
یک عمر جر زدیم
اما
همان اول که لخت ، خیس ، آویزان
پشتمان کوبیدند،
ضجه زدیم
نفس کشیدیم
و
بازی را باختیم

یک عمر جر زدیم
اما
همان اول که لخت ، خیس ، آویزان
پشتمان کوبیدند،
ضجه زدیم
نفس کشیدیم
و
بازی را باختیم
خب ، از این به بعد من هم می نویسم در این جا
باشد که رستگار شوم
دوچرخه را دوست دارم
خودم را بیشتر
وصله می شوم
به زین َش
مرا هم می برد
همان طور که چرخ هایش را
این شعر برام خیلی مهمه، لطفا دقیق نظر بدین! :)
روی زمان گردی سفید پاشیده اند
زیرش
فقط برجستگی های گذشته پیداست
هیچ نمی شود فهمید
چه رنگی داشته و چه خطوط درهمی.
این دو خط موازی هم به خورشید انتهای هیچ جاده ای نمی رسند
تنها، این جا، سایه ای ست
که فرق گرد و برف را نمی داند و
در پی جای پاهای جوانی تو
می لرزد؛
هیچ کدامشان نمی گویند
ناخن هایی داشته ای گرد و پیازی رنگ.
اشک هاش
نقطه نقطه راه را می شوید
تا انتهای جاده که آسیاب بزرگی ست
و روبه روش خانه ی کوچک تو.
تو برهنه آنجا نشسته ای و دست هات
از ماست موی سپید بیرون می کشند.
آن همه پیزاهن پاره کرده ت را
به آسیابان فقیر بخشیده ای
که روی زمین
گردی سفید پاشیده ست.