تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

هیچ وقت فکر نکرده بودم به آخرین پست...همونطور که خیلی ها فکر نمی کنن به لحظه ی خداحافظی...به مرگ .... اما خب یه جورایی فاصله هه بود تا امروز!می دونی...دلم برای دوچرخه،برای لحظات خوب نوجوونیم،لحظه هایی که با شماها...گاه با خودتون و گاه با نوشته هاتون سر کردم تنگ میشه...هنوز دلم برای دفتر دوچرخه تنگه.....خیابان تندیس....پلاک 10....و این روزها گمونم جایی در خیابان کریمخان!اما ...خب یه جایی آدم احساس می کنه که باید بذاره بره....نه لزوما دور...اما فقط برای اینکه بتونه زندگی کنه و در عین حال تصاویر و خاطرات محبوبش هم همراهش باشه...برای من خوب موندن این لحظات با یه خداحافظی ساده معنا میشه....مطمئنم که این حس رو خیلی هاتون ندارید...اصلا حال می کنید با نوجوونیتون زندگی کنید ،هرچند سال که بشه !اصلا این بی معنیه براتون این خداحافظی...یعنی چی که میخواد خاطرات ما رو از دست نده ،ولی میگه خداحافظ؟.....جوابش اینه:باشه  شما راحتید هرحسی،هر تصمیمی یا هر فکری داشته باشید! اینم نظر منه، همین!!! یه فضایی داشتم تو 14-15 سالگیم  که کم و بیش مطمئنم شماها هم تجربه اش کردید....تشنه بودم واسه پیدا کردن بچه های دوچرخه ای هرجایی که میشد...بارها شده بود کسایی رو از رو نام شناسایی می کردم و مشتاقانه از دوچرخه باهاشون صحبت میکردم...اما خب جالبه بدونید که با وجود اینکه بعضی هاشون  لبخندی تحویلم می دادن که خوشحالن که همو پیدا کریم اما کوچکترین اثری از این خوشحالی در برخوردای بعدی باقی نمی موند! بدتر از اون،بودند کسایی که کاملا انکار میکردند که دوچرخه ای هستن....حالا هر چند هفته یه مطلب هم ازشون چاپ می شد تو مراسمای دوچرخه هم عین شیر ظاهر میشدن و خب باز دوچرخه ای نبودن....نمونه اش  ز.پ که خوشحالم حداقل نذاشت یه دوچرخه ای حسابش کنم....چون هیچ وقت یه نوجوون واقعیه اون شکلی نبود و نشد!!! بگذریم ....

بهونه ی نوشتن دوباره در  اینجا...بیشتر  خداحافظی با یکی از عزیزانم در دوچرخه بود:خانم مهرزاد فتوحی! که توسط مطهره فهمیدم که از ایران رفته...امیدوارم هرجا هست در کنار همسر و دخترش شاد و سلامت باشه و باز هم برای نوجوونا کار کنه چون حسم میگه برای این کار ساخته شده!

دوستای عزیزم....باز هم به وبلاگ هاتون سر میزنم....و اگه بتونم نظر هم می دم...از یاد نمی برمتون چون هرکدومتون با حال و هواهای خاص خودتون توی دلم فراموش نشدنی باقی می مونید !

الان نمی دونم چی جوریه رابطه هاتون اما فکر می کنم خیلی بهتره از پشت واژه هاتون در بیاین و با دنیای همدیگه خیلی نزدیکتر و راحت تر آشنا بشید...اوائل ما خیلی دربند این بودیم که دوچرخه مراسمی،برنامه ای ترتیب بده که بچه هارو اونجا ببینیم....اما امیدوارم الان واقعا به این محدوش نکنید...دوستی های دوچرخه ای جنسش با بقیه دوستی ها فرق داره....قبول دارید؟!

