اشکی
"به سرچشمه ی آب ها افتاد
و آب ها همه تلخ شدند" *.
از آن پس رگ های زمین تلخ تپید
و کودکان بالای سرشان
چای پشمک، کافور دیدند.
آسمان می گریست
آرام آرام
تن زمین را می شست.
کودکان خسته از هرچه آسمان و کافور
پناه بردند به آغوش مادرشان
و آغوش ِ تلخ ِ مادر ِ مرده
حتی موریانه ای که بجود نداشت.
تنها صدای جیرجیرکی
جایی در آن گورستان ابدی برای آب ها مرثیه می خواند.
ـــــــــــ
* باب هشتم مکاشفه ی یوحنا


