بهونه ی نوشتن دوباره در اینجا...بیشتر خداحافظی با یکی از عزیزانم در دوچرخه بود:خانم مهرزاد فتوحی! که توسط مطهره فهمیدم که از ایران رفته...امیدوارم هرجا هست در کنار همسر و دخترش شاد و سلامت باشه و باز هم برای نوجوونا کار کنه چون حسم میگه برای این کار ساخته شده!
دوستای عزیزم....باز هم به وبلاگ هاتون سر میزنم....و اگه بتونم نظر هم می دم...از یاد نمی برمتون چون هرکدومتون با حال و هواهای خاص خودتون توی دلم فراموش نشدنی باقی می مونید !
الان نمی دونم چی جوریه رابطه هاتون اما فکر می کنم خیلی بهتره از پشت واژه هاتون در بیاین و با دنیای همدیگه خیلی نزدیکتر و راحت تر آشنا بشید...اوائل ما خیلی دربند این بودیم که دوچرخه مراسمی،برنامه ای ترتیب بده که بچه هارو اونجا ببینیم....اما امیدوارم الان واقعا به این محدوش نکنید...دوستی های دوچرخه ای جنسش با بقیه دوستی ها فرق داره....قبول دارید؟!
دلم برای خبرنگار افتخاری بودن،داور کتاب بودن،عضو تیم شعربودن ... برای ذوقمرگی از چاپ شدن شعر و نوشته توی صفحات رنگی دوچرخه....برای نمایشگاه های مختلف و سرو کله زدن با اعضای دوچرخه.....برای تولد و کادو فرستادن به دوچرخه ...و هزار تا کار دیگه که فقط از نوجوونای این شکلی یا اون شکلی بر میاد ....تنگ میشه.... اما یادم نمی ره!!!!
دوستتون دارم و امیدوارم به رویاهای ناب و قشنگتون برسید!
با هزار امید و آرزو و دعای خوب برای همتون
سپیده (مریم) ایازی
از همین تهران!
