تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

یه تفنگ تو دستشه،

اما از عدالتُ آزادی حرف می زنه!

هیشکی ام ازش نمی پُرسه:

ما دم خروسُ باور کنیم،

یا قسم خوردن روباهُ؟

یکی نیس بهش بگه:

آخه آدم ناحسابی!

اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بود که تا حالا

دماغت پوز دیوار چینُ زده بود!

پس یه دم اون دهن گاله رو ببندُ به جاش

چشمای باباغوریتُ واکن تا ببینی،

ابرای سیا

هنوزم خون گریه می کنن!

 

 

یغما گلرویی، اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19:35  نویسنده  الهه صابر  | 

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم تو کنون باکه نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی...

 

حتما این غزل قشنگ حافظ را هر سال سرسفره هفت سین خواندید و کلی هم باآن حال کردید.من که خودم از این شعر حافظ کلی خاطرات قشنگ دارم.۲۰ بهمن ۸۵ بود که رفتم رادیو و شخصیت دوست داشتنی خاله اقدس که همان خانم شبنم مقدمی باشند این شعر رو برایم نوشتند.هنوز بوی بهار آن سال را به یاد دارم.یادم هست آن سال مسافرت رفتیم شمال.هوا بارانی هم بود.خیلی خوش گذشت.  نمیدانم چطور بگویم الان چه احساسی دارم.برای شروع سال جدید چه کار کردم.اصلا بوی بهار را حس می کنم یا دارم به دلم دروغ می گویم.

امسال کسی توی دفتر شعرم ننوشت نوبهارست تا بخواهم تلاشی برای خوشدل بودن کنم.کسی نبود که مثل هر سال گندم خیس کند و از آنها مراقبت کند تا جوانه بزنند.امسال مادرم نبود تا سر اینکه باید شیشه های اتاقم را خودم پاک کنم کلی بامن کلکل کند.امسال بوی بهار را حس نمی کنم.ولی دلم می خواد بهار من را حس کند.به حساب بیارد.دوست دارم از صبح تا شب خدا را قسم بدهم.به همین شکوفه های قشنگ که بهانه های زمین برای زندگی اند.به خدا بگویم باشد قبول.بیشتر حواسم را جمع می کنم.سعی می کنم خوب تر باشم.فقط مادرم را به بهار هدیه کن.بگویم خدایا در تمام این سالها از روی عادت برای بیماران دعا می کردم ولی حالا نیازم از من پیشی گرفته.فقط مادرم...!

آه خدای من،فقط مادرم...

فقط مادرم را از تو و بهار قشنگت می خواهم.

 

 

راستی حافظ یک جایی از همین شعر گفته بود:

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگرست

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

پس برای شفای هر چه سریع تر بیماران دعا کنید،لطفا

برای مادرم مخصوصا. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 20:4  نویسنده  الهه صابر  | 

یک تکه فلفل سبز

افتاد

بیرون از ظرف سالاد:

که چی؟

 

 

"ریچارد براتیگان"

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 18:36  نویسنده  الهه صابر  | 

من فرزند آخر یک خانواده ام

کوچکترین عضوی که به خدا حق شرکت در بحث های اقتصادی و سیاسی رو ازم نمی گیرن

با جسارت(البته نه اون جسارت) اعتراض و انتخاب می کنم

بابام هنوز باز نشسته نشده و از اینکه مامانم دیگه قالی نمی بافه یه ذره هم ناراحت نیستم

تازشم مغز بز نخوردم که تو این وضعیت آلودگی هوا با بابام پارک ها رو متر کنم.

- - - - - - - -  -  -  -  -  -   -   -   -   -    -    -    -    -     -     -     -     -      -      -     -      -

اینا رو گفتم که یه وقت منو با کسی اشتباه نگیرید

      -      -      -      -      -      -     -     -     -     -    -    -    -    -   -   -   -  -  -  -  - - - - -

آهسته ما را لحظه ها از هم جدا خواهند کرد

 ما را به دوری کردن از دل مبتلا خواهند کرد

هر برگ سبزی عاقبت می افتد از دست بهار

اینگونه ما را با غمی زرد آشنا خواهند کرد

روزی کسی حتا کمی از ما نمی گیرد سراغ

شاید که ما را بدرقه تا انزوا خواهند کرد

آنها که با آیینی از خون گریه کردن می رسند

این خنده ها را بر لبت هم نخ نما خواهند کرد

بیرون از این دیوانگی خواهم سرود آنگاه من

این قصه را دیوانگان بی انتها خواهند کرد

چون گرچه از قابی چنین بیرون نمی آیی ولی

آنها سفرها در همین آیینه ها خواهند کرد

نظر لطفا !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 16:24  نویسنده  الهه صابر  | 

Free Page Rank Tool