تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

16 تا 21 آذر.

كانون حجاب.

نمايشگاه مطبوعات كودك و نوجوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:45  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

جمعه 1 آبان شد سومین بهانه برای رفتن به نمایشگاه

آن هم با اتوبوس دو طبقه از بهشتی تا نمایشگاه با کلی ذوق و شوق و خاطرات کمرنگی که جان گرفتند در ذهنم

روزی پر از خنده و یه کَمکی هم گریه...

نمی دانم چرا نمی خواهم بنویسمش

شاید اسم همین آدم ها، آدم هایی که دوستشان دارم کافی باشد برای زنده نگه داشتن خاطره ای که هرچه کردم نتوانستم بنویسمش و آخر تصمیم گرفتم به نوشتن این اسم ها اکتفا کنم ، البته با کلـــــــــی جای خالی...

 

جناب آقای عباس تربن

سرکار خانم شفتی

آقای اعتمادی

خانم عطیف

آقای توزنده جانی

با زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی تهمینه حدادی

 

ملیحه آجرلو

نازنین اخوان

مروارید اسلامی

حدیث اسدی

فهیمه اصغری

فرزانه جعفری

سیده زهرا جمالی

فریبا دیندار

یاسمن رضائیان

فرشته سلیمانی

کیمیا شالباف

الهه صابر

مینا صیادی

مرضیه ضربتی

افسانه علیرضایی

الهه علیرضایی

مهشید عمادی

مائده محتشمی نژاد

نفیسه مصطفایی

امیر معینی

فرناز میر حسینی

مجتبی ناطقی

نیما نادریان

مهرین نظری

نوشین

...

 

(شکور!)

 

 

جای خیلی ها خالی بود نمی نویسمشان مبادا کسی از قلم بیفتد و ...

بعضی هاشان را آخر مطلبش نوشته فریبا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:23  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

تاریخ                  صبح                  عصر

چهارشنبه 29/7  فریبا خانی              ندا انتظامی

پنجشنبه 30/7   علی کهن نسب/فرانک عطیف    شیوا حریری

جمعه       1/8   گشتاسب فروزان/فرانک عطیف            فرانک عطیف/جعفر توزنده جانی

شنبه       2/8    مریم قنواتی                        فرهاد حسن زاده

یکشنبه     3/8    آتوسا رقمی                        مناف یحیی پور

دوشنبه     4/8    علی مولوی                       نفیسه مجیدی زاده

سه شنبه  5/8    کیکاووس زیاری                   ابراهیم رستمی/فراز خلج

 

عباس تربن و پگاه شفتی هر روز تمام وقت در غرفه دوچرخه و سه چرخه حضور دارند.

 

:)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 19:59  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

بشتابید!

5شنبه سیم: مصطفی رحماندوست

جمعه یکم: حسین رفیعی

دوشنبه چهارم: مهتاب کرامتی

 مهمان ها عصر می آیند

 

پ.ن: دوستان بسيار گرامي! لطفا نظر لطفي به ديگر پست ها هم بيندازيد! مثل پستي كه گذاشته ام براي هماهنگي، فقط براي اينكه همگي همديگر را ببينيم!

(دليل نمي شود چون بعضي ها با نيرنگ پست خود را سرآغاز ديگر مطالب قرار مي دهند!!! شما به ديگر پست هايي كه ناجوانمردانه در حاشيه قرار گرفته اند توجه ننماييد! آري!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 14:32  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

سلام

دوستان عزيز

اساتيد و روسا

دوچرخه ايها و غير دوچرخه ايهاي نازنين

نمايشگاه مطبوعات از28 مهر شروع ميشه و تا4 آبان ادامه داره

به رسم هر سال يك روز رو مشخص كنيم تا همگي در غرفه ي دوچرخه به فيض ديدار يكديگر نايل شويم!

پيشنهاد من اينه كه امسال دموكراسيه بيشتري از خودمون نشون بديم و جاي مشخص كردن روز و ساعتي كه معلوم نيست كي مي تونه بياد و كي نه، از الان تا يك هفته ي ديگه رو بذاريم براي اينكه هر كس بگه چه روزي مي تونه بياد و روزهاي مورد نظرش رو مشخص كنه. اونوقت از بين اين روزا زماني رو كه طرفدار بيشتري داره انتخاب كنيم براي وعده ي ديدار!

نظرتون چيه؟

هركي موافقه روزهاي مورد نظرشو بگه! (و هركي موافق نيست پيشنهاد خودش براي اين گردهمايي!)

