تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

من هی میام اینجا شعرای علی مرسلی رو می بینم و اعضای جدید... کجاییم بچه ها...؟

 

اشکی

"به سرچشمه ی آب ها افتاد

و آب ها همه تلخ شدند" *.

از آن پس رگ های زمین تلخ تپید

و کودکان بالای سرشان

چای پشمک، کافور دیدند.

آسمان می گریست

آرام آرام

تن زمین را می شست.

 

کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور

پناه بردند به آغوش مادرشان

و آغوش‌ ِ تلخ ِ مادر ِ مرده

حتی موریانه ای که بجود نداشت.

تنها صدای جیرجیرکی

جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.

 

ـــــــــــ

 * باب هشتم مکاشفه ی یوحنا

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 14:59  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

  • نامه به آلفرد راسل والس-۲۲ دسامبر ۱۸۵۷

«جهالت بیش از دانایی احساس امنیت ایجاد می‌کند.»

چارلز داروین*

آقای چارلز *گرامی

معذرت می خواهیم

ما خیانت کردیم

مثل زرافه های حرف گوش نکن

گردنمان را دراز کردیم

و باز کوتاه آمدیم!

(از تمام اصول)

 زنده ماندیم

  و تکثیر شدیم

در هراسمان

*

جهان

در هراس

سقط کرد ...






+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:36  نویسنده  علی مرسلی  | 

چند نکته ی کلیدی:

قاطع باشیم اما لجباز نباشیم.

صبور باشیم اما مظلوم نباشیم.

حاکم باشیم اما ظالم نباشیم.

شجاع باشیم اما احمق نباشیم.

جاری باشیم اما ویرانگر نباشیم.

صریح باشیم اما گستاخ نباشیم.

راحت باشیم اما بی خیال نباشیم.

سرشار باشیم اما لبریز نباشیم.

حساس باشیم اما زود رنج نباشیم.

سریع باشیم اما عجول نباشیم.

بزرگ باشیم اما متکبر نباشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 16:0  نویسنده  فرزانه فرهی راد  | 


مردمی بگذار...

 تا پارس کنیم!

کباب نشویم

مسجد نرویم

شیر ندهیم

سواری ندهیم

دم برقصانیم

مردمی بگذار

که...ما...

ژست ِ

وفادارانیم!





+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:53  نویسنده  علی مرسلی  | 

وقتی کلمات

مثل ماهی های بازیگوش

روی هم سر می خورند

وذهنم

   با لحضه های بی تپش

بی عشق

          و بی آب

                     گره می خورد

وقتی گندمذار  تشنه می شود

                  و آسمان سخاوتشُ به آسمان پر می کشد

وقتی باد نوازش زمین را از یاد می برد

    و صحبت از دلها پر میکشد به نا کجا آباد

وقتی مایع بی رنگ حیات

            سیاه می شود

وقتی با با می گوید پول ندارم

                 و نانوا می گوید نان تمام شده .

وقتی حتی روشنایی هم می دزدند

            دیگر جایی برای شعر گفتن ندارم

دلم آنقدر می گیرد

  کلمات با فواره بیرون می پاشند

  بدون نظم و قافیه

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 10:32  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

سلام خیلی خوشحال هستم که در این وبلاگ قشنگ مربوط به دوچرخه عضو شدم تا کارهای ناقابل خودم رو برای شما عزیزان بذارم امیدوارم دوستای خوبی باشیم و مطالب بنده مورد توجه شما قرار بگیره

دنیا

دنیا

دنیا

بازی داد مرا

بار دگر

درون این آلودگی ها

میان این مردم کرکس صفت

و بین این همه بی امیدی

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

مرا رها کرد در آسمان دود

و در این شهر غم زده

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

چشمانم را شست با

لجن گورستانی دور افتاده

بر سرم کوبید

صدای کلاغ های خاطرات شوم را و

مرا بازی داد و مرا گم کرد

در چشمان بی فروغت

دنیا

همیشه و همه جا

مرا بازی داد ومرا گم کرد

در چشمان بی فروغ تو
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 11:7  نویسنده  مائده محتشمی  | 

Free Page Rank Tool