تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

من نقد کردن بلد نیستم. یعنی بلد نیستم مثل ادم هایی که خیلی خوانده اند و نوشته اند بنشینم درباره خوبی و بدی های یک کتاب حرف بزنم و دلیل های ادبی محکم بیاورم توی حرف هایم. اما خوب بلدم بگویم که چرا از یک کتاب خوشم می اید و از یک کتاب نه.

یکی از دوست داشتنی ترین کتاب های کتابخانه " تو مشغول مردن ات بودی" است که این روز ها بازار فروش اش حسابی داغ شده و پوستر هایش همه جا دیده می شود. گاهی که دلم می گیرد کتاب را می گیرم دستم و چند دقیقه فقط روی جلدش را تماشا می کنم. دختری که با موهای ژولیده و لباسی قرمز تا نیمه، توی اب فرو رفته . کتاب " تو مشغول مردن ات بودی" گزیده ای از شعر و عکس جهان است که  عکس هایش را "شهریار توکلی" انتخاب کرده و شعرهایش را "محمدرضا فرزاد" ترجمه کرده است. ترجمه شعر هایش را دوست دارم. شعر های این کتاب یک جور خوبی ترجمه شده که وقتی بارها و بارها شعری را می خوانم اصلا خسته نمی شوم (فکر می کنم شش هفت بار این مجمعه شعر را خوانده ام) درست مثل این شعر :

 

گاو در کلاس اموزش هنر ( چالر بوکوفسکی)

هوای خوب

مثل زن خوبه

همیشه پیش نمی اد

وقتی هم بیاد

برا همیشه

نمی مونه

مرد اما

قرص تره:

اگه بده

بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره

اگه هم خوبه

که خب خوب می مونه

ولی زن

عوض می شه

با

بچه

سن و سال

رژیم غذایی

حرف

ماه

بود و نبود افتاب

یا لحظه های خوب

زن حیاتش

به تیمار عاشقانه توئه

در حالی که مرد رو

اگه بهش نفرت بدی

قوی تر می شه


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 16:13  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

تو که هستی

از تمام روزنه های نور

ستاره ای می سازم

و از سنگریزه های کف رودخانه

سیاره ای کوچک

 

تو که هستی

من

به اندازه کافی خوبم

می خندم

می رقصم

و با هزار بهانه

به تماشای "من"

می ایستم رو به اینه

 

تو که هستی

غصه ها را پس می زنم

می چرخم

روی دایره زندگی

به مرکز تو

به شعاع خوشبختی

 

تو که هستی

بزرگترین حادثه روزهایم

می شود گونه های سرخ من

می شود زیباترین حرف تو

 

تو که هستی

تنهایی

دمش را می گذارد روی کولش

و دلتنگی

بی قرار می شود برای دلم

 

تو که هستی

"دوستت دارم" را

بیشتر از همیشه

دوست دارم

 

پ.ن: شعر به درد بخور تر از این نداشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 14:18  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

 

ان دو به هم رسیدند

در هاله های ابر

در گام های بیم

ان دو به هم رسیدند

پدرم

اسمان بود

مادرم

زمین

و من خط افق

اما معلم جغرافی گفت

افق خط فرضی پیوند است

"طاهره صفارزاده"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:42  نویسنده  فریبا دیندار 

 

به باغ قسم!

بی تو غنچه ها دلتنگ

و برگ ها همه ی سال رنگ پاییزند

به باد قسم!

بی تو بید ها مجنون

و سیب ها

همه کال از درخت می ریزند

 

گاهی بعضی از اتفاق ها آنقدر ناگهانی اند که همه را شوکه می کنند.

درست مثل امروز که با اس ام اس مریم از جایم پریدم و با چشم های گرد به صفحه موبایلم خیره شدم و هزار بار اس ام اس چند خطی اش را خواندم.

فکر می کردم خدا به خاطر نماز هایی که خواندم و به خاطر دعایی که لحظه ی تحویل سال تمام دلم را پر کرده بود ، حال مامان الهه را کمی بهتر می کند.

هی منتظر بودم الهه اس ام اس بزند: " مامانم خوب شد!"

مادر الهه ، درست اولین روز بهار رفت پیش فرشته ها و دل های ما پر از غصه های ریز خاکستری شد.

 

***

خدایا!

خدای شادی های کوچک ما!

خدای خوشبختی های بزرگ!

خدای شکوفه و بهار!

خدای سبزه و ماهی های شاد!

ببین چقدر بلند صدایت می زنیم.

ببین چقدر شبیه هوای گرفته ی پر ابر بهار شده ایم.

مادران و پدرانمان را در پناه خویش سلامت نگه دار،

و بزرگترین آرامش آبی ات را در دل کوچ غم دیده ی الهه 15 ساله مان قرار بده

و به او و خانواده اش سبزترین صبر را عطا کن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 18:27  نویسنده  فریبا دیندار 

 

دوستتان دارم

بهارتان هزاربار مبارک

 

بگذار

گنجشک های خرد

در آفتاب مه آلود

                 بعد از زمستان

به تعبیر بهار بنشینند

و گل های گلخانه

در حرارت ولرم والر

                     به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

و می دانند

هیاهوی گنجشک های حقیر

                          ربطی با بهار ندارد

                 حتی کنایه وار

بهار، غنچه سبزی ست

                       که مثل لبخند، باید

                                            بر لب انسان بشکفد

بشقاب های کوچک سبزه

تنها یک "سین"

                  به "سین" های ناقص سفره می افزاید

بهار کی می تواند

                      این همه بی معنی باشد؟

بهار آن است که خود ببوید

                    نه آن که تقویم بگوید!

 

"سلمان هراتی"

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 10:14  نویسنده  فریبا دیندار 

مه صبح گاهی بر می اید

و روی نی ها ارام می گیرد

غروب که هوا سرد می شود

مرغابی های وحشی جیغ می کشند

عشق من

چقدر دلم هوایت را کرده است

 

 شاعر ناشناس ژاپنی

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 13:7  نویسنده  فریبا دیندار  | 

تصویرگری از سحر عجمی

وقتی قندیل های یخ از دیوار می اویزد

و "دیک" شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند

و "تام" کنده های هیزم را به تالار می کشد

وقتی سطل شیر، یخ زده به خانه می رسد

وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند

جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:

"هو،هو!"

