تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

نه شعاری دادم

نه باتومی خوردم

 همه با هم بودیم اما

تنها ترسیدم

تنها در خانه نشستم

با غسل جنابت

خندیدم

ترسیدم


+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 0:17  نویسنده  علی مرسلی  | 

یه تفنگ تو دستشه،

اما از عدالتُ آزادی حرف می زنه!

هیشکی ام ازش نمی پُرسه:

ما دم خروسُ باور کنیم،

یا قسم خوردن روباهُ؟

یکی نیس بهش بگه:

آخه آدم ناحسابی!

اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بود که تا حالا

دماغت پوز دیوار چینُ زده بود!

پس یه دم اون دهن گاله رو ببندُ به جاش

چشمای باباغوریتُ واکن تا ببینی،

ابرای سیا

هنوزم خون گریه می کنن!

 

 

یغما گلرویی، اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19:35  نویسنده  الهه صابر  | 

 قطار

بیدار شد

(هراسان)

وسط بیابان تابستان


نه ریلی زیر پا

نه ردی پشت سر

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 23:18  نویسنده  علی مرسلی  | 

استخدام شدم

تمام وقت

بی  حقوق و مزایا

تنها

با وام احتمالی آمدنت

و اضافه کاری اجباری:

شب ها هم

خواب تو را می بینم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 17:56  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

Free Page Rank Tool