تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

خوب امروز یکشنبه میلی داشتم از تهمینه ی حدادی...دفتر واسه بیست و هفتم تصویب کرد!۳تا ۴ خوبه...کسی مخالفت داره بگه تا هماهنگ شیم...بیست و هفتم منتظریم!

واسه اطلاعات بیشتر به پست های قبلی به همین نام مراجعه کنید...

 

از دوست خوبم..ماهی قرمز کوچک ممنون واسه خاطر همکاریش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 1:2  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

بازم سلام.

مثل اینکه اینم آخرین پست نیست.هنوز ساعت دقیقی به من نگفتیدا.زود باشید لطفا!

خوشحالم که خیلی از شما ها رو خواهم دید.امیدوارم واقعا اینطوری که اینجا دارین امادگی تو ن و اعلام می کنید بتونید بیاید.من از اقایونمونم دعوت می کنما.بعد نگید فقط دخترارو تحویل گرفت.

چون صبح با تهمینه حدادی دوست خوبم که رابطه بین من و دفتر شده و ازش تشکر می کنم دو تا نکته ی خیلی مهم و گفت باید بگم...

ازتون می خوام که واقعا توجه کنید که این جشن مثل مراسمای دیگه برای ما و هم برای همکاران دوچرخه خاطره شیرینی بشه.و اگر ما داریم جشنی می گیریم همه اش از لطف همکاراس و ما نمی خوایم به خاطر شادیه ما براشون مشکلی درست شه.

نکته ی اول راجع به همراهاتونه!اینو جدا می گم که درسته شماها با مادر یا خواهراتون ممکنه بیاید و خوب این مشکلی نیست.اگر لطف کنید و حالا دوست و اشنای زیادی با خودتون نیارید خیلی ممنون می شیم.بالاخره اونجا یه محیط اداری دولتی و خوب مقرراتی داره که همه باید اجرا کنن.همکارای دوچرخه واقعا خوشحال می شن که شما هرکسی و دوست دارین با خودتون بیارید اما اونها هم در برابر یک سری قوانین مامورن و معذور.پس ما هم باهاشون همکاری می کنیم چون ما هم یه دوچرخه ای هستیم.

نکته ی مهم دوم راجع به پوشش که خودتون بهتر می دونید و باز هم این هم از مقرراته که همه اونجا باید رعایت کنن.اعم از مانتو و ارایش و روسریاس!این حرفیه که من از جانبه همکاران دوچرخه می زنم و موظف شدم چون پیغامی شنیدم به شما ها هم بگم.ممنون از همه.

(سحر منصوری)

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 15:41  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

اطلاعیه شماره دو!

سلام یه همگی...اول از همه بازم از دوستم تشکر می کنم که می ذاره هی من از اسمش اینجا پست اطلاعیه ای بذارم!

ممنون از همکاری همتون و خیلی خیلی خوشحالم که همه دارن سعی می کنن بیان چون خیلی خیلی خیلی دلم می خواد چه بچه هایی که ندیدم ببینم که اونایی که الان تقریبا ۵ یا ۶ ساله فقط اسماشونو می بینم.

خوب قرض از مزاحمت واسه اینه که بگم بیست و هفتم دی تایید شده!می شه چهارشنبه.

روزش که همینه.اما...اما بچه ها با ساعتش مشکلات دارن.خدایی می خورین به تاریکی واسه همین می گم تا چهار اما بچه هایی که مدرسه هم می رن حق دارن.دیر می رسن واسه همین ساعتش پای شما.ببینم از پس هماهنگ شدن بر می یاد .من که می گم سه بیاید تا چهار.این رنج اصلیه.

ساعتشو پس دقیق باهم توافق کنید من که گفتم سه تا چهار.بابا بیاید یه روز مدرسه رو زودتر تعطیل کنید!به چند ساعتی زودتر بزنید بیرون.اما می دونم که همتونم نمی تونید این کارو کنید.پس ساعتش پای شما برو بچ محصل.

اما یه چیز دیگه...شنیدم گفتن بچه ها بیشتر از بیست نفر نشن!گنجایش نداریم!جدی می گما!

این به این معنی نیست که نیاد..به این منیه که اگه خواستین همراهی از قبیل دوست بیارید کم بیارید!

ممنون!خودتون اما بیاید.جا واسه همه هست.من که می گم هر چنتا می خواین دوستاتونم بیارید!