دلم برای خبرنگار افتخاری بودن،داور کتاب بودن،عضو تیم شعربودن ... برای ذوقمرگی از چاپ شدن شعر و نوشته توی صفحات رنگی دوچرخه....برای نمایشگاه های مختلف و سرو کله زدن با اعضای دوچرخه.....برای تولد و کادو فرستادن به دوچرخه ...و هزار تا کار دیگه که فقط از نوجوونای این شکلی یا اون شکلی بر میاد ....تنگ میشه.... اما یادم نمی ره!!!!

دوستتون دارم و امیدوارم به  رویاهای ناب و قشنگتون برسید!

با هزار امید و آرزو و دعای خوب برای همتون

سپیده (مریم) ایازی

از همین تهران! 

        

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 20:48  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

کار سختی نیست همین شعرش را همه در وبلاگ بگذاریم 

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

. . .


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 21:11  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

زل زده بود به دوربین و توی چشم هایش چیزی موج می زد که شادی نبود.یعنی نمی توانست شادی باشد،با آن مقنعه ی تنگ که روی پیشانی اش را پوشانده و آن روپوش سبز بدرنگ.

اسمش را به من نگفت.قبل از اینکه بنشانمش جلوی دوربین دست کشیدم روی سرش و پرسیدم:اسمت چیه عزیزم؟

نگاهم کرد،انگار از چیزی یکه خورده یا ترسیده باشد.نگاهش برای مدتی طولانی ماند روی صورتم،همان نگاهی که تهش چیزی موج می زد.

سعی کردم خودم را بی توجه نشان دهم.رفتم سراغ دوربین و سه پایه و مشغول آماده کردن وسایل شدم.سوت هم می زدم که یعنی ببین،حواسم به تو نیست ها.بعد از چند دقیقه گفتم:صاف بنشین،آها…حالا یه لبخند کوچولو.

زل زد به دوربین.با همان چشمهای درخشان که چیزی تهش موج می زد.بعد که دوربین چلیک صدا کرد و نور زد توی صورتش،چشم هایش را بی هوا بست.بعد بازشان کرد و زد زیر گریه.یعنی ترسید؟رفتم طرفش،ناشیانه دستهایم را کشیدم روی سرش.روی همان مقنعه تنگ و چروک.بعد از چند دقیقه اشکهایش بند آمد.فکر کردم حالا چه کار کنم؟گفتم:فکر کنم چشمهات بسته افتاد توی عکس.حالا محض احتیاط دوباره می گیریم.چشمهات رو نبند.خب عزیزم،اگر قشنگ به دوربین نگاه کنی یه گنجیشک ازش می یاد بیرون.

نگاهم کرد.دهانش را باز کرد و با صدای لرزانی گفت:گفتی گنجیشک؟

-آره،گنجیشک.بقیه ی دوستهات هم بیرون منتظرن.کارمون طول کشید ها عزیزم.

-من بلدم بنویسم گنجشک.تازه،یه گنجیشکی رو می شناسم که پاهاش می لنگه،وقتی می خواد پرواز کنه یه بالش تکون نمی خوره خوب،نمی تونه زیاد بره بالا.

-جدی؟حالا آروم بشین.این عکسه رو که بعدا نگاه کنی می گی ببین این عکس جشن باسواد شدنم بود ها،همون آقاهه گرفتش که دوربینش گنجیشک داشت،توی مدرسه.

-بعدا یعنی کی؟

در اتاق تقی صدا کرد.خانم مدیر بود:

-آقا زود باشین لطفا،بقیه بچه ها منتظرن.الان اولیا می یان.اگر هر عکسی اینقدر طول بکشه که تا فردا صبح باید اینجا باشیم.جشن یک ساعت دیگه شروع می شه.

منتظر جواب من نماند.خیز برداشت به طرف دختربچه که دوباره بغض کرده بود:سپاهی،چرا مقنعه ات اینقدر چروکه؟به مادربزرگت گفتی جشن الفباست؟

با دست مقنعه ی دختر را صاف و صوف کرد و رو کرد به من:آقای محترم عجله کنین.

