هرگز...
تا پله برقی روزگار
پایین می آید
و پایین تر...
من دوان دوان
بالا خواهم رفت...
هرگز...
تا پله برقی روزگار
پایین می آید
و پایین تر...
من دوان دوان
بالا خواهم رفت...
کلاهم را هم.
جنگ تمام شد
آسمان بالا برد
پرچم سفیدش را.
زمین
چراغ سبز نشان داد.
باز هم زمستان
مغلوب بهار شد...
برایت کلاه می بافم
یک حرف دو حرف
برایم قصه می بافی
چه جالب!
من
سرت را گرم می کنم
تو
دلم را...
نقشه می کشند
کفتار های مرده های پرست
برای جسم زنده ات .
دیگر
هوس پریدن نمی کنند
بالهای زخمی ام.
وقتی قفس
جای نفس کشیدن
و پرواز
پایان پرنده است ...!
حاضرجواب تر از آنکه سوال پیچ شوم
برای خنده های ساختگی ام
برای گریه های واقعی ام .
اگر یک ساعت
به ساعت خیره شوم
کسی نمی پرسد چرا ؟
دیگر مجبور نیستم
رنگ جورابم را
با بند ساعتم ست کنم .
من آزادم
بگذار دیوانه صدایم کنند...
نه در یک سطر
نه در یک صفحه
نه در یک کتاب ....
در یک ظرف آب!
قطرات سرم را در آغوش گرفته اند
و من فقط می شمارم
تا ده تا بیست تا آخرین حباب
تمام شد !
زندگی بر باد رفته ام
در آب .....
(راستی فردا ۲۷ آبان تولدمه . مرسی از تبریک هاتون .)![]()
![]()
و التیام بخش دردهای ورم کرده ات .
قسم می خورم
که از یخ سردترم !!!
بهانه هایم تمام شده
بچه نیستم ولی
راضی ام
به یک بستنی
این بار تو گولم بزن ...
در حوض خانه ی ما
عرق از پیشانی پدر
ماه
از پیشانی آسمان ...
تقصیر تو نیست
پاهایت عجله رفتن داشتند
دستانت شوق تکان خوردن
و لبانت عشق خداحافظی!
تقصیر من نیست
اگر زبانم
حرفی برای گفتن ندارد
یا چشمانم
اشکی برای ریختن.
آنها آموخته اند
که بدون اجازه من
آب هم نخورند ...
سلام بچه ها . حالتون چطوره ؟ می خواستم خواهش کنم نظراتونو بگین چون من تازه کارم یعنی تازه شروع به نوشتن شعر هام تو وبلاگ کردم . شاید اینجوری یه ذره از ایراد هام بر طرف شه .. ممنون ... ![]()
گرچه با خالق تو عهدی آسمانی بسته ای
عهد و پیمانی که روزی در زمین ظاهر شوی
مونسی پاک و مقدس رهبری ماهر شوی
روزگارانی دلم را در هوایت پر دهم
از نگاه مهربانت من غزل ها سر دهم
سالها من بی قرارم در خیال روی تو
از زمین و آسمان بشنیده ام از خوی تو
پس چه شد آن حرفها مولا ندایی باز ده
قلب یک رنجیده را در آسمان پرواز ده
من دلم را سالها چشم انتظاری داده ام
پس بیا و راه درمان دلم باش این دل درمانده ام...