اوای خوشی است

وقتی "جو آن" چرب و چیلی کفگیر را دردیگ می چرخاند

وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد

و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد

وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند

و نوک بینی "مریان" سرخ و ملتهب به نظر می اید

وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند

جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:
"هو،هو!"

اوای خوشی است

وقتی "جوآن" چرب و چیلی کفگیر را در دیگ می چرخاند...

 

*ویلیام شکسپیر*

تصویرگری از سحر عجمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 17:52  نویسنده  فریبا دیندار  | 

اولین عکس دسته جمعی ای که گرفتیم با هم این بود.

عکس دسته جمعی ما دوچرخه ای ها.

اصلا می دانی؟! این اولین اولین همه چیز بود.

رفتن به دفتر همشهری.

جیغ زدن.

هیجان زده شدن.

در اغوش گرفتن سردبیر و سرک کشیدن توی پوشه ها و کمد های اعضای تحریریه.

من بودم و نگار و پرنیان و مهسا و طاهره و نیلوفر.

من ذوق داشتم.

بقیه هم.

اما دلیل سیخ سیخ نشستن ها و یواشکی فوضولی کردن هایشان را اصلا نمی دانستم. و مصداق اصلی این حرف پرنیان است.که این روز ها در پیله کنکوری بودنش تار می تند.پرنیان سنگین رفتار می کرد و بیشتر از همه ما فوضولی!

روز خوبی بود.

روز خوبی که اولین همه چیز بود.

روز خوبی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

چیلیک چیلیک عکس انداختن.

وقت هایی که خاله لیلا *را محکم بغل می کردیم و او صبورانه به ما لبخند می زد.

دومین عکس دسته جمعی را هم گرفتیم.

در تولد هفت سالگی دوچرخه.

در کانون فکری کودک و نوجوان.

وقتی که پرچم های رنگی را بالای سرمان می بردیم و جیغ می زدیم.

وقتی که برای خوردن کیک دوچرخه ای همیدگر را هول می دادیم.

وقتی که جیغ می زدیم که :" آی! صبر کنید.من هم می خواهم توی عکس باشم!"

و بعد صدای چیلیک چیلیک عکس انداختن بلند می شد و خنده های صورتی ای که تمامی نداشتند.

و همیشه چند نفر نبودند توی عکس.

و همیشه چند نفر نیستند توی عکس.

و همیشه جای خالی چند نفر حس می شود.

خدایا؟! چرا عکس دسته جمعی انداختن این قدر سخت است؟!

خدایا؟! چرا تا به حال همه همه همه ما دوچرخه ای ها نایستاده ایم کنار هم؟!

خدایا؟!چرا پسر ها خجالت می کشند که کنار ما دختران دوچرخه ای بایستند و عکس بیاندازند؟!

خدایا؟!چرا پسر ها خجالت می کشند تا عکس های دسته جمعی ما را کامل تر کنند!( مصداق این حرف امیر معینی دوست داشتنی می باشد.)

سومین عکس دسته جمعی را هم انداختیم.

در نمایشگاه مطبوعات.

جلوی غرفه رنگی رنگی دوچرخه.

میان یک عالم کاغذ و رنگ.

ما لبخند زدیم برای یک عکس یادگاری.

و بعد امدیم روی جلد دوچرخه پنجشنبه و صورتی شدیم.

با لپ های گل گلی صفحه ها را ورق زدیم.

خوشحال از اینکه دوباره با هم بودیم.

خوشحال از این که روی جلد هستیم.

خوشحال از ژست های اب دوغ خیاری!

 

و باز هم، دوباره و دوباره و همیشه دوباره ها جای خالی خیلی از دوستان حس می شود توی عکس، کنار ما!

 

 

پ.ن:

 

معرفی عکس اولی:

از راست به چپ:خانم شیوا حریری( مسوول صفحه نوجوان)، نگار یاریان، خانم لیلا رستگار(سردبیر)، پرنیان فلاحی، من، مهسا دوستی.

نشسته ها:نیلوفر محمدی،طاهره یافتیان

 

خاله لیلا = خانم رستگار

 

معرفی عکس دومی:

از راست به چپ:فرشته سلیمانی، فرشته شریعتی،زینب ناظمی،من، خانم شیوا حریری،مریم محمدخانی، مریم عرفانیان، پرنیان فلاحی،اقای فرهاد حسن زاده، اقای عباس تربن و مهلا شریف(دختر نشسته)

 لینک برخی از دوستان این بغل هست.محض اطلاع!

توضیح برای عکس سومی:

فعلا اصل این عکس را ندارم.اما شاید روزی داشته باشم(!)

 

سوال:

 

موافقید یک روز ،همه با هم عکس بگیریم؟! به نظرتان 246_245 نفر در کادر جا می شوند؟! اصلا می شود که یک روز همه دوچرخه ای ها در عکس حضور داشته باشند؟! می شود که "می شود" های من بشود؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 17:41  نویسنده  فریبا دیندار  | 

خوب است که خوب نیستم.

 چون می توانم کاری کنم که دوست دارم.

مثلا اینکه ساعت ها بنشینم پشت کامپیوتر و تایپ کنم.

یا کتاب های شعر را بریزم دورم و چشم بسته شعر بخوانم.

 حالم که بد شد بدوم سمت دستشویی و برای کتاب های جبر و جزوه های دیفرانسیل دست تکان بدهم.

خوب است که خوب نیستم.

چون این طور می شود با لذت زندگی کرد.

 

پ.ن: وبلاگ من  را بخوانید.این یک پیشنهاد واقعی ست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 15:43  نویسنده  فریبا دیندار  | 

                 

الکی الکی بنده کچل شدم از بس پای تلفن،چت، میل و اس ام اس برای دوستان درباره نمایشگاه مطبوعات توضیح دادم.

بگذریم!

در راستای  پست قبلی ام،شیپور می گیرم دستم و اعلام می کنم که :

 

ای دوست دوچرخه ای، ای لپ کشونی، ای گوگولی مگولی وعده (!) ما روز پنج شنبه 30 ابان ساعت 3 تا 5( تعیین ساعت فقط به منظور دیدن همدیگر است) در غرفه دوچرخه...