به اميد ديدار همتون

:)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:20  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

یاد دادی به دلت

که نلرزد دیگر

که سخت باشد

نه مثل گذشته چون بیدی

که به هر بادِ خلطره ای، یادی، نغمه ای

بلرزد و

دیداری اگر بود

طوفان تمام برگ هایش را بریزد

دلت سنگ نمی شد اما

یادش دادی

یاد گرفت

بر دلت پیروز شدی

مُرد

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 8:44  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

استخدام شدم

تمام وقت

بی  حقوق و مزایا

تنها

با وام احتمالی آمدنت

و اضافه کاری اجباری:

شب ها هم

خواب تو را می بینم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 17:56  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

...دستان جوهریم

لابلای برگه ها پنهانند

که نفهمند از تو نوشتم

کسی نمی گیردشان

و لای انگشتانم

انگار که معلم بدخلقی

قلم گذاشته باشد و

فشار داده باشد

درد می کند

و هر بار که کاغذ را

لایق حضورت می کنم

خاطره ی درد نخستین

در حافظه ی دستانم

تازه می شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 16:57  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

الهه ی عزیزم! برای تو می نویسم تو که ساکت و صبوری و شکیباییت شرمنده ام می کند.

الهه ی عزیزم! برای تو می نویسم تا یادت نرود من و تمام کسانی که تو را می شناسیم تمام دوستانت تمام بچه های 2چرخه ای و غیر 2چرخه ای ... همه و همه با غم تو غمگینیم ... عزیزم یادت نرود که غم تو غم همه ی ماست و لبخند شادمانی تو آرزوی همه مان!

الهه ی نازم! یادت نرود تا زمانی که غصه ای در دلِ دریایت حس می کنی ، تمامی روزهای ما خاکستریست و شادی اجازه ی ورود به لحظه هایمان را ندارد ، اما من تو را می شناسم و حتم دارم که غول بزرگ غم را خیلی زود شکست می دهی ، من تو را می شناسم و می دانم از امتحان سخت خدا، سربلند بیرون میایی، می دانم که همه مان را روسفید می کنی... ایمان دارم که تو الهه ی عزیز من آنقدر بزرگ دل و توانایی که با غم هایت کنار میایی و روحِ مادرت را شاد می کنی...البته یادت نرود که ما با توییم و تنهایت نمی گذاریم که تو دوست عزیز همه ی ما هستی....

الهه جان کاش گوشیت را جواب می دادی تا حداقل صدایت را بشنوم و بار کمی از غصه هایت را به دوش بگیرم کاش خودت را به خواب نمی زدی تا به کمی از غم هایت گوش می دادم ... اما یادت نرود از این به بعد الهه ی من با دوستانش حرف می زند و لیاقت شنیدن حرف هایش را به آن ها می دهد... الهه ی عزیز من...

الهه ی عزیزم برایت از خدا صبرو آرامش می خواهیم . همیشه به یادت هستیم و طاقت یک لحظه غمگین بودنت را هم نداریم

امام صادق(ع) می فرمایند:بردباری به عنوان یاری کننده کافی است. اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار.

گرچه تمام ما یار و دوست توییم و مطمئن هستیم که تو هم صبور و مقاومی الهه ی نازم...

همگی برای شادی روح مادرت دعا می کنیم و همگی همیشه به یادت هستیم و حتم داریم خیلی زود به آرامش می رسی...

خدا پشت و پناهت الهه ی عزیز ما...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 22:45  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

کبریت فریب به دست

مقابلم نقاب زد

برای همان نقش همیشگی

-که دیگران مدام می بینند و باور هم...-

وآتش زد

هست و نیستمان را،

کبکِ کوچک.

به خیالِ خامِ سوختن من و

همان خاموشی تکراری

منی که در گنجه ای پنهان بودم

لابلای احساسات انکار شده اش

و هر شب

برق چشمانش را باور می کردم

-که چشم ها دروغ نمی گویند...-

غم،

تنِ تمامِ شادی هایش را

کبود کرد و نقاب برنداشت

حتی مقابل من،

او که همیشه برابرم عریانست

از ترس اینکه بشنوند گوش های گرفته اش:

دچار شده ای! ماه هاست...

محو تماشای بازیگری اش

لبخند می زنم

به کبکی که مدت هاست

زیر برف هایش جان سپرده!

