تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

ناز و کرشمه ی بهار بین

که با دل طبیعت بازی می کند

و آهسته به شاخه های دست به تمنا برده اش

ذره ای عشق ، چند شکوفه و چند برگ می آویزد

پنجره را بگشا

عشق را تنفس کن

بوی یاس سپید و نور تازه ی خورشید

بوی شکوفه های سیب و گیلاس

چه زیباست عشق بازی طبیعت

تازه شو بهاری باش افسرده منشین

این روز ها باران مهر می بارد

هوا پر از طعم گل و لبخند بهار است

پر از صدای نسیم و

پر از چکامه ی چکاوک و چلچله

امروز تنها روزیست

که اولیت پرتو های مهر

سر تا سر تخت جمشید را می پیماید

دست در دست شکوفه

به مهمانی خورشید برو

امروز تنها روزیست

که هوا پر ِ مهر است

بها رتان خجسته و دلهاتان بهاری و نوروزتان پیروز باد

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 13:3  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

 

دوستتان دارم

بهارتان هزاربار مبارک

 

بگذار

گنجشک های خرد

در آفتاب مه آلود

                 بعد از زمستان

به تعبیر بهار بنشینند

و گل های گلخانه

در حرارت ولرم والر

                     به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

و می دانند

هیاهوی گنجشک های حقیر

                          ربطی با بهار ندارد

                 حتی کنایه وار

بهار، غنچه سبزی ست

                       که مثل لبخند، باید

                                            بر لب انسان بشکفد

بشقاب های کوچک سبزه

تنها یک "سین"

                  به "سین" های ناقص سفره می افزاید

بهار کی می تواند

                      این همه بی معنی باشد؟

بهار آن است که خود ببوید

                    نه آن که تقویم بگوید!

 

"سلمان هراتی"

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 10:14  نویسنده  فریبا دیندار 

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:28  نویسنده  فرزانه فرهی راد  | 

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم تو کنون باکه نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی...

 

حتما این غزل قشنگ حافظ را هر سال سرسفره هفت سین خواندید و کلی هم باآن حال کردید.من که خودم از این شعر حافظ کلی خاطرات قشنگ دارم.۲۰ بهمن ۸۵ بود که رفتم رادیو و شخصیت دوست داشتنی خاله اقدس که همان خانم شبنم مقدمی باشند این شعر رو برایم نوشتند.هنوز بوی بهار آن سال را به یاد دارم.یادم هست آن سال مسافرت رفتیم شمال.هوا بارانی هم بود.خیلی خوش گذشت.  نمیدانم چطور بگویم الان چه احساسی دارم.برای شروع سال جدید چه کار کردم.اصلا بوی بهار را حس می کنم یا دارم به دلم دروغ می گویم.

امسال کسی توی دفتر شعرم ننوشت نوبهارست تا بخواهم تلاشی برای خوشدل بودن کنم.کسی نبود که مثل هر سال گندم خیس کند و از آنها مراقبت کند تا جوانه بزنند.امسال مادرم نبود تا سر اینکه باید شیشه های اتاقم را خودم پاک کنم کلی بامن کلکل کند.امسال بوی بهار را حس نمی کنم.ولی دلم می خواد بهار من را حس کند.به حساب بیارد.دوست دارم از صبح تا شب خدا را قسم بدهم.به همین شکوفه های قشنگ که بهانه های زمین برای زندگی اند.به خدا بگویم باشد قبول.بیشتر حواسم را جمع می کنم.سعی می کنم خوب تر باشم.فقط مادرم را به بهار هدیه کن.بگویم خدایا در تمام این سالها از روی عادت برای بیماران دعا می کردم ولی حالا نیازم از من پیشی گرفته.فقط مادرم...!

آه خدای من،فقط مادرم...

فقط مادرم را از تو و بهار قشنگت می خواهم.