دیگه اینکه...آهان..یه چیز مهم و اساسی!حتما حتما اگه اومدنتون جدیه بگید چون باید یه آمار نفری دقیق دستمون باشه.اینجا کامنت بذارید یا بهم بزنگید یا به طاهره یافتیان بزنگید یا به من میل بزنید!حتی خالی که خسته ام نشید!ادرسه میلمم که اینجا تو پست قبلی گذاشتم!

پس به من خبر ساعتشو بدین.واسه کمکهای نقدی و غیر نقدی هم به طاهره بزنگید یا باز می خواید به من بزنگید.اگرم نبودم واسم شمارتونو +نام پیغام بذارید می زنگم!می تونید اف یا میلم بذارید و بزنید!

امیدوارم همه چی و گفته باشم.اگه با ساعتشم موافقت کردین بگین که ایشالله پس سومین پست  اخرین پست و تکمیل کننده ی قرارامون باشه.

راستی بچه ها امروز تو نامه های رسیده یه نفر به اسم ماهی کوچولو نامه داده بود!دوست من کلی شاکی شد!اسمه اونه اخه!اون ماهی کوچولو از بچه های اینجاس؟اگه هست کاره خوبی نیستا!!!!یه اسم دیگه انتخاب کن!

راستی سپردیم به دفتر هم خبر می دن که بیست و هفتم چهار شنبه اس نه سه شنبه!امیدئارم چیزی نگن!

(سحر منصوری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 23:53  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

اطلاعیه خیلی خیلی خیلی خیلی مهم

امروز یعنی چهارم دی ماه طاهره یافتیان رفت دفتر دوچرخه و با دفتر صحبت کرد راجع به مراسم جشنمون.دفتر با تاریخ بیست و هفتم دی ماه موافقت کرد.لطفا هماهنگ بشید چون اگه بخوایم بازم تغییر بدیم بازم یه عده اعتراض می کنن.پس لطفا هماهنگ بشید.طاهره داره کیک سفارش میده!

اکثریت دانش آموزید و هر روز یه مشکلی هست اما از الان داریم میگیما که بیست و هفتم اکی شده!پس ما مراسمو بیست و هفتم می گیریم!ام طاهره به من گفت می یفته سه شنبه اما الن دیدم می شه چهر شنبه اینو ازش می پرسم اگر فرقی کنه تو یه روز می فرفه!تو رو به خدا دیگه این تاریخ و تغییییرش ندین ما برنامه ریزی کردیم!

ساعت سه تا چهر بیشتر نمی ذاریم که بچه ها به تاریکی نخورن!

ازتون خواهش میکنم خواهش می کنم و بازم خواهش می کنم حتما حتما به من میل بزنید که دارین میاد یا بزنگید و چه بهتر که پنجشنبه ها بزنگید که کمپلت خونه باشم.اگه منو پیدا نکردید به طاهره بزنگید و اگه دلتون خواست باز به من زنگ بزنید و برام پبغام بذارید من بهتون زنگ می زنم!

و واسه خرج و مخارجم تا پنجشنبه دیگه که می شه 14 دی به من میل بزن یا زنگ بزن یا به طاهره.مسئول هماهنگی خرید اونه.اما اگه شمارشو نداری به من حتما حتما بزنگید.ممنونم امیدوارم همتون بتونید بیاید اگه هم می تونید ساعت زودتری بیاد بگید که هماهنگ بشیم باهم.بازم زنگ بزنید بهم یا به طاهره

از دوست خوبم ماهی قرمز کوچک ممنونم که گذاشت از اسمش استفاده کنم!از همکاری شما هم ممنونم!(سحر منصوری)

پس حتما حتما اگه شده اعلام امادگی واسه حضورتونو با یه میل خالی بهم بگید بگین.اگرم زنگ بزنید پنجشنبه ها که خودم صداتونو بشنومو شرمندتون نشم که اگه یه وقت زنگ بزنید و نباشم یا سر درس باشم  خیلی خیلی خوشحالم می کنید.

قربونه همه.

میلمو که دارین؟اگه ندارین می ذارمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 23:24  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

                                                  اطلاعیه خیلی مهم

شنبه بيست و يکم مرداد که روز نوجووونه دو تا از بچه های چوخرچه ای دارن بچه ها رو دور هم جمع می کنن...خوشحال می شيم شمام بياين...به همه خبر بدین!!!!به همه بچه های دوچرخه ای و غیر دوچرخه ای!!!!
شنبه بيست و يک مرداد ساعت سه چوخرچه... منتظريم...