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 19:11  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

این روزها بهت زده ام. بهت زده از همه چیز از همه کس... این روزها که هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد هیچ چیز را... و من که متعلق به این روزها نیستم بهت زده ام . بهتی عجیب تمام سلول های وجودِ مادی ام را در بر گرفته و تمام وسعت روحم را! این روزهای عجیب و ناآشنا غم نازک و ظریفی در من رخنه کرده که نمی دانم چیست و از کجا آمده البته غمی که آشناست غمی که مثل سردردهای موذی و کنه دست از دلم بر نمی داردو خودش را به تارهای روحم آویزان کرده و تاب می خورد تاب می خورد... و من گنگم، عاجزم از نوشتن حتی یک سطر شعر یک بند داستان و حتی دفتر خاطراتم هم پرست از خاطره های ناتمام ... عاجزم از باز کردن دهانم و درد دل کردن و حالا زبانی هم اگر بود کجاست گوشی شنوا؟! بهت زده ام از آدم ها و درونم سوال می کنم: آدم؟!؟! و باز مسخره و عجیب است که با تمام این غصه های ناشناخته ی ماندگار ، با این زبان الکن ، با این روزها که تند و تند می گذرند همچنان این لبخند تکراری دروغی بر لبانم است ، همچنان قه قهه می زنم ، همچنان بالا و پایین می پرم وقتی میان این آدم ها هستم . آدم هایی که بهت زده اند : این کیست این بی درد سرخوش که همیشه می خندد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 9:27  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

دوچرخه ایا سلام!

نمایشگاه مطبوعات نمی یاین؟ پاشین بیاین ببینیم همو... من که از فردا شروع می کنم فردا صبح می رم پس فردا(3شنبه) بعد از ظهر 2به بعدم قراره با بعضی از برو بچه ها غرفه 2چرخه جمع شیم مثل سپیده الوندی... شما هم بیاین یا حداقل بگین کی می تونین بیاین که همگی با هم بریم و همدیگرو ببینیم...

امروز اگه اشتباه نکنم تولد یه شاعر خوبه که شعراشو خیــــــــلی دوسش دارم... تولدش مبارک!

یه شعر از کتاب ملاح خیابان ها:

دوستت دارم

و عشق تو از نامم می تراود

مثل شیره ی تک درختی مجروح

در حیاط زیارتگاهی.

یه شعر از کتاب باغبان جهنم:

گلایل را دوست دارم

به خاطر قلبش

که از پس برگ های لطیفش پیداست

دل آدمی پیدا نیست

و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو

اگر بگشایی

و ببینی

(شما هم دوست دارین شعرای محمد شمس لنگرودی رو؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 19:44  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

   سلام دوستای عزیزم که دلم خیلی واستون تنگ شده ...

   البته دلم که خیلی وقته که تنگ بود ولی بهانه ای برای گذاشتن پست نداشتم . شعر که کساده و داستان و داستانکی هم متولد نشده!

   الان یه بهانه دارم و این اونه که اونا رفتن، فکر کنم این بار واقعا رفتن گرچه اگه  هم نرفته باشن و برگردن بالاخره یکی از همین روزا می رن و من یکی از دلخوشیامو از دست می دم...

   داستان از اونجایی شروع شد که اون دو تا کفتر عاشق! طی یه روز پرکار لونشونو ته بالکنمون ساختن . چرا بین این همه ساختمونای بهم چسبیده وهم  شکل خونه ی مارو انتخاب کردن نمی دونم شاید واسه اینکه طبقه آخریمو بالکنمون پرده داره! اونا اومدن و لونه ساختن و یه کم بعد تخم سفید کوچولویی دیده شد و 2هفته بعدم یه جوجه ی پر طلایی که البته بعدا معلوم شد 2 تانو اون یکی اون طرف مامان یا باباش(نوبتی روی تخما می خوابیدنو بعدا هم نوبتی بهشون غذا می دادن)قایم شده بود که چشمای کنجکاو و هیجان زده ی ما ندیده بودتش . 30شهریور دنیا اومدن و امروز رفتن یعنی از صبح تا حالا خبری ازشون نشده . و من که 5صبح بیدار می شم تا درس بخونم و فقط اونا رو تماشا می کنم که تمرین پرواز می کنن نمی دونم از فردا باید چیکار کنم!