 

 

راستی حافظ یک جایی از همین شعر گفته بود:

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگرست

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

پس برای شفای هر چه سریع تر بیماران دعا کنید،لطفا

برای مادرم مخصوصا. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 20:4  نویسنده  الهه صابر  | 

کبریت فریب به دست

مقابلم نقاب زد

برای همان نقش همیشگی

-که دیگران مدام می بینند و باور هم...-

وآتش زد

هست و نیستمان را،

کبکِ کوچک.

به خیالِ خامِ سوختن من و

همان خاموشی تکراری

منی که در گنجه ای پنهان بودم

لابلای احساسات انکار شده اش

و هر شب

برق چشمانش را باور می کردم

-که چشم ها دروغ نمی گویند...-

غم،

تنِ تمامِ شادی هایش را

کبود کرد و نقاب برنداشت

حتی مقابل من،

او که همیشه برابرم عریانست

از ترس اینکه بشنوند گوش های گرفته اش:

دچار شده ای! ماه هاست...

محو تماشای بازیگری اش

لبخند می زنم

به کبکی که مدت هاست

زیر برف هایش جان سپرده!

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 19:11  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

 شب بوی  گلخانه

  که همیشه

  گول نور خورد

و هرگز نبویید


عمری ...

گول تاریکی را خوردم

نبوییدمت!




+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 23:50  نویسنده  علی مرسلی  | 

هیچ وقت فکر نکرده بودم به آخرین پست...همونطور که خیلی ها فکر نمی کنن به لحظه ی خداحافظی...به مرگ .... اما خب یه جورایی فاصله هه بود تا امروز!می دونی...دلم برای دوچرخه،برای لحظات خوب نوجوونیم،لحظه هایی که با شماها...گاه با خودتون و گاه با نوشته هاتون سر کردم تنگ میشه...هنوز دلم برای دفتر دوچرخه تنگه.....خیابان تندیس....پلاک 10....و این روزها گمونم جایی در خیابان کریمخان!اما ...خب یه جایی آدم احساس می کنه که باید بذاره بره....نه لزوما دور...اما فقط برای اینکه بتونه زندگی کنه و در عین حال تصاویر و خاطرات محبوبش هم همراهش باشه...برای من خوب موندن این لحظات با یه خداحافظی ساده معنا میشه....مطمئنم که این حس رو خیلی هاتون ندارید...اصلا حال می کنید با نوجوونیتون زندگی کنید ،هرچند سال که بشه !اصلا این بی معنیه براتون این خداحافظی...یعنی چی که میخواد خاطرات ما رو از دست نده ،ولی میگه خداحافظ؟.....جوابش اینه:باشه  شما راحتید هرحسی،هر تصمیمی یا هر فکری داشته باشید! اینم نظر منه، همین!!! یه فضایی داشتم تو 14-15 سالگیم  که کم و بیش مطمئنم شماها هم تجربه اش کردید....تشنه بودم واسه پیدا کردن بچه های دوچرخه ای هرجایی که میشد...بارها شده بود کسایی رو از رو نام شناسایی می کردم و مشتاقانه از دوچرخه باهاشون صحبت میکردم...اما خب جالبه بدونید که با وجود اینکه بعضی هاشون  لبخندی تحویلم می دادن که خوشحالن که همو پیدا کریم اما کوچکترین اثری از این خوشحالی در برخوردای بعدی باقی نمی موند! بدتر از اون،بودند کسایی که کاملا انکار میکردند که دوچرخه ای هستن....حالا هر چند هفته یه مطلب هم ازشون چاپ می شد تو مراسمای دوچرخه هم عین شیر ظاهر میشدن و خب باز دوچرخه ای نبودن....نمونه اش  ز.پ که خوشحالم حداقل نذاشت یه دوچرخه ای حسابش کنم....چون هیچ وقت یه نوجوون واقعیه اون شکلی نبود و نشد!!! بگذریم ....

بهونه ی نوشتن دوباره در  اینجا...بیشتر  خداحافظی با یکی از عزیزانم در دوچرخه بود:خانم مهرزاد