به اشك
كه ريشه دوانده تا خنده هايم
دلخوشم
به سكوتي كه فرياد مي كشد
و تو
كه در كنار زلالي چشمانم
بي صدا لبخند مي زني
و من
كه هنوز نمي دانم
لبخندت را نفس بكشم
يا آه
آه...
آخر اين ابهام، مرا مي كشد...به اشك
كه ريشه دوانده تا خنده هايم
دلخوشم
به سكوتي كه فرياد مي كشد
و تو
كه در كنار زلالي چشمانم
بي صدا لبخند مي زني
و من
كه هنوز نمي دانم
لبخندت را نفس بكشم
يا آه
آه...
آخر اين ابهام، مرا مي كشد...«15 دي»
مي آيد...
كه همه مان را سيراب كند.
و من، هنوز
مست اولين حضورت
بر پهنه ي بي كران نوجواني ام
پانزدهم دي را جشن مي گيرم...
***
نوجوان یا جوانش فرقی نمی کنه ...
مهم اینه که این شکلی ام
پرواز هم
ديگر روياي آن پرنده نبود
دانه دانه پرهايش را چيد
تا بر اين بالش
خواب ديگري ببيند.
گروس عبدالملكيان

نه – كه دست از باران بشويم
نه!
هزار دستان هم كه باشم
به لمسَ اش
هزار دست
كم دارم
*
باران مي داندم
كه يا نمي بارد
يا – گاه
نَمي به دستم مي نشاند.
محمد علي بهمني
مي گه: شروع كن.
مي گم : من ...هيچي نمي گم ... نمي شه من تمومش كنم؟
مي گه : يه ساله خودمو و خودتو علاف كردي .شروع مي كني يا برم؟
مي گم : مي گن وقتي يه كاري رو شروع مي كني ها ... تموم كردنش
با خداست ... خب مي ترسم آخه...
مي گه : اون با من ...
مي گم : سلام