تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

به نام یگانه راستی

آه که چه قدر دلم می گیرد وقتی که نمی توانم گرد غبارآلود دروغ را از چهره ی دنیای بزرگها پاک کنم.

آه که چه قدر دلم می گیرد وقتی که می خواهم فقط به واسطه ی سخن راست، مهر تصدیق برسخن انسان ها بزنم و همان گاه، دروغ هایشان یادم می آید.

آه چه قدر دلم می گیرد وقتی که می بینم آدم ها راحت دروغ می گویند.

و آه که چه قدر دلم می لرزد که نکند من هم روزی دروغ بگویم که من مبرا از گناه نیستم و اگر اینطور پندارم که مبرایم، قدمی به بدی نزدیک شده ام.

و آه که چه قدر دلم می گیرد که بدی ها را می بینم و جز سکوت کاری از دستم برنمی آید که شاید مرا کوچک می پندارند  و خود را عاقل.

به قول دکتر شریعتی که آن ها دچار «علم عددبین مصلحت اندیش» شده اند و آبی بودن آسمان را نمی بینند و بوی خدا را از گل ها و هوا نمی فهمند.

و دلم می گیرد که دلم می خواهد فریاد بزنم و اشک بریزم اما از ترس بازخواست شدن، باید اشک هایم را سریع پاک کنم. با سرخی چشمانم چه کنم؟ ای کاش همه ی آدم ها بال داشتند و همه فرشته بودند. دیگر دلم نمی گرفت که دلی شکسته می شود و کسی نیست که خرده های گم شده اش را از عمق جان و خاطر دل خودش پیدا کند و شاید سر جایش بگذارد. نه اینکه آن را بدزدد و آن را الماس پندارد که برایش مساحت می آورد. که خرده ی قلب انسان آن قدرر بزرگ است در مساحت دنیا جا نمی شود. چگونه می خواهند با آن، جایی را به دست آورند.

خدایا! آدم های خوبت را در دلم نگه دار و آن ها را که نشناخته ام به من نشان بده و در قلبم وارد کن و آن ها را که خوب نیستند به برکت خوبی ات خوب گردان که برای تو جز اراده ای نیست.

خدایا! مرا به خاطر همه چیز ببخش و از خود مران.

خدایا! همه را خوب گردان و گلبرگ هایی از گلی که هیچ گاه از آن جدا نمی شوند گردان که خودت آب و خاک و ریشه اش، وجودش باشی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 20:28  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

یاد دادی به دلت

که نلرزد دیگر

که سخت باشد

نه مثل گذشته چون بیدی

که به هر بادِ خلطره ای، یادی، نغمه ای

بلرزد و

دیداری اگر بود

طوفان تمام برگ هایش را بریزد

دلت سنگ نمی شد اما

یادش دادی

یاد گرفت

بر دلت پیروز شدی

مُرد

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 8:44  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 

 

ان دو به هم رسیدند

در هاله های ابر

در گام های بیم

ان دو به هم رسیدند

پدرم

اسمان بود

مادرم

زمین

و من خط افق

اما معلم جغرافی گفت

افق خط فرضی پیوند است

"طاهره صفارزاده"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:42  نویسنده  فریبا دیندار 

و ما ماندیم و ماندمان!

مانده هایمان

نبرده هایمان، نداشته هایمان

 که مرگ

نه سلامی داد

نه علیکی گفت

سرش را پایین انداخت

-عین گاو-

زوزه کشان

از بیخ گوشمان گذشت




+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:40  نویسنده  علی مرسلی  | 

به اشك

كه ريشه دوانده تا خنده هايم

دلخوشم

به سكوتي كه فرياد مي كشد

و تو

كه در كنار زلالي چشمانم

بي صدا لبخند مي زني

و من

كه هنوز نمي دانم

لبخندت را نفس بكشم

يا آه

آه...

آخر اين ابهام، مرا مي كشد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:27  نویسنده  سمانه مالمیر  | 

دوچرخه ي كودكي هايم

چرخ... .. چرخ

مي چرخيد روزگاري با كودكي هايش

و او ركاب زنان در پي اش ....

پرواز را آغاز خواهد كرد ...

شور پرواز بي پروا حسي است بس عجيب

دختركي بود

سوار بر دوچرخه اي رنگي ، مي خواست برسد به انتهاي

يك كوچه ي بن بست

چشم هايش برق مي زنند در آن نگاه دور كه مسير را برايش معنا مي كند ...

پا مي زند ...

در صداي خنده هاي كودكانه اش

و نوازش باد

سنگريزه اي شايد .....

چرخش يك لحظه ي چرخ ....

سكوت ....درد ....

                           و بادي كه ديگر نمي وزيد ....

سايه ي مادر بزرگ

كه دوان دوان نزديك تر مي شود

و نگاه دخترك

از لا به لاي خيسي مژه هايش به انتهاي كوچه ي بن بست

                                                      ****

به اينجا كه رسيد گفت :

" من هر بار ، همين موقع از خواب مي پرم !

اما بلاخره در يكي از اين خواب ها تا آخر كوچه ي بن بست پا مي زنم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 22:19  نویسنده  سارا حدادی  | 

Free Page Rank Tool