 

فقط چند نکته را فراموش نکنید:

1. وقتی به غرفه دوچرخه نزدیک می شوید حنجره تان را صاف کنید تا برای ابراز علاقه نسبت به ادم های معروف از جمله تهمینه حدادی به اندازه کافی" جیغ " داشته باشید.

2. اقای تربن و خانم تهمینه حدادی هر روز در غرفه دوچرخه حضور دارند.

3. من روی گنج نشسته ام که به تک تک عزیزانی که سفارش داده بودند، اس ام اس بزنم یا سفارشات تلفنی تان را اجرا کنم.وقت هم ندارم که هی بنشینم پشت مانیتور و mail هایتان را reply کنم. پس لطف کنید این خبر را به دوستان دوچرخه ای خود بدهید.

4. پنج شنبه قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.فقط قرار است اکثر دوستان دوچرخه ای از قدیم و جدید، دانش اموز و دانشجو، خبرنگار افتخاری و غیر خبرنگار افتخاری، دختر و پسر دور هم جمع شویم و تجدید دیدار کنیم!!!(البته اگر طبق پیش بینی ها پیش برود. این یعنی بزرگترین اتفاق دوچرخه ای؟!)

5. دختر خانم های عزیز! تهمینه حدادی را در اغوش بگیرید و با تمام قدرت ببوسید.( این یک سفارش ویژه و جدی است، با سپاس قبلی!)

6. تا می توانید خودکار جمع کنید.این نمایشگاه می تواند کمک خرج تحصیلی باشد و تا مقطع دکترا خودکارهایتان را تامین کند.

7. یک بار دیگر هم عرض می کنم.پنج شنبه قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.پس کسانی که با ساعت یا روز مشکل دارند نزنند توی سر خودشان یا به من فحش ندهند و لطفا و خواهشا کله ی مرا نخورید که روز یا ساعت را تغییر بدهم.

8. من همه توضیحات را دادم و برای دوستان در وبلاگ هایشان کامنت گذاشتم.پس لطفا  راجع به روز و ساعت و این که چه کسانی هستند و چه کسانی نیستند زنگ و اس ام اس نزنید؛ من درس دارم!

9. بروید شماره بعدی!

10. به امید دیدار!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 11:16  نویسنده  فریبا دیندار  | 

دریم دام دام دارام دام!( موسیقی متن بود!)

 

نمایشگاه مطبوعات از 26 ابان تا 2 اذر در مصلی تهران بر پا می شود.

در این نمایشگاه ادم های خوب خوب و مشهور زیادی دیده می شود.

در این نمایشگاه کار های خوب خوب زیادی انجام می شود.

در این نماشگاه ادم زیر پایش علف سبز می شود.

در این نمایشگاه کلی به ادم خوش می گذرد.

در این نماشگاه ادم می خندد.

در این نماشگاه ادم شاد ست.

در این نماشگاه ادم خودکار جمع می کند.

در این نمایشگاه ادم صاحب یک عالم مجله رایگان می شود.

در این نمایشگاه ما دیدار می کنیم با هم.

در این نمایشگاه ما جیغ می زنیم از دیدن ادم های معروف مثل تهمینه حدادی!

در این نمایشگاه ما با هم قرار می گذاریم تا همدیگر را توی غرفه دوچرخه ببینیم!

در این نمایشگاه ما کلی خوش می گذرانیم.

در این نمایشگاه ما کلی خوش می گذرانیم.

در این نمایشگاه ما کلی خوش می گذرانیم.

وعده ما هر روز (!)در غرفه دوچرخه ضمیمه روز نامه همشهری.

 

 خنده های صورتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 13:42  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

تصویرگری از سحر عجمی

می خواهم باران ببارد،من ببارم، تمام دنیا ببارد...

می خواهم رود شوم، سیل شوم،همه جا را خراب کنم،" تو" را ببلعم، غرق کنم، "او" ها را غرق کنم...

می خواهم ساحل شوم، یک جزیره دور افتاده شوم، می خواهم یک تکه زمین خاکی شوم میان یک عالمه اب ،شناور بمانم و سبک، و تو را تماشا کنم، و "او" ها را که چگونه در این همه اب غرق می شوند و من بی تفاوت به تو و "او" ها لبخند بزنم، و بیاندیشم دست و پا زدن هایتان، دست تکان دادن است برای من!

 

 

 

تصویرگری از سحر عجمی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 19:43  نویسنده  فریبا دیندار  | 

_...

 

_ شاید باید بلند تر صحبت می کردم.و کمی هم به چشم هایت نگاه می کردم که جلوی من دراز کشیده بودی و ملحفه را تا گلو کشیده بودی روی خودت.باید شمرده تر حرف می زدم.شاید این طوری الکی چشم هایت را نمی بستی که یعنی خوابیده ای و با دقت بیشتری به حرف هایم گوش می دادی.اصلا ببینم تو به این جور حرف ها علاقه داری؟! اینکه سیر تا پیاز اتفاق های اطرافم را برایت تعریف می کنم.به گمونم علاقه داری.اگر نه، وقتی نگاهم را بهت می دوختم زودی چشم هایت را نمی بستی و خودت را نمی زدی به خواب که یعنی خوابیده ای،می خواستی من را گول بزنی نه؟!که یعنی حرف هایم را دوست نداری و از این همه پر حرفی خسته می شوی.من می دانم که تمام حرف هایم را می شنیدی . حتی وقتی که چشم هایت را می بستی و وا نمود می کردی که خوابیدی.می دانی؟! راستش حرف دیگری نداشتم برای زدن.فقط برای انکه چند دقیقه سر خودم را گرم کنم دنبال بهانه ای می گشتم تا با تو حرف بزنم. و مجبور شدم درباره دگمه های لباسم با تو حرف بزنم. و می دانم تو با دقت به تک تک حرف هایم گوش می دادی.تو چیزی نگفتی، اما من می دانم که از دگمه های لباسم خوشت می اید.گیرم زیاد یا کم.حالا خیلی فرقی نمی کند...

