تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

چند وقته دلم خیلی گرفته!چند وقته دیگه دستم به نوشتن نمی ره!چند وقته که وقتی قلم رو می گیرم توی دستم خودشو می کشه بالا و نمی ذاره چیزی بنویسم...
 1 سال گذشت... 1 سال پر از تنهایی... تو این 1 سال و بعدش دیگه نتونستم شعر بنویسم... خیلی از دوستهای خوبم فراموشم کردند... دلم می خواست باهاشون باشم اما خودشونو کشیدن کنار نخواستند که تو این لحظه های آبی و زیبای عمرمون کنار هم باشیم...نخواستن توی باغچه ها با هم گل بکاریم ... همونایی که همیشه دم از معرفت می زدند... همونایی که چند تا چندتا بهم کتاب می دادند . زیرش می نوشتند:   "هرگز فراموشت نمی کنم..."
دلم گرفته... به خاطر شعر های مهربونی که دیگه به ذهنم نیومدن... به خاطر دوستهای خوبی که دیگه ندارم... به خاطر احساساتی که خودشون رو ازم قایم می کنن ... به خاطر حوصله ای که داشتم و دیگه ندارم...به خاطر کتابهایی که نخونده موندند... به خاطر کارهایی که باید می کردم و دیگه نکردم...به خاطر آرزوهاای که داشتم و همشون فنا شدند....
دلم گرفته... خیلی هم گرفته... کاش اون 1 سال عمرم هیچ موقع نمی اومد...
 
مرمرین پله ی آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است

شعر از فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 14:48  نویسنده  مهسا دوستی  | 

و من در ژرفای تاریکی شب ها

ماه و ستاره ها را

به میهمانی شب تنهاییم دعوت می کنم

و باغچه را پر می کنم

از بذر گل هایی که شهاب های شب های نیمه تاریک

برایم به یادگار گذاشته اند

و تنهاییم را با آن ها

در باغچه می کارم

روی دیوارها نور می پاشم

و شمعدانی ها را

در دست هایم می کارم

قالیچه ی تک رنگ صداقت را بر ایوان پهن می کنم

حوض را پر می کنم

از عکس شب و شهاب و ستاره ها

وعکس زیبای شب را

در قاب روی طاقچه می گذارم

وبالان های نور را به پرده های تاریک می آویزم

و خود را فرش راه می کنم

......برای قدم های پر نورشان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 14:25  نویسنده  مهسا دوستی  | 

گل های قالی

                      زیر

                           پای

                                  من

ـ کاری تازه ـ
آب می دهم به آن ها

واز فرش

می رسند به عرش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 18:33  نویسنده  مهسا دوستی  | 

من فرزند بهارم

فرزند سر سبزی و طبیعت

فرزند ابرهای بهاری

فرزند شادابی و طراوت

باد دوست من است

و با آفتابگردان ها

ترانه ی آفتاب را زمزمه می کنم

امیدم درختان سبزند

ودلم همچون گلها رنگارنگ

ابرهای بهاری را دوست دارم اما....

چشمانم همچون آنها بارانی نیست

بهار را دوست دارم

من فرزند فروردینم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:48  نویسنده  مهسا دوستی  | 

می نویسم

به یاد آن شب بارانی

که می پنداشتم

تا ابد کنار منی!

آن شب گمان می کردم آن باران

زیبا ترین باران عمر من است.

اما همان باران

مهر مرا از قلب تو شست

و تو رفتی و من

تنها ماندم

به یاد بارانی دوست داشتنی

که از آن متنفرم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 18:27  نویسنده  مهسا دوستی  | 

گر بودم به جای تو

به جای آن همه غرور

و سنگ دلی هایی که

می شکند حتی

دل سنگ را هم٬

می اندیشیدم به مهربانی ها

وبه خریدن دل ها

پایان امروزها را نمی توان کشف کرد

و نمی توان در دستان اندیشه نهاد

حوادث فردا ها را.

پس

 از غرورت بکاه

خدا داند

شاید من تو شدم و تو من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 18:20  نویسنده  مهسا دوستی  | 

                            

در شبی خسته پر از اندوه رویا ها                می نهم پا بر مرکب اندوهبار خویش
تا   بدین   سان   بشکنم    در   هم                روزگار خسته و بی  رهگذار خویش

می  روم ، گم  می شوم                              از شهرهای  مانده  از نفرین دنیا ها
تا بگویم من که ای مردم ،ای مردم                  می شوم   یکدم  من  از  شهرم  رها

در    درون   کهکشان   آرزوهایم              لحظه ای همچون شهابی می خورد بر دل
آرزوی  کهنه  ی   من                               آرزوی  مانده  بر دل مانده  بر   دل