از اتاق که داشت می رفت بیرون در پشت سرش جیر جیر کرد.

دختر جمع شده بود توی خودش.گفتم:صاف بشین.نگاه کن که گنجشکه رو بگیری وقتی می یاد بیرون.

صاف نشست و چشم هایش را دوخت به دوربین.صدای چیلیک دوربین که آمد نسیمی از لای پنجره وزید توی اتاق.سرم را که آوردم بالا،دیدم گنجشکی نشسته روی شانه های دخترک و جیک جیک می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:35  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

از همان روزی که تهمینه زنگ زد روزها را شمردم تا 6 دی.صبح کلاس زبان داشتم،همان حوالی.ساعت دوازده رسیدم کانون و خب،تولد ساعت 3 شروع می شد.رفتم غرفه دوچرخه.تهمینه بود،آقای تربن،علی مولوی،خانم فتوحی،ساناز رفیعی،آقای عزیزی و دو نفری که نمی شناختم.بعدا فهمیدم طاهره یافتیان و سحر عظیمی اند.ساکت بودم.نشسته بودم توی غرفه و به نمایشگاه خلوت نگاه می کردم و دم به دقیقه موبایلم را چک می کردم نکند اس ام اس جدید داشته باشم.آرام بودم و منتظر یک اتفاق بزرگ.بغض هم کرده بودم بفهمی نفهمی،چرایش را نمی دانم.ناهار را هم همان جا خوردم در حالی که به سحر عظیمی نگاه می کردم که به زور سس آدم ها را می گرفت و با آقای عزیزی شوخی می کرد.کمی بعد از ناهار آمدم در راهروی کانون.همین جوری راه می رفتم.داشتم فکر می کردم من تا کی قرار است دوچرخه بخوانم؟من،با بیست سال سن هنوز نوجوان حساب می شوم؟

آهنگی از جایی پخش می شد که مرا به یاد قیصر می اندازد.بعد دلم تنگ شد.برای قیصر،برای هفت سال پیش و اولین شماره دوچرخه،برای سردبیر کچل که ما را یادش رفته،برای چهارده سالگی ام.بعد پرنیان که آمد بغضم را خوردم.پایین که رفتیم غرفه شلوغ شده بود.سحر منصوری،یاسمین حاتمی،زیتا ملکی،یلدا انگالی...

رفتیم توی سالن کم کم.فریبا که آمد با همان طنین خنده هایش دیگر بغضه گم شده بود.تولد بود،تولد دوچرخه مان.قرار بود متنی بخوانم و بنابراین باید ردیف اول می نشستم که زود بروم بالا.و آقایی که جای فریبا نشسته بود و رسما داشتم بلندش می کردم که بعد فهمیدم جعفر ابراهیمی شاهد است و باید ردیف اول بنشیند!کیک و فوت و آهنگ و شعر.(هر چند دوز هیجان مراسم پایین بود کلا!!ناسلامتی نوجوانیم،زیادی سنگین رنگین بودیم!)

آدم هایی که برای بار اول می دیدمشان.شهاب وصالی مثلا و آرمان صالحی که گیر دادم بهش چرا به من فحش می دهی!(ظاهرا جوابش این است که از عقایدم متنفر است!)

آدم هایی که اول از پشت مانیتور یک اسم بودند و حالا یک دوست خوب،مثل سپیده ایازی مثلا.

آدم هایی که اسمشان را هی یادم می رفت و سیصد بار از یک نفر اسمش را می پرسیدم.

بعد مسخره بازی های توی غرفه و شماره جدید.پرنیان و درد دل هایش زیر یک پروژکتور و من که نگرانش بودم،نگران روزهای نوجوانی اش.شقایق با تمام نارنجی هایش،امیر معینی که دوچرخه هم می خواند(!!)،عکس های دسته جمعی. کیک و جیغ و چلپ چلپ.بعد نوجوانی و رنگین کمان و شکوفه های سیب.