می دانی؟! وقتی به اینده های دور فکر می کنم مغزم سوت می کشد.همان اینده ای که حالا تو در مشت هایت گرفته ای  و نمی دانی چه کارش کنی.راستی! ادم هر وقت هم سن تو بشود همین حس مسخره می اید سراغش؟! اینکه فکر کند دنیا به اخر رسیده و برای انجام خیلی از کار ها دیر شده است.گمان نکنم...

این چند روزکه می ایم به دیدنت خودت را می زنی به خواب یا وانمود می کنی که سر درد داری و حوصله هیچ کس را نداری حتی خودت را ! قبول.من سعی می کنم کمتر برایت حرف بزنم.اما کاش تو هم یک جمله به زبان می اوردی تا این همه حرف زدن من را تلافی کرده باشی...

این روز ها به گلدان های حیاط خانه تان که نگاه می کنم یک نگاه هم به بالا سرم می اندازم.اسمان حیاط شما انگار ابی تر ازاسمان های دیگر است.به گل هایتان حسودی می کنم که اینقدر سبز هستند.تو هم سبز هستی.من هم؛ اما...ان چیزی که این روز ها دارد زردم می کند گرمای تابستان و خورشید نیست.سکوت مبهم توست که هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و سطح وسیع تری از من را در بر می گیرد...

می دانم هنوز نخوابیده ای و داری به حرف هایم گوش می دهی.می دانم من که بروم بلند می شوی و به این همه حماقت من می خندی و این که چقدر خوب بلدی سر کارم بگذاری...

من می روم و برای دوباره دیدنت می ایم.مهم نیست خواب باشی یا بیدار.همین که برایت حرف می زنم و تو هیچ سوال مسخره ای نمی پرسی، همین که مطمئنم نیمی از حرف هایم را نمی شنوی و نیم دیگر را می شنوی، همین که خسته می شوی و وسط حرفم نمی پری و می خوابی، کافی ست برای اینکه دوباره و سه باره و هزار بار دیگر بیایم به دیدنت...

نه! بیدار نشو! من دارم می روم.دوباره می ایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 22:58  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

می دانی توی مشتم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی جیبم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی دلم چیست؟

(تو گفتی)

بله!

(من گفتم)

 اما نمی دانستم!

دنبال یک شعر خوب می گشتم.

یک شعر که به این پست بیاید.که به پرنیان و خنده های صورتی اش و این همه ذوق و شوق بیاید. و من یاد این شعر "هدا حدادی" افتادم.

به لباس جدید وبلاگمان نگاه می کنم.نا خواسته لبخندی می نشیند روی لب هایم: رنگین کمان پنج رنگ دوچرخه ای که کمان زده در اسمان دنیای کوچک مان،خورشیدی که زردی اش را وام داده است به لینک هایمان و سبزیِ زمینه ای که یادمان می اورد،سبز بودن یعنی نوجوانی، یعنی لبخند، یعنی با هم نوشتن و دوچرخه بهانه کوچکِ سبزی ست برای با هم بودن.

پرنیان می گوید بعضی ها از قالب جدید خوششان نیامده. من به همه دوستان دوچرخه ای می گویم: اخم هایتان را بقچه کنید و بگذارید توی گنجه،لبخند های خاک گرفته تان برای سبز ماندن این وبلاگ کم است،من خوب می دانم که پرنیان چقدر برای طراحی این قالب زحمت کشیده است.چقدر با رنگ ها کلنجار رفته و این لباس را برای وبلاگمان نقاشی کرده است.

حق دوستی را ادا می کنیم و من نماینده کوچکی می شوم برای اینکه بگوییم: به خاطر تمام خوبی هایت سپاسگزاریم دوست دوچرخه ای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:45  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

 

بگذار این قصه تمام شود

و من

دست های جوهری ام را

در گودال های باران خورده ی این خیابان بشویم

بیا با هم

بی خیال این دنیا شویم

و برای یک بار هم که شده

پرتقال های پوست کنده مادر را

خودت تنهایی بخوری

به خوراکی هایت فکر نمی کنم

تو هم به کفش های پاره این شعر نگاه نکن

خیابان

که به اخر این سطر ها برسد

کفش هایم را در می اورم

این فیلم را به عقب بر می گردانم

و پا برهنه

به ان نقطه ریز شده باز می گردم

انجا که باران

هنوز باریدن نگرفته بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 19:24  نویسنده  فریبا دیندار  | 

حالا فکر می کنم این قلم من نیست که ضعیف شده،حس های شاعری ام است که ته کشیده اند و کسی نیست برایم کاری کند ؛ حتی "تو" که تصور می کردم بذر شعرها و حس های گم شده ام توی حرف هایت خاک شده و قراراست توی دست هایت سبز بشود!

از روز ها و اتفاق های امسال که تونل بزنم به دی ماه می رسم ،که پر بود از خاطره و خنده و اخم!

 به سیزده سالگی ام می رسم که پشت دی ماه چشم گذاشته بود،تا پیدایش کنم و چقدر زود پیدایش کردم.

 با انگشتانم حساب می کنم.از سیزده سالگی نارنجی ام5-4 سال می گذرد، و من هنوز...بزرگ شده ام؟!

ازخاطراتم یک حلقه درست کرده ام؛ ایستاده ام در مرکز و خودم را دور می زنم،با سرعت به دنیا امدن و مردن!

این روزها زودتر از ان چیزی که فکرش را کنی، حوصله ام از دنیا سر می رود،از ادم ها، از اخم ها وخنده هایشان...

این روزها حوصله شعر هایم را ندارم،حوصله گریه کردن هم؛حوصله از ته دل خندیدن،حوصله سر به سر کسی گذاشتن،... چه برسد به تو که تمام دلتنگی هایم را توی مشتت محکم گرفته ای و بالاخره یکی از همین روز ها می شنوی :" دختری خودش را با بغض  دار زد!"

دنبال بهانه های تازه ایم برای زندگی کردن،می فهمی؟! دنبال بهانه ام!

دیگر به من نگو مثل هیچ کس نیستم،دیگر نمی خواهم بگویی دختر خوبی ام و درکت می کنم، دیگر حتی نمی خواهم ،وقتی  دور می شوم برایم دست تکان بدهی و داد بزنی:" به امید دیدار دوست خوبم!"