   دعا کنین دلخوشیای کوچیکم که البته الان دیگه انقدر بزرگ شدن که سخت میشه با والدینشون تشخیصشون بدم برگردن یا حداقل گاهی سری بزنن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 20:5  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

برو

این سطرها تورا لایق نیست

نقطه ای نمی گذارم

 

و تو آزادی

از این شعر بی پایان

و سه نقطه های در راه مانده

                             بپری

و فرود آیی

جایی

میان دفتر شاعری دیگر

و دوباره

سر خط_اوراق تازه ای شوی

نقطه ای نمی گذارم

  پایان این سطر

برو

   از این شعر بی شعور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 19:23  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 زبانی نیست

برای دردهای دل

نگاه بی مقصدم

تاابد در راه مانده

ولبها

همیشه به پایین سر خواهندخورد

که چه فایده زبانی هم داشتن

وقتی سهم من

گوش های پنبه کوب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 12:43  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

فریاد می زند

نیازش را

که خرید ماست

از این زیبایی دهنده های مصنوعی

دختری که

بی نیاز است

از تمام این ها

و زیبایی اش را

 از جایی نخریده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:3  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

شورش سپاه صفرو یک

 بر تصورو خیال رنگی ام

 نیزه ام مداد

 و سپر، چند بیت شعر تازه ، ناب

 من که پاسخ تمام این مسائل عجیب را

 هر چه می کنم به مغز کوچکم نمی رود

و معلم همیشه سختگیر ما

باز گیر می دهد به من

 - هی بلند شو تو از خواب بی حساب!

 و من همیشه تنبل کلاس

 که شعر می سرایم

جای حل این معادلات بی جواب

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 15:26  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

مرد بيايد

فريادهاي خاكستري

براي جوراب هاي رنگي بزند

و مردم نگاهش هم نكنند،

دلم مي گيرد

غصه هم خواهم خورد

اما جوراب نمي خرم

فقط شعر مي گويم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 10:18  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

سلام

      اين يك خبر هيجان انگيز و فوري است!!!

                               توجه ! توجه !

      همان طور كه مي دانيد 15 دي ماه هفتمين سال تولد دوچرخه است.

به همين مناسبت 5شنبه 6 دي ‹تولد دوچرخه› از ساعت 15 تا 17 در كانون

تهران.خيابان فاطمي.خيابان حجاب. كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

جشن گرفته خواهد شد .

                        پيشاپيش تولد دوچرخه را به شما دوستان گل و خودم تبريك مي گويم!

                                                                                                           (به اميد ديدار)

                                                                                 بچه ها يادتون نره ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 19:47  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

مانده ی این روزهای بارانی را تف می کنم

شانه های عشقم بی تکیه گاهست

وپاهای خسته ام

از زانو زدن عشقی تازه عاجزند

در این زمانه که لیلی

با تلخ کامی سیب های کرم خورده

از مجنون می گریزد

هیچ شب و روز بارانی

خاطره نخواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:41  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

کوچ می کنم

روزهای سر به زیر سادگی تمام می شوند

این تویی که کیش می شوی

 

دل همیشه زخم خورده چاک چاک

تا ابد ترانه خوان

مرهم دل

            عاشقی خیالی است

این تویی که ناگهان

با غرور سال های حقه باز

                                    سر به خاک می کشی !

                                                                    مات بازی همیشگی !

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 18:33  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

دستمال کشید و برق انداخت

کفش های خودش اما

                             خاکی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:25  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

باران

که در لطافت طبعش خلاف نیست

ویران کرده لانه ی مورچگان را

 

اگه گفتین از کیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 9:4  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

   ثبتی از نام آن ها نمی شود

   هتل ...

   و نه حتی مسافرخانه ها ... راهشان نمی دهند

   جواز عبور نمی خواهندو

   همان جا روی گنبد می نشینند

                              و گاهی بی اجازه

                                  پر می زنند بالای ضریح....

    جایی که دست کسی جز آن ها

   به آن نرسیده است...

                  * * * * * * * * * * * * * * * *

  فکر می کردم می رم پیش امام رضا(ع) شاعریم گل می کنه اما نشد...تا ببینیم ! بعدها شاید فرجی    شد ما هم شاعر شدیم...(یعنی میشه؟؟؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 13:16  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

با زلزله خوش می گذره ؟ به نظرم گاهی این تلنگرا لازمه . من داشتم شعر می خوندم که زلزله  اومد و اگه خواهرم نمیومد پیشم فکر نکنم متوجه می شدم. آخه تو شعر غرق شده بودم.

