من فرزند آخر یک خانواده ام
کوچکترین عضوی که به خدا حق شرکت در بحث های اقتصادی و سیاسی رو ازم نمی گیرن
با جسارت(البته نه اون جسارت) اعتراض و انتخاب می کنم
بابام هنوز باز نشسته نشده و از اینکه مامانم دیگه قالی نمی بافه یه ذره هم ناراحت نیستم
تازشم مغز بز نخوردم که تو این وضعیت آلودگی هوا با بابام پارک ها رو متر کنم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
اینا رو گفتم که یه وقت منو با کسی اشتباه نگیرید
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
آهسته ما را لحظه ها از هم جدا خواهند کرد
ما را به دوری کردن از دل مبتلا خواهند کرد
هر برگ سبزی عاقبت می افتد از دست بهار
اینگونه ما را با غمی زرد آشنا خواهند کرد
روزی کسی حتا کمی از ما نمی گیرد سراغ
شاید که ما را بدرقه تا انزوا خواهند کرد
آنها که با آیینی از خون گریه کردن می رسند
این خنده ها را بر لبت هم نخ نما خواهند کرد
بیرون از این دیوانگی خواهم سرود آنگاه من
این قصه را دیوانگان بی انتها خواهند کرد
چون گرچه از قابی چنین بیرون نمی آیی ولی
آنها سفرها در همین آیینه ها خواهند کرد
نظر لطفا !