تنها حرفته؟(گریه)

 

*دارم فردا می رم...می خوام صدات تو گوشم باشه...می خوام گریه هات تو ذهنم باشه...می خوام خنده هات جلوی چشمم باشه...می شه فقط تو حرف بزنی؟

                                                                    

                                                                  

                                                                                                مداد سیاه (-.-)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 15:12  نویسنده  مداد سیاه  | 

سلام

 

 

                                                                           مداد سیاه (-.-)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 15:35  نویسنده  مداد سیاه  | 

میان زمین و آسمان...گلوبند کسی از جنس طناب است...میان زمین و آسمان...اینجا کسی پرواز را با طناب پیچ خورده تاب می خورد

به عزیزترین عزیزم...سهراب سپهری

                                       مداد سیاه(-.-)

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 1:29  نویسنده  مداد سیاه  | 

آرام آرام میان دود سوخت

 

سر صحبت را باز می کند و به من حق می دهد...برای انتخاب درستم و من با چشمهایی که محصور چراغهای شهر شده اند از او برای کارش تشکر می کنم با اینکه حوصله ی انتخاب مرا نداشت و انتخاب خود را مقدم دانست و حالا با لحن صدایش از من عذر می خواهد...

چشم هایم از خستگی با چراغهای شهر تانگو می رقصند...مرد از من اجازه ی خودکشی می خواهد...مردد می مانم و چند لحظه بعد...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند.مرد آرام آرام در میان دود سوخت و چشمهای من همچنان می رقصند و من از غم به صدایی که از پشت سرم می آید گوش می کنم...صدایی که از غم دوری دلدارش ناله سر می دهد و به قاصدک می گوید که برو و به خدا بگو که دلدارم دیگر دوستم ندارد و من در دلم زمزمه می کنم که می شود پیغام مرا هم با خود ببری قاصدک؟من دلدار ندارم اما حرف بسیار دارم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد و گرم است... نگاهش نمی کنم...نمی دانم چقدر تا لحظه ی مرگ فرصت دارد...جوان است..بسیار جوان...اما می دانم که همچنان در حال سوختن است بوی تند دود بینم را رها نمی کند.

و سکوت و بوی تند سوختن و هوای سرد زمستان و لبخندهایی که از کنارم می گذرند...همه چیز هست ...همه چیز در کنار چشمهای خسته و فکرخسته ترم که مانند نخهای کاموای مادرم گره های کوری خورده هست...همه چیز هست برای خنده باران و حتی برای اشک ریزان.

شلوغ می شود شلوغتر از انکه فکرش را کنی...همه جمع می شوند اما نه برای دیدن مردن مرد...پشت چراغ قرمز میان رنگها...میان نشانها...میان خنده های گرم و سرد همه در کنار هم جمع می شوند...لحظه ای برای چند ثانیه ی ناقابل همه در کنار هم هستیم و همه چیز در همین چند ثانیه ناقابل می گذرد...مردی که آرام آرام خود را با دود می کشد...

پشت چراغ قرمز آرام می گیرم ومرد در سکوت گم می شود...بوی تند توتون هنوز هم در اغوش هواست و پنجره تا نیمه پایین... دندانهایم روی هم ضرب می گیرند...مرد راننده از من اجازه خودکشی می گیرد...مردد می مانم...اجازه می دهم سیگار بکشد و شاید این حق اوست با اینکه من مسافرم و  او راننده ی آژانس...تق...صدای فندک و حلقه های دود در آغوش هوا گم می شوند...پشت چراغ قرمز سرم را که برمی گردانم او دیگر سیگار نمی کشد آرام گرفته است،آرام مثل کودکی نو پا...مرد در سکوت گم می شود...

من خسته تر از همیشه به خانه فکر می کنم و بوی غذای گرم مادرم که هیچ شباهتی به  بوی تند سیگار ندارد و چشمهایم که در طلب خوابند...

در ماشین کناریمان مردی آرام آرام در میان رقص دود سیگار گم می شود...چشمهایم می خوابند.                                                       

 

                                به عزیزترین عزیزم ...سهراب سپهری

                                                                                                       مداد سیاه(-.-)

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 1:28  نویسنده  مداد سیاه  | 

۱.سلام.

۲.من مداد سیاهم!لطفا با نظراتتون منو بتراشید!تا همیشه نوکم تیز باشه خوب بنویسم!

۳.خیلی سعی کردم عکس دلخواهمو بذارم اما لینکش مشکل داره!

........................................................................

سرنوشت قهوه ای

قلب کدام طرف است وقتی که تمام بدن می تپد و نمی توان گفت قلب تنها سمت چپ بدن است.یک سوم سرنوشتم به هنگام کله پا شدن فنجان روی ژاکتم می ریزد.من صدایش را در نمی آورم!چراغهاخاموش می شوند!لامپ سوخت.دختری درد دلش را در سو سوی کم نور مهتابی می گوید.زن با موهای بلُند پف کرده شاید دردهای او را در دل قهوه می چپاند.و این دختر است که سرنوشتش را برای زن می گوید!دختر جوان بلند می شود و فنجان را می شوید...غمهایش را به همراه آب روانه ی فاضلاب می کند و آب پاک کننده دیگر پاک نیست.نمی دانم به هنگام تصفیه ی آب یادشان می ماند که غمها را را از صافی عبور ندهند و شاید نه!شاید همین غمها هستند که هر روز با نوشیدن لیوانی آب که برای قورت دادن بغض هایمان می نوشیم به عمق وجودمان رسوخ می کند و ما سر چشمه ی این همه غم را نمی دانیم!نوبت من می شود.یک سوم سرنوشتم را با بستن زیپ ژاکتم پنهان می کنم.سنم را می پرسد و من بی هیچ دلیل یک سال کمتر می گویم.فرصت انتخاب میدهد...انتخاب قسمتی از آینده ام که می توانم امروز ان را ببینم!کارت هایی که همه پشتشان رو به من است و من بی خبر از زیبا یا زشت بودن رویشان انها را انتخاب می کنم.پنج زیبا رو نصیبم می شود.بی اختیار نفسی از روی امنیت و ارامش می کشم.شروع به بافتن ریسمانم می کند...زمین را به آسمان کوک می زند و نخهای رنگی را برای لبه دوزی ها کنار می گذارد!انگار حرفهای زن خیالاتی شده اند!من لبخندم را پشت لبهایم قایم میکنم!میان بافتن ریسمانها که نقش آسمان دارند حرفها لباس سپید حقیقت می پوشند.در دل سیاه قهوه چه چیز ها می بیند!همه اش برایم خوب بود..خوب خوب...من مثل آن دختر جوان فنجانم را نشستم..من هیچ غمی را روانه ی فاضلاب نکردم...شاید بدی ها به خواست خدا در ان یک سوم ریخته شده بودند..من به حرفهای زن فالگیر لبخند می زنم.

                                                   به عزیزترین عزیزم..سهراب سپهری

                                                                            مداد سیاهـ (-.-)

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 15:32  نویسنده  مداد سیاه  | 

Free Page Rank Tool