دیشب جمکران بودم . وای چقدر با صفا بود . گرچه مسجد شبیه سونا بخار بود و آخرای نماز داشتم روحیه مو از دست میدادمو می خواستم دیگه ادامه ندم ولی خب بازم خیلی خوش گذشت و خدایی برای همتون دعا کردم.

امروزم رفتیم کارناممو بگیریم که سرکاری بود . ۶تیر کارنامه میدن درست موقعی که برای دومین بار مهمون امام رضا(ع)م.

راستی نظرتون درباره ی داستانک زیر چیه؟؟؟     "یک حرکت"

ایستاده بود . چرخید،آواز خواند و رقصید . و با یک حرکت دوباره ایستاد.

                                     چه زندگی ملال آوری داشت ، عروسک کوکی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 13:15  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

۵ ساعت و ۳۵ دقیقه پیش متولد شدم . خدایا یعنی شانزدهمین سال زندگیم چه طور خواهد بود؟

هم خوشحالم هم ناراحت نگرانم برای این سال از زندگی

نکنه نوجوونیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟می ترسم

یه شعر...

جواب تلخ خانه نیست

وغنچه های حرف هام

دوباره خاک می شوند زیر چکش کلام  یا ( اسیر باد می شوند بی شنیدنت مدام)

 

                            کاش مادرت فقط کمی

                                                          شاعرانه بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 18:56  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

این خیابان هم با خیالت گذشت

و شانه هایی که سخت تنهایند

نیستی که،

همه ی اتوبان ها اینقدر درازند....

*****************************************************************

و داستانکی که هیچ کدومتون بهش توجهی نکردید:

چاقو که شکمش را پاره کرد انگار داشت لبخند می زد ، اما در دلش غصه خورد به حال بچه های کوچه

که گل کوچیکشان نیمه کاره مانده بود....

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 18:42  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

سلام بچه ها چه خبر؟
حیف شد نمایشگاه کتاب هیچکدومتون رو ندیدم. واقعا جای نمایشگاه مطبوعات خالی بود......
بالاخره امتحانات هم شروع شد. ما ادبیاتا هم که همش باید بخونیم و حفظ کنیم.
راستی آقای تربن یه کتابی رو تدوین کرده با عنوان "غریبه های آشنا" که گزیده شعر دختران دوچرخه ای هست و اون آخرش هم چند تا شعر از پسرا ...کارای خیلیاتون توش چاپ شده . اگه نگرفتید انتشارات همشهری با 1400 تومن قیمت چاپش کرده
به تمام اونایی که کاراشون تو این کتاب چاپ شده تبریک می گم....
اینم یه داستانک :

چاقو که شکمش را پاره کرد انگار داشت لبخند می زد . اما در دلش غصه خورد به حال بچه های کوچه و گل کوچیکشان که نیمه کاره مانده بود......

*********************************************************************
درود و صد بدرود امیدوارم تو همه امتحانا موفق باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 9:2  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

هزار بار وعده ی دروغ داده ام

شبان ساده ی تمام قصه ها

بعد از این برای تو منم

بعد آنهمه فریب و التماس ناگزیر

بعد لای لای خواب های سیب

شاخه های قصه را دوباره من تکانده ام

باز توشه ای به غیر التهاب ساده ام

جز شکسته های این دل همیشه پاره پاره ام

هیچ چیز دیگری نصیب من نمی شود.

*****************************

اولین نیماییمه

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 19:43  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

وعشق

هلویی ست

که می پرد به گلو

و گلوگیر می شود

(۱۳۸۴)

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 16:23  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

دیگر برایم هر گردی

مثل گردو نیست

تمام گردی ها خلاصه می شود

در حلقه ی تنگی که گلویم رامی فشارد

حلقه ای نقره ای

که در انگشت دست چپت

جا خوش کرده است

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 7:14  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

اینم یه رباعی از بیژن ارژن

دارد که به خاک می نشیند مردی

بر چهره تو نمی نشیند گردی

تا آخر عمر منتظر می مانم

شاید که پشیمان شوی و برگردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:19  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

سلام...............

من هم اومدم.به لطف پرنیان جون که از دور می بوسمش

البته فقط از دور چون.......آه ....آبله مرغون گرفتم وحشتناک

از فکر چیزای بد بیام بیرون

خیلی خوشحالم که بهتون پیوستم .........همتونو دوست دارم

آبله هام می سوزه .......سردرد دارم .........با تب شدید

                          برای امروز کافیه

                                           دوستدارتون :مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:16  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

Free Page Rank Tool