1 سال گذشت... 1 سال پر از تنهایی... تو این 1 سال و بعدش دیگه نتونستم شعر بنویسم... خیلی از دوستهای خوبم فراموشم کردند... دلم می خواست باهاشون باشم اما خودشونو کشیدن کنار نخواستند که تو این لحظه های آبی و زیبای عمرمون کنار هم باشیم...نخواستن توی باغچه ها با هم گل بکاریم ... همونایی که همیشه دم از معرفت می زدند... همونایی که چند تا چندتا بهم کتاب می دادند . زیرش می نوشتند: "هرگز فراموشت نمی کنم..."
دلم گرفته... به خاطر شعر های مهربونی که دیگه به ذهنم نیومدن... به خاطر دوستهای خوبی که دیگه ندارم... به خاطر احساساتی که خودشون رو ازم قایم می کنن ... به خاطر حوصله ای که داشتم و دیگه ندارم...به خاطر کتابهایی که نخونده موندند... به خاطر کارهایی که باید می کردم و دیگه نکردم...به خاطر آرزوهاای که داشتم و همشون فنا شدند....
دلم گرفته... خیلی هم گرفته... کاش اون 1 سال عمرم هیچ موقع نمی اومد...
مرمرین پله ی آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است
شعر از فروغ فرخزاد