متاسفانه نظراتم باز نمی شه تا اونجا جواب بدم پس اینجا اضافه اش می کنم.....بچه ها عبارتند از طاهره یافتیان و سحر منصوری!!!!قرارمون همون دفتر چوخرچه است....ان شاالله که به مشکلی بر نمی خوریم و سعی کنید حتما بیاید ...برای یک ساعت یک ساعت و نیم کنار هم باشیم!!!!امید وارم ببینمتون!!!!!هر کی دوست داره می تونه بیاد حتی پیر پاتلا!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 17:36  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

کودک خواب دید...خواب فرشته ای که نه مثل جبرئیل بال داشت و نه مثل میکائیل می توانست بی بال پرواز کند.فرشته مثل هیچ کس نبود٬شانه هایش محکم تر از عزرائیل و قلبش شیشه ای تر از قلب اسرافیل بود...خداوند خدا او را نگاهبان خطاب می کرد و کودک....

کودک از خواب پرید...به مقام خداوند خدا رفت و گفت: بار الهی خواب دیدم...خواب فرشته ای که بال نداشت... پرواز هم نمی کرد... فرشته ای که زیبایی رخسارش را در روی هیچ یک از حوریان نمی توان یافت...لبخندش رازی داشت که تو را محو خود می کرد...نگاهش چنان با نفوذ بود که قلبت را می لرزاند...شانه های ظریفش چنان تاب تحملی داشتند که حتی عزرائیل ندارد...در اوج غم می خندید تا نکند که باران بی فصل چشمهایش دل کوچکم را آزرده کند...آه دانیال...در وجودش...در عمق قلبش...تنگ پر آبی بود...آری تنگ ماهی اما ماهی نداشت...شما او را نگاهبان خطاب می کردید و من... . خداوند خدا کودک را به روی زانووانش نشاند او را در آغوش کشید٬با همان آرامش دل نشینش گفت:-فرزندم٬ او را دوست داشتی؟ کودک با هیجانی مضاعف رو به چشمان خداوند خدا کرد و گفت:-دانیال...دانیال نگاهش چشمانم را به روی همه چیز بست به غیر تو!طنین صدایش گوشهایم را به روی هر صدایی بست٬به غیر تو...آه ه ه ه ه ه دانیال در دلم چیزی جوانه زد...کودک به نشان خجالت سر به زیر انداخت.خداوند خدا با آرامش کودک را روی زمین گذاشت و آرام در گوشش خواند:-آماده ی رفتن باش...تو خود او را پذیرفتی...و کودک آماده شد و رفت...کودک زمینی شد.....        

در شبی خواب دید...خواب خداوند خدا را...با شتاب بسویش دوید و او را سخت در آغوش کشید...با تمام وجود روی ماهش را بوسید و گفت:-دانیال دانیال...اینجا فرشته ایست٬فرشته ای که دیگر بار او را دیده ام...فرشته ای که بال ندارد٬پرواز هم نمی کند...شما او را نگاهبان خطاب می کنید و من...من...من٬مادر!!!!او را بسیار دوست دارم...صدایش انعکاس صدای توست و لبخندش لبخند تو...نگاهش نگاه تو و گرمی وجودش گرمی تو...بار الهی...تنگ خالی قلبش را یادت هست؟حال من ماهی قرمز کوچک آن تنگم!!تو را هزاران بار شکر که تو بر همه چیز توانا و قادری.

 

>(((:>(ماهی قرمز کوچک)                                                                                          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 9:54  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

۱.سلام.خوشحالم که روی ترک دوچرختون جا واسه یه ماهی با تنگش بود!!!!!!این ماهی حالا یکی از شماست و نیاز به اکسیژن داره...پس با نقداتون اکسیژن و ازش دریغ نکنید!!!! 

چتر

آنروز آفتابی بود                                                                   

باران می بارید

رنگین کمان،بی رنگ

در نا کجا آباد خود نمایی می کرد

و من در آرزوی چتر نگاهت                                                            

آسان در باران غرق شدم

                                      (ماهی قرمز کوچک)>(((:>

۲.البته رو خط اخر هنوز مشکل دارم...آسان غرق در باران شدم یا آسان در باران غرق شدم!!!!کودوم باشه بهتره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:44  نویسنده  ماهی قرمزکوچک  | 

Free Page Rank Tool