در  پی  بر خوردهای  پشت   هم                   می  شوم  من  از  همه   دنیا   رها 
از همه شهر و دیار و عشق و رویایم               می شوم  من  از  همه   یکدم   جدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 18:55  نویسنده  مهسا دوستی  | 

روز چهارشنبه یکی از بهترین و خاطره بر انگیزترین روزهای زندگی من بود روزی که به خاطر اومدنش تند و تند امتحانارو به پایان می رسوندم تولد قرار بود 2 شروع بشه و من ناراحت بودم از اینکه نمی تونم 2اونجا باشم چون تازه ساعت 2:30 تعطیل می شدم ولی وقتی ساعت 1 مدیرمون گفت که معلم ندارین و می تونین برین خونه دلم می خواست یه جیغ بنفش بکشم و بپرم مدیرمونو یه ماچ آبدار بکنم(با تمام تنفرات و انزجارهایی که نسبت به ایشون دارم) ساعت 2:30 رسیدم دوچرخه با دیدن دوستهای قدیمی و جدیدم کلی خوشحال شدم و ذوق کردم دلم می خواست روز 27 دی هیچ موقع تموم نشه اما بر خلاف میل من خیلی زود تموم شد زود تر از انچه که بخوام تصورش رو بکنم امیدوارم که دوچرخه بهترین و صمیمی ترین و مهربون ترین دوست من سال ها و سال ها رکاب بزنه و من وسایر دوچرخه ای های شیطون وآروم بریم اونجا و اونقدر شلوغ کنیم که در آخر با زبون خوش بگن لطفاٌ هر چه زود تر این جا رو تخلیه کنید خلاصه اینکه جای همه ی دوستای خوبی که نتونسته بودن بیان خالی بود خیلی خوش گذشت و خیلی زود تموم شد ./

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 13:13  نویسنده  مهسا دوستی  | 

زمین لرزه نیست این
رعشه ی دستان زمین پیر است
که گاه برای ستایش
به سوی خدا دراز می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 9:45  نویسنده  مهسا دوستی  | 

مادرم چای می ریزد
_چه چای خوشرنگی_

می شنوم بوی چای را

من در کنار پنجره ایستاده ام
گوش می دهم به
سودای دل ابرهای بهاری
و می نگرم به اشک هایشان
که چگونه خاک باغچه
می بلعد آن ها را با ولع
چایم را می نوشم
بوی چای و آسمان بارانی

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 18:58  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 
دوستان خیلی خیلی خوبم سلام:
 با تمام سختی ها و دشواری هایی که باید متحمّل شوم,اما حتما میام تولد دلم برای همتون تنگ شده وخیلی دلم می خواد دوباره ببینمتون.بی صبرانه منتظر روز موعودم!!!
 
 
شکوفه
ابرها بر هم می خورند
جرقه ای می شکفد میان آن ها
 همه جا
 شکوفه باران می شود!
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 19:21  نویسنده  مهسا دوستی  | 

در آسمان سیاه دلم

تو تک ستاره  ی روشنی

خورشیدم طلوع نمی کند به خاطر تو!

ستاره ی کوچک شب های تنهایی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 18:31  نویسنده  مهسا دوستی  | 

در این کنج

در این خیال سرد            در این تیرگی مبهم

تنهایم

و سرد است این تاریکی            اینجا زمستان است

و در این گوشه

در این اتاق

که بوی پوسیدگی و نم می دهد

دست نیازم پیش می رود در تیرگی ها             

و دوباره بی جواب ماندن ها

مات و مبهوت نگاه کردن ها

بی جوا ب بودن از سوال های مکرر

همچون سبوی تشنه

پر از خالی ام                                    و پر از سوال

افسوس!        کسی در این تاریکی

بذر سوال هایم را نمی بیند

که چگونه جوانه می زنند

تنهایم

 و چه خیال سردی ست تنها بودن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت 18:7  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 

طلوع

و انتظارت را می سرایم

در این غروب خسته ی پاییزی

رنگ برگ ها

در آسمان منعکس شده

 و باد برگها را به یغما می برد

آسمان تیره می شود

دیز است تا طلوعی دیگر

طلوع را٬

از روزنه ی پلکهای خسته ی نیمه بازم جستجو کن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 14:24  نویسنده  مهسا دوستی  | 

برگ ها در باد

برای رفتنت دست تکان می دهند

و من بی پروا

ایستاده ام در کنار آنها

و می نگرم به

انتهای جاده ی بی انتهای تنهایی./

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 11:26  نویسنده  مهسا دوستی  | 

در دورتر از دوزها

در آسمان بی کران

در جایی که ابر هایش از غم و غصه می گریند

و فریادهای پیاپیشان٬

گوش فلک را کر می کند٬

امیدی یافتم.

و آن خورشید طلایی بود.

که روزی تابید.

وقتی تابید٬

آسمان گرم شد

زمین گرم شد

و آسمان آبی...