نگاه کن! خوب نگاه کن! تو بزرگ شدی و من بچه ماندم،درست مثل ان وقت ها که تو بچه ماندی و من بزرگ شدم،می بینی؟! ما فرق داریم با هم،زیـــــــــــــــــــــــاد، من مثل "دیدن" ام ، تو مثل "شنیدن"، تو مثل "بودنی" ،من مثل  " نبودن"، من مثل "رفتن" ام و تو مثل "ماندن"...

ببینم! اصلا تو می فهمی من چه می گویم؟! یا الان هم اخم هایت را در هم کرده ای که اصلا از حرفایم سر در نمی اوری،راحت باش! بگو تا بدانم...

هه! درست حدس می زدم.تو عین این بچه خنگ ها می مانی که هیچ چیز از دنیا نمی فهمند؛ اره ،عین بچه خنگ ها می مانی،این دفعه دیگر حرفم را پس نمی گیرم،حتی اگر بزنی زیر گریه و با من قهر کنی،می دانی؟!اصلا به تو نمی اید که مثل یک ادم بزرگ با هم حرف بزنیم،به تو همان بغض کردن می اید ،ان هم به خاطر اینکه ان دخترک انداختت زمین و فرار کرد. به تو دوست داشتن نمی اید ، دیوار بودن خیلی بیشتر به تو می اید، یا به قول زهرا سیب زمینی بودن...

لابه لای خرت و پرت هایم دنبال یک بهانه ام،یک بهانه  برای گریه کردن،این طوری شاید ارام تر شوم، شاید...

می بینی؟! این روز ها شاخص ترین کاری که انجام می دهم نفس کشیدن و بهانه گرفتن است برای...

از جاده های تو در تو*

که "ما" را "من" می کند

و "تو" را " او"

اغاز می شوم

و به پایان می رسم

اغاز می شوم

و به پایان می رسم

اغاز...

دارم به این فکر می کنم که من از کجا شروع شده ام و کجا دارم به پایان می رسم... نگو حرف هایم تکراری شده و مدام از اغاز و پایان صحبت می کنم! واقعا ادم چه کار می تواند بکند وقتی تمام لحظه هایش پر می شود از حس هایی که روزی هزار بار تجربه شان کرده،تجربه شان می کند...

باور کن جلوی این همه اتفاق کم اورده ام،جلوی اخم ها و خنده های تو کم اورده ام،جلوی...درک کن! لطفا درک کن که چه می گویم،و ادای ادم های عاقل را برای من در نیاور و اینقدر بقچه نصیحت ها و جمله های کادو پیچ شده ات را برای من یکی باز نکن؛ خواهش می کنم!

دیگر چیزی ندارم برای گفتن! خودم هم نمی دانم کدام اتفاق یا ادم دارد این طوری زردم می کند،نه تقصیر توست،نه تقصیر هیچ کس دیگر!

حالا فقط پیش خودم تکرار می کنم:

 

                  من ایمان دارم که داوری عادل بر تخت نشسته است،ایمان دارم!*

 

پ.ن:

*شعر خودمه ها!

* از نمایشنامه "می خواستم اسب باشم"

* باور کنید حرف از شکست عشقی در میان نیست!

* شاید(!) نامه ای بود به دوستی که هنوز نمی دانم حرف اول نامش را چگونه می نویسند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:25  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 گمان می کنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان می کنی آیا
اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند:

                                               تقدیر چنین نیست؟

گراناز موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 19:12  نویسنده  فریبا دیندار  | 

                                  

 

پنجره خالی می شود

قاب های روی دیوار خالی می شود

تو خالی می شوی

من خالی می شوم

تمام دنیا خالی می شود

می نشینم گوشه ای از این دنیا

یک شعر خالی می نویسم

خالی

       خالی

                خالی

                       ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 18:18  نویسنده  فریبا دیندار  | 

می دوم...

می دوی...

با همان کتانی های پاره

با همان بند های شل و ول

می دوم...

می دوی...

می رسم من به بلندی

می خندم

نفس نفس زدن

             چه به تو می اید

سرخی به گونه هایت

و سیخ سیخ شدن

               به موهای کم پشتت

می خندم

می خندی

عجب گرگ خنده داری شده ای!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 16:6  نویسنده  فریبا دیندار  | 

                          

                                                                               

روییدنم را

به سخره می گیرند

                    علف های هرز باغ

من اما

سبز خواهم شد

بلند تر از همه انها

بلند تر از تمام گل ها

حتی

بلندتر از درختان سرو

در ان سوی باغ

و روزی

دست های سبزم را

اجاره خواهم داد

به سارها

به تمام گنجشک های بی خانمان!

 

پ.ن: حالا واسه خودم بلند می خونم: وقت ان شد که به گل حکم شکفتن بدهی/ ای سر انگشت تو اغاز گل افشانی ها...

هی! بوی عید! سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:3  نویسنده  فریبا دیندار  | 

                           

حالا دیگر

هیچ ابری اسمانم را سیاه نمی کند

حالا که می توانم

تا انتهای این جاده

با خودم مسابقه بدهم

برای اشک هایم

            شکلک در بیاورم

و به غصه هایم لبخند بزنم

دیگر کسی

 از روی تجربه هایش

به من سر مشق نمی دهد

و به خاطر هر اشتباه  کوچک

ده بار جریمه ام نمی کند

دیگر نمی گذارم هیچ دستی

دفتر شعرم را خط خطی کند

خورشید را می کنم

و به ستاره های سوخته شبم

نور قرض می دهم

 از تاریکی نمی ترسم

حالا که ستاره هایم هر شب

                    قطره قطره نور

                            روی دفترم

                                  می بارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 13:37  نویسنده  فریبا دیندار  | 

این روز ها مزه خرمالوی کال می دهند...

دهانم را جمع می کنند...

ابروهایم را بهم گره می زنند...

و باید تف کنم تف کنم تف کنم...

