به نام یگانه راستی
آه که چه قدر دلم می گیرد وقتی که نمی توانم گرد غبارآلود دروغ را از چهره ی دنیای بزرگها پاک کنم.
آه که چه قدر دلم می گیرد وقتی که می خواهم فقط به واسطه ی سخن راست، مهر تصدیق برسخن انسان ها بزنم و همان گاه، دروغ هایشان یادم می آید.
آه چه قدر دلم می گیرد وقتی که می بینم آدم ها راحت دروغ می گویند.
و آه که چه قدر دلم می لرزد که نکند من هم روزی دروغ بگویم که من مبرا از گناه نیستم و اگر اینطور پندارم که مبرایم، قدمی به بدی نزدیک شده ام.
و آه که چه قدر دلم می گیرد که بدی ها را می بینم و جز سکوت کاری از دستم برنمی آید که شاید مرا کوچک می پندارند و خود را عاقل.
به قول دکتر شریعتی که آن ها دچار «علم عددبین مصلحت اندیش» شده اند و آبی بودن آسمان را نمی بینند و بوی خدا را از گل ها و هوا نمی فهمند.
و دلم می گیرد که دلم می خواهد فریاد بزنم و اشک بریزم اما از ترس بازخواست شدن، باید اشک هایم را سریع پاک کنم. با سرخی چشمانم چه کنم؟ ای کاش همه ی آدم ها بال داشتند و همه فرشته بودند. دیگر دلم نمی گرفت که دلی شکسته می شود و کسی نیست که خرده های گم شده اش را از عمق جان و خاطر دل خودش پیدا کند و شاید سر جایش بگذارد. نه اینکه آن را بدزدد و آن را الماس پندارد که برایش مساحت می آورد. که خرده ی قلب انسان آن قدرر بزرگ است در مساحت دنیا جا نمی شود. چگونه می خواهند با آن، جایی را به دست آورند.
خدایا! آدم های خوبت را در دلم نگه دار و آن ها را که نشناخته ام به من نشان بده و در قلبم وارد کن و آن ها را که خوب نیستند به برکت خوبی ات خوب گردان که برای تو جز اراده ای نیست.
خدایا! مرا به خاطر همه چیز ببخش و از خود مران.
خدایا! همه را خوب گردان و گلبرگ هایی از گلی که هیچ گاه از آن جدا نمی شوند گردان که خودت آب و خاک و ریشه اش، وجودش باشی.