شب که داشتم می رفتم خانه،توی اتوبوس خلوت با بادکنکی که در دستم بود،در سرمای ناجوانمردانه  این روزها گرم بودم.گرم از طعم شیرین دوستی هایی این شکلی همراه با دوچرخه ای رنگین کمانی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 15:19  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

ای غرابت بیست سالگی،به تو سلام می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:46  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

*توضیح ضروری:اسم این ها فرمان نیست.ملغمه ای است از نظر و پیشنهاد و لطفا و عقیده و خواهشا!

۱-کاش می شد همه یک فونت هماهنگ رو برای نوشتن انتخاب کنیم.یک فونت و اندازه ی استاندارد.

۲-کاش می شد ای-میل همه ی نویسنده ها جلوی اسمشون باشه.یک ای-میل اصلی هم برای وبلاگ داشته باشیم و پس ووردش دست کسی باشه که همه قبولش داریم.اونوقت کسی که انتخاب می شه هر وقت لازم دید ای-میل هایی که به دستش می رسه و فکر می کنه همه باید بخونن،توی وبلاگ منتشر کنه.این چند حسن داره:

-از چت روم شدن نظرخواهی جلوگیری می شه،کارهای شخصی به ای-میل زدن ختم می شه.

-ای-میل ها دسته بندی می شن.راحت تر می شه بهشون جواب داد و به نظرات همه رسیدگی کرد.

۳-کاش می شد مسئولیت ها بین مدیرها تقسیم بشه.یکی مسئول نظرات،یکی مسئول پذیرفتن اعضای جدید،یکی مسئول رسیدگی به نظرات...اینجوری علاوه بر اینکه کار راحت تر پیش می ره و قضیه ی شور یا بی نمک شدن پیش نمیاد،هر کس مسئولیت خودش رو به خوبی انجام می ده و البته تمام مدیرها زیر نظر یک مدیر اصلی فعالیت کنن.

۴-کاش می شد نویسنده هایی که اسمشون دکوره حذف شن.کسانی که هیچ ردپایی ازشون توی وبلاگ نیست.پست نمی گذارن،نظر نمی دن،توی نظرخواهی هاشرکت نمی کنن و...یعنی فقط یک اسم هستن،اینجا که ویترین نیست!

۵-کاش می شد یکی به دسته بندی ها رسیدگی کنه و تمام نوشته ها دسته بندی بشن.(وقتی قالب جدید آماده شد می شه به لینک ها هم سر و سامان داد.)

۶-تا قالب اینجا آماده بشه می شه رنگ کمی روشن تر شه؟دوچرخه و سیاهی؟

-کاش می شد فعلا موقتی از یک قالب آماده روشن با توافق آرا(!!) استفاده بشه.

۷-کاش می شد یکی مسئولیت ویرایش پست ها رو قبول کنه،نه اینکه پست ها رو طبق سلیقه ی خودش تغییر بده.گاهی اوقات غلط های املایی توی نوشته هاست.یا پست هایی هست که با سرعت نوشته شدن و از علائم نگارشی خبری نیست.

-البته اگر نویسنده ها خودشون به این موضوع دقت کنن که بهتر!

۸-کاش می شد توی نظرخواهی هم به این موضوع دقت کنیم.به غلط های املایی و ...نظرخواهی رو تبدیل به چت روم نکنیم.هر نظر رو چند بار نفرستیم.

۹-کاش می شد پست ها جدی تر و دقیق تر بشه.مثلا آخر پست ها پیغام خصوصی ندیم،یا از یقیه نخواهیم برامون نظر بدن.اگر کسی نظری داشت مطمئنا از نظر دادن دریغ نمی کنه.

۱۰-اینجوری علاوه بر اینکه وبلاگمون سر و سامون می گیره و جدی تر می شه،به جز خودمون خواننده های دیگری هم پیدا می شن که اینجا رو بخونن.