 

 

پ.ن: شعر بود؟! نمی دونم ! همین الان نوشتم! همین الان الان!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:44  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

                   

(1)

مریض شده ایم

تب داریم

عطسه می کنیم

من و ادم برفی

(2)

برایم سوپ داغ می اورد

 مادر

و خورشید

 برای ادم برفی پتوی گرم

(3)

من خوب شده ام

تب ندارم

عطسه نمی کنم

لباس گرم پوشیده ام

و دیگر

نمی روم بیرون

تا با ادم برفی

بازی کنم

(4)

ادم برفی نسیت

شال و کلاهش را انداخته زمین

احتمالا بعد از ان تب شدید

رفته است دکتر

با مادرش خورشید...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 12:13  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

چه فرقی می کند

حالا گریه کنم

چند ساعت بعد،

یا چند روز بعدتر ؟!

نگران گونه هایم نباش

تبخیر می شود

اشک هایم!

اما

با این هوای شرجی چه کنم

وقتی

میعان"نبودنت"

تنهایی را

به من

     و روزهایم بر می گرداند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 11:59  نویسنده  فریبا دیندار  | 

نگاهم را

روی میز پهن می کنم

و ظرفت را پر از جمله های بی فعل

گرسنه ای و نمی خوری!

چند ساعت قبل تر

صدایت را سر کشیده ای

این روز ها

چه تنها و خالی سیر می شوی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 17:43  نویسنده  فریبا دیندار  | 

تنهایی اسکله

با قایق ها پر می شود

تنهایی قایق ها

         با ماهیگیران پیر

تنهایی ماهیگیران

        با تور های ماهیگیری

تور های ماهیگیری

        با یک عالم ماهی

و تنهایی من

باساحلی خیس

        از موج های خالی

که می روند و می ایند

برای تنهایی ام شکلک در می اورند

می خوانند

      مرغان دریایی

                  بر فراز اب های ابی

انتظارم بیهوده نیست

می دانم

          سرانجام

 یکی از همین موج ها  

نشانی ام را

به اولین بطری شناور روی اب

با نقشه یک جزیره دور افتاده

در انتهای این دنیای کشف نشده

                                     خواهد داد

 

و بعد من

"قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب..."*

 

 

*عمو سهراب

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 11:50  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

زیر ان چلچراغ های بزرگی

                         که شهر می سازد

سنگ چخماق

از یاد می رود

و نورو حرارت

از جنس شیشه می شود

زیر این همه چلچراغ که راه می روم

گمراه و تنهاتر می شوم

هراسان از شهر می گریزم

و به عقب باز می گردم

به ته مانده همیشه کودکی

سنگ چخماق را بر می دارم

و به قساوت قلب شهر

طعنه می زنم

 

       "سارا ایمانی"

 

 

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 12:22  نویسنده  فریبا دیندار  | 

مادرم که می خندد

دنیا صورتی می شود

و تمام گل های باغچه

با او می خندد

مادرم که اخم می کند

دنیا قهوه ای می شود

سقف کوتاه خانه ،

               کوتاه تر

و فضای کوچک اتاق

               تنگ تر

مادرم که دعا می کند

دنیا ابی می شود

و تمام اسمان انگار

توی دست هایش جا می شود

مادرم که نوازشم می کند

دنیا سبز می شود

و برای تمام پروانه ها

شانه هایم ،

جا کم می اورد

مادرم که گریه می کند

دنیا نارنجی می شود

و غروب از غصه های او

رنگ می بازد

مادرم که نباشد

دنیا خاکستری می شود

تیره

   تیره

      تیره

         ...

 

 

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 17:53  نویسنده  فریبا دیندار  | 

امشب

تمام کابوس های تلخم را

در روشنی ماه چال می کنم

دعاهایم را سر می کشم

و تا بیداری صبح منتظر می مانم

برای سرودن نور می خواهم

کمی ستاره قرض می دهی؟

 

            

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 15:35  نویسنده  فریبا دیندار  | 

خوش به حالش !

                  چه خوابی کرده...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 13:39  نویسنده  فریبا دیندار  | 

پشت گوش هایم را می بینم

غیر ممکن ممکن می شود

و من

با قطره های جیوه

شیشه ای می خندم!!!

                                   

      بچه ها جون ما رفتیم...!

نمی دونم تا کی!

اه نه!خواهش می کنم!گریه نکنید!گریه پوست و خراب می کنه!

واسم دعا کنید!

وداع قشنگی بود با این عکسه نه؟!

امیدوارم همه همیشه شیشه ای بخندیم!

شیشه ای!

                                                 فریبا دیندار

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:29  نویسنده  فریبا دیندار  | 

بگذار ان باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد
بگذار ان باشم که با تو در گلزار گل می چیند
بگذار ان باشم که احساس درون با او می گویی
بگذار ان باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی
بگذار کسی باشم که در غم به سوی او می ایی
بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی
بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی.
"سوزان پولیس شوتز"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 12:48  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سلام دوستای گل کلاب! ۲تا چیز می خوام بگم!!با اجازه همه:

۱.بچه ها جون!برید وبلاگم اون بستم که در باره همتون نظر دادمو بخونید!درباره همتون نوشتم!دی دی دی دینگ!اگه احیانا خواستید خفم کنید باید به عرضتون برسونم که حالا حالاها دست هیچ کدومتون بهم نمی رسه!

۲.این شعرم تو منطقه اول  شد.دوسال بیش!بذارید خودم بگم!کلی بخندید!برای اقای تربن که خوندمش گفت:"خب!اینکه هیچی نداشت!من نمی دونم برای چی اول شده!!!!!"فکر کنی ی ی ی یددددد! چه رک گفت!منم می گم هیچی نداره!شانس دیگه!

۳.حتما اون بستمو بخونید!اسم بستم اینه"تو هم هستی.توام یادم بود بگم.مطمئن باش!"

