مثل ماهی های بازیگوش
روی هم سر می خورند
وذهنم
با لحضه های بی تپش
بی عشق
و بی آب
گره می خورد
وقتی گندمذار تشنه می شود
و آسمان سخاوتشُ به آسمان پر می کشد
وقتی باد نوازش زمین را از یاد می برد
و صحبت از دلها پر میکشد به نا کجا آباد
وقتی مایع بی رنگ حیات
سیاه می شود
وقتی با با می گوید پول ندارم
و نانوا می گوید نان تمام شده .
وقتی حتی روشنایی هم می دزدند
دیگر جایی برای شعر گفتن ندارم
دلم آنقدر می گیرد
کلمات با فواره بیرون می پاشند
بدون نظم و قافیه
![]()