ابرهای سیاه٬سفید...

رنگین کمان٬هفت رنگ...

درختان سبز...

گل ها زیبا...

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 15:56  نویسنده  مهسا دوستی  | 

شب تمام عمرش را دوید و دوید

تا به روز برسد

ولی وقتی به روز رسید

عمرش نیز پایان یافت

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 16:56  نویسنده  مهسا دوستی  | 

زندان دنیا

سقف ندارد

تنها دیوارهای بلند دارد

آزاد و رها از دیوارها بگذر

تا دنیای واقعی را ببینی.

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 10:8  نویسنده  مهسا دوستی  | 

           زمین پر از درخت

           درخت پر از شکوفه

           شکوفه ها پر از عطر

            عطر ها پر از تو

                    ***

           آسمان پر از خورشید

           خورشید پر از نور

            نورش پر از گرما

            گرما پر از تو 

                *** 

           چشمهایم پر از تو

           اشک هایم پر از تو

           وجودم پر از تو

            تو٬ پر از تو

 

                    مهسا دوستی

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 10:51  نویسنده  مهسا دوستی  | 

مدت هاست رنگین کمان را ندیده ام

گاهی روزها باران می بارد شرو شر

گاهی روزها خورشید می تابد گرم و صمیمی

ولی من هنوز هم رنگین کمان را ندیده ام

رنگین کمان مدت هاست که با آسمان شهر ما قهر کرده است

لابد چون خورشید با باران قهر است

کاش خورشید با باران آشتی کند

تا چشم من به دیدار رنگین کمان روشن شود./

مهسا دوستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 8:0  نویسنده  مهسا دوستی  | 

خود را با آسمان وفق بده.با ابرهای غمگینش گریه کن٬با رنگین کمانش٬دلت را رنگارنگ کن٬با سرخ شدن گونه هایش هنگام غروب تو هم سرخ و شرمگین شو.او برای خورشیدی شرمگین است که به او نور می دهد٬با اینکه دامنش برای خورشید و شعله های او پهن و باز است. ولی تو بیش تر شرمگین شو! چون چیزی از خود نداری که به خورشید تقدیم کنی .

ولی وقتی دل آسمان سیاه شد٬ تو دلت را سیاه نکن.تو با صافی اشک ها و باران هایی که از او گرفته ای۲برای دل سیاهش گریه کن.با رنگین کمانی که از او گرفته ای٬کاری کن که اشکهایش تمام شوند و خورشید طلایی امیدش دوباره طلوع کند.

تا بار دیگر هم٬دلش هفت رنگ شود وهم گونه های از شرم برای خورشید سرخ./

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 10:53  نویسنده  مهسا دوستی  | 

نور

آب

هوا

گیاه

خاک...

همه در دستانت                   و تو می چرخی در آسمان

. من ...            با تو می چرخم.

و هر دو می مانیم با هم                  تا تجربه کنیم

                     زندگی را.

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 12:1  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 

آسمان کویری بود

ستاره ها شن هایش

شن ها چرا از خود نور می دادند؟!

و زمین کویر چزا سیاه بود؟!

ومن چرا حیران ؟ از تماشای آنان!

ماه را در کویر دیدم بیش تر حیران شدم

ولی در روز کویر شن نداشت

فقط گلی در گویر روییده بود

که به آن نور می داد!

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 13:18  نویسنده  مهسا دوستی  | 

ای آسمان شب سلام

ستاره های شب سلام

سلامی به گرمی خورشیدی که در شب نیست

شاید که در فقدان آن

بتوانم با سلامم

شما را گرم و روشن کنم

مهسا دوستی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:8  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 

اگر نقطه ای در بی نهایت آسمان می بینی

اگر در شکی به سویش حرکت کنی یا نه

حرکت کن

گرچه آسمان بی پایان به نظر می رسد

ولی هر شروعی

پایانی هم دارد

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 16:20  نویسنده  مهسا دوستی  | 

 

ظاهر لبهای عروسک را نگاه مکن که همیشه می خندد

دل پارچه ای اش

پر از غم و غصه و اندوه است.

مهسا دوستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 12:39  نویسنده  مهسا دوستی  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او مادام و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته را آشفته تر سازد

بدین سان دائم بشکسته سکوت مرگبار من ./

 مهسا دوستی

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 12:33  نویسنده  مهسا دوستی  | 

خواستم بخوابم

تیک تاک ساعت آرامشم را بر هم زد

پرتش کردم

خردو نابود شد

اما ندانستم که با این کار

زمان را نابود کرده ام

 

سیاهی

رنگین کمان!

به آسمان دلم بیا

وسیاهی و تاریکی آن را

با هفت رنگ نگاهت

رنگین کن!!!

 

مهسا دوستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:21  نویسنده  مهسا دوستی  | 

Free Page Rank Tool