کفش هایم زنده شده اند

کفش هایم بزرگ شده اند

حرف می زنند

با من

با پاهایم

غمگین اند

کثیف اند

کهنه و پاره پاره

***

راه می روم

دیگر پاهایم را نمی خواهند

انگشتانم را رها می کنند

سرخ می شوم

انگشتانم را جمع می کنم

پنهانشان می کنم

و ادامه می دهم

***

راه می روم

تند ترو تند تر

از حال می روند

کفش هایم روی پاهایم

انگشتانم بغض کرده اند

بند کفش هایم را محکم تر می بندم

***

راه می روم

به خانه می رسم

پاهایم را از زندان کفش ها رها می کنم

گلوی انگشتانم باد کرده است

روی بغضشان دست می کشم

دردشان فوران می کند

پاهایم را در اب سرد حوض فرو می کنم

***

کفش هایم در کنارم نشسته اند

کفش هایم بزرگ شده اند

حرف می زنند

با من

با پاهایم

دیگر پاهایم را نمی خواهند

دیگر به حرف پاهایم گوش نمی دهند

نگاه می کنم

به پاهایم

به کفش هایم

یک ماه

فقط یک ماه دیگر

یکدیگر را تحمل کنید

بهار در راه است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 11:3  نویسنده  فریبا دیندار  | 

می نشینیم هر دو

روی صندلی های مجازی

_در فاصله ای مجازی_

خیره ایم به هم

با نگاه های مجازی

حرف هایمان مجازی

احساسمان مجازی

خنده هایمان مجازی

گریه هایمان مجازی

اخم هایمان مجازی

درد هایمان مجازی

در این دنیای مجازی

ثانیه های با "تو "بودن هم مجازی

با"تو "بودن هم مجازی

"تو"بودن هم مجازی

بودن هم مجازی

مجازی

...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 12:31  نویسنده  فریبا دیندار  | 

پشت کمد

پشت قاب های عکس

زیر فرش

لا به لای کتاب ها

توی بالش

جیب پالتویی که از مد افتاده

حتی شکم عروسک ها

گاهی امن ترین جا می شود

برای حرف های صورتی ما!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 20:50  نویسنده  فریبا دیندار  | 

صبح ها خیلی زود می روی

بدون اینکه برای صبحانه ام

نان تازه بخری

حتی

بدون خدا حافظی

صدایت همیشه خسته است

پشت این سیم های خط خطی

وشب ها وقتی می رسی

ما را به یک فنجان سکوت

و چند تکه کیک اخم و بهانه

مهمان می کنی

ته دلم همیشه می خندم

ته دلم همیشه شادم

اخم هایت

بهانه هایت

همه برایم شیرین است

وقتی صدایت می کنم"پدر"

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 14:5  نویسنده  فریبا دیندار  | 

من

به اندازه ی تمام گل های دنیا شادم

به اندازه ی تمام گنجشک هایی که

پرواز را اموخته اند

من

در کوچک ترین

تنگ ترین

و تاریک ترین اتاق دنیا نشسته ام

اینجا را دوست دارم

اینجا را به اندازه ی تمام لحظه های سبز دوست دارم

اینجا بهترین مکان

برای بودن است

فقط خواهش می کنم

چشمانت را نبند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 15:1  نویسنده  فریبا دیندار  | 

کی گفته دانش اموزی مهم ترین و شیرین ترین دوران زندگیه؟!!!

اره!شیرینه.ولی کافیه حرف های من رو بخونی اون وقت که می فهمی اون قدرها هم که فکرش رو می کردی شیرین نیستش!

فکرش رو بکن!ما دانش اموزها کافیه چند روز تعطیل باشیم.اون وقت بعد از تعطیلات امتحان بارون می شیم.برگه ی امتحانیه که زیر دستت میاد و میره!

تو هم که چند روز بوده فقط خوردی و خوابیدی و اصلا حال و حوصله ی سوال ها و جواب دادن به اون هارو نداری!

پس روز قبل از امتحان مثل گذشته به خوردن و تلویزیون دیدن و ....مشغول می شی.فردا که می ری مدرسه می بینی ان قدر ها هم که تو راحت گرفته بودی نبود.

نمره های این امتحان ها هم مستقیما با امتحان های اخر ترم جمع می شه!

اون وقت شروع می کنی به لرزیدن گوشه لب خوردن ناخن جویدن انگشت شکستن خودت رو سرزنش کردن و هزارتا کار دیگه!

به خاطر اضطراب می خوای دیوونه شی.دوست داری زمین ده وا کنه و تو رو ببلعه و از شر این امتحان خلاص شی.دوست اری حالت بد شه و مامان جونت بیاد و ببرتت خونه...

ولی نه دیوونه می شی نه زمین دهن وا میکنه نه هرچی زور می زنی حالت بد می شه و ...

با همه ی این احوال تو باید بری و امتحان بدی! می بینی؟!دانش اموزی اونقدر ها هم راحت نیست!

تازه من که همیشه دست به دعام که تعطیل نشیم! چون پشتم باد می خوره و اون وقته که...

بیچاره ما دانش اموزا!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 13:57  نویسنده  فریبا دیندار  | 

بازی قطره ها

 

خورشید مادر تمام قطره هایی بود که از دل اب های زمین جدا می شدند و به اسمان پرواز می کردند.او هر روز با قطره های اب "عمو زنجیر باف"بازی می کردند.

خورشید تمام قطره ها را دور خودش جمع می کرد و شعر می خواند.قطره ها هم دستان یکدیگر را محکم می گرفتند و وقتی که ابر می شدند ارام می نشستند و به زمین زل می زدند تا قطره های دیگر هم بیایند و دوباره با خورشید "عمو زنجیر باف"بازی کنند.

خورشید خیلی مهربان بود و دوست نداشت قطره هایی که از اب های زمین جدا می شدند در اسمان احساس تنهایی کنند برای همین ان ها را دور هم جمع می کرد و با انها بازی می کرد.

* * *

خورشید به قطره هایی که ابر شده بودند سفارش کرد از جایشان تکان نخورند تا برود و قطره های دیگر را هم جمع کند و با یکدیگر بازی کنند.

ابر ها کمی ترسیده بودند.ولی خورشید قول داد که خیلی زود با دوستان جدیدی برگردد.ابر ها ساکت و ارام نشسته بودند و به زمین نگاه می کردند.در همین لحظه بادی وزید و ارامش ابر ها را بر هم زد.ابر ها تر سیده بودند و گریه می کردند.باد هم مدام دور ابر ها می چرخید و با صدای بلند می خواند:"ابرها اینجا نشسته اند گریه می کنند زاری می کنند..."وقتی خورشید بر گشت هیچ خبری از ابر ها نبود.ابر ها تمام خودشان را گریه کرده بودند.