۱۱-باور کنید هر چی به ذهنم رسید برای بهتر شدن وبلاگ گفتم.منظورم توهین یا انتقاد به هیچ کس نبود.

همراه با رنگین ترین آرزوها،با مهر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 19:8  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

خوبی روزها این است که رنگ و بو دارند.می شود رنگشان کرد.گاهی سبز،گاهی آبی و گاهی...سیاه.گاهی روزها عطر هیزم های باران خورده دارند،گاهی عطر شکوفه های پرتقال و گاهی...بوی مرداب های راکد و خاکستری.

گاهی روزها سفید سفید می شوند.بی رنگ و بی بو و شاید روزهایی باشد که هفت رنگ رنگین کمان در هم بیامیزند و هزاران عطر گنگ و گیج در فضا پراکنده شوند.

تو می توانی شکل پرنده ها شوی.حس پرواز وجودت را پر کند.به آسمان آبی نگاه کنی و سرشار از رنگ های شاد باشی،مثل برگ های باران خورده.

بهترین روزها رنگی اند.پر از عطرند.پر از شور و شوق پروازند.بهترین روزها هیچ چیز خاکستری نیست. و دلتنگ نیستی.کوله بار دل نگرانی هایت را به دست باد می سپاری و می دانی آسمان تیره ی شب مدفن ستاره هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 20:55  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

پرنیان می پرسد در اولین ساعات ۱۹ سالگی چه احساسی داری؟

و من می مانم از پاسخ.

امروز هدیه تولد برای خودم دو تا کارتون خریدم:جوجه کوچولو و گارفیلد.

با یک بلوز صورتی پر از شادی شدم.

و با پیام های دوستان قدیمی به هوا پریدم...

پرنیان جان!

روزهای آینده پر از نردبان هایی اند که نمی دانم به کجا می رود

و پشت سرم درهایی بسته شده که دیگر باز نخواهد شد.

اما می دانم نوجوان ماندن به طبقه بندی یونیسف نیست.

به قلب های ماست که تا به ابد برای طعم لواشک های شیرین کودکی و دوچرخه ی رنگی روزهای  نوجوانی می تپد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:9  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

چینهای پیشانی در تناظر یک به یک قرار دارند
به پاس هر شادی غمی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 16:42  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

*نمی دانم کسی که ترم اول دانشگاه است،یک ماه دیگر نوزده ساله می شود و قهقهه هایش کمرنگ تر شده حق دارد روز نوجوان را به خودش تبریک بگوید یا نه!

نمی دانم دوچرخه خوانی ملاک نوجوانی است یا نه؟می شود قاچاقی تا چندین و چند سال دیگر نوجوان ماند؟

روز نوجوان را به خودم و تمام دوستان عزیز نوجوان و دوچرخه ای تبریک می گویم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 20:1  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

حسم بعد ار خواندن کتاب:لیلی نام تمام دختران زمین است(عرفان نظر آهاری)

و خدا لیلی شد
او که مجنون ترین مجنون هاست
خدا لیلی شد
و مرا به نام خواند
و من مجنون قصه او شدم


پی نوشت:پاییز بر باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 21:8  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

آدم ها عبور می کنند.بی حرف،بی صدا.در پیاده رو ها به هم تنه می زنند و در روزهای بارانی هیچ کس نیست که سهمی از چترش را به دیگری تعارف کند.آدم ها عبور می کنند،و خیابان پر از همهمه ی عابرهای خسته ای می شود که همیشه و هر روز دنبال پنجره ای می گردند.برای دیدن،برای عبور...

*مریم محمدخانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 20:57  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

رد نگاه پرنده

بیرون از میله های قفس

به پنجره ای می رسد

که با نرده های آهنی

مسدود شده

*مریم محمدخانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 16:58  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

Free Page Rank Tool