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 12:27  نویسنده  فریبا دیندار  | 

تو چقدر زیبایی

در ایینه

باز به خود می نگرم

صورتم پر جوش است

بینی ام پف کرده

گونه هایم پر خال...

باز به خود می نگرم

باز به خود می خندم

باز به خود می گویم

"تو چقدر زیبایی!

عکس تو در کیف خداست

هیچ می دانستی؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 13:17  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سلام

می دونم قیافه ی همتون این طوری شدهبا این شعر من!اخه دیگه داره شور این جمله در میاد!!!!!!!

اما خب...!مام گفتیم یه شعر با این جمله بگیم تا از بقیه کم نیاریم!!!!!!!

می دونم اگه هیشکیم تیکه نندازه ارمان و برنیان یه چیزی بهم می گن!(کیف می کنید؟!!!!شناختمتون!!!)

منتظر نظراتون هستم!

اینم شعرم:

                بودن یا تبودن

            مسئله همین است!

            باش!

            تا علامت سوالم را

         به علامت تعجب مبدل کنم!

            کنار چند نقطه چین...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 16:56  نویسنده  فریبا دیندار  | 

بازی نیمه تمام

 

من

و کلمات

می خوانیم

"عمو زنجیر باف..."

نشسته ای

میان ما

نمی گریی

نمی خندی

نگاه می کنی

*

من

تو

کلمات

بازی قدیمی است

اما انگار

اصلا بازی را بلد نیستی!

من

و کلمات

می خوانیم

"زنجیر منو بافتی؟!..."

پلک هایت را

پشت دست هایت قایم می کنی

می ترسی!

از بافتن شعری جدید!

*

من

و کلمات

می خوانیم

"پشت کوه انداختی؟!..."

نیستی!

کلمات هم!

بازی خط خطی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:53  نویسنده  فریبا دیندار  | 

فاصله
بين من و تو
يك دنيا
-يك قدم-
كاش فاصله را برداري
يك قدم
-يك دنيا-
+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 20:12  نویسنده  فریبا دیندار  | 

و حالا اگر

با تمام مدادهای رنگی ات

برای ادم نقاشی ام  لبخند بکشی

تلخی خط خطی هایت را

فراموش نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 11:52  نویسنده  فریبا دیندار  | 

نقطه چین

...و یک علامت سوال

که سنگین نشسته است

پشت چند علامت تعجب

...و یک "من"

که ساکت

با دستانی پر از نقطه چین

خیره است به" تو"

...و یک "تو"

که همه ی حرف هایش

داخل پرانتز است

...و دوباره یک علامت سوال

یک علامت تعجب

و چند نقطه چین...

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 20:27  نویسنده  فریبا دیندار  | 

گاهی

گاهی

تمام روز منتظرت می مانم

تمام روز به تو فکر می کنم

تا دوباره در ذهنم

ارام بیایی

کنار رویا هایم بمانی

گاهی

ساعت ها تو را مرور می کنم

تا دوباره روی دیواره ذهنم

قاب شوی

گاهی

تمام خط های دفترم را می بارم

تا از میان کلمات

جوانه زنی

شعر شوی

گاهی

خودم را به تکرارت امیدوار می کنم

اما تو تکرار نمی شوی

تو سال ها پیش

از دفتر خاطراتم پاک شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 13:44  نویسنده  فریبا دیندار  | 

"سیب"

تو به من خنذیدی و نمی دانستی

من به چه دلهرهءاز باغچه ی همسایهءسیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

"که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!!...."

"حمید مصدق"

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:47  نویسنده  فریبا دیندار  | 

"می خواستم حرف بزنم"

می خواستم نامه ای بنویسم و از خودم برایت بگویم.از انچه در دلم می گذرد.از شب هایی که تا سحر بیدار ماندم و بی صدا گریستم.از روز هایی که پشت پنجره نشستم و غروب خورشید را تماشا کردم.از ساعت هایی که زیر باران ءبدون چتر راه رفتم و فقط به تو فکر کردم.از لحظه هایی که فقط نوشتم و نوشتم.واز دفتر هایی که با شعرهایی که نمی شود انها را شعر نامیدءپر شدند.

می خواستم از لحظه لحظه روز های تنهایی ام برایت بنویسم.

می خواستم انقدر بنویسم تا تمام حرف هایم را به کسی گفته باشم.

اما ترسیدم.ترسیدم نامه ام را نخوانده پاره کنی.ترسیدم تو هم مثل بقیه به حرف هایم بخندی و احساساتم را باور نکنی.

ترسیدم حرف هایم انقدر روی دلت سنگینی کند که مجبور شوی با کلاغ های پاییز درد و دل کنی.

به خاطر همینءمثل همیشهءتمام حرف هایم را بلعیدم و رازهایم را میان خود و تنهایی ام تقسیم کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 23:5  نویسنده  فریبا دیندار  | 

سلام!

یه وقت فکر نکنید سرقت ادبی کردما!اینو تو یه مجله انگلیسی خوندم خوشم اومد گفتو شما هم فیض ببرید!

اینو گفتم تا قابل توجه کسانی که این شعرو قبلا خوندن باشه!

if one day...

if one day you feel like crying...call me

i dont promise you that...

i will make you laugh

but i can cry with you

if one day you want to run away-(from yourproblems)

dont be afraid to call me

i dont promise to ask you to stop

but i can run with you

if you one day you dont want to listen to any body

call me and...

i promise to be very quiet

but...

if one day you call and there is no answer

come fast to see me...

perhaps i need you...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:3  نویسنده  فریبا دیندار  | 

تلخی

خسته ای

و عصبانی

چایت را داغ داغ سر می کشی

بدون اینکه

نگاهی به قند های برفی قندان بیندازی

حتی

به شیرینی هایی که برای روز تولدت خریده ام

و من متعجب به تو می نگرم

که چگونه این همه تلخی را

تحمل می کنی!

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 10:50  نویسنده  فریبا دیندار  | 

Free Page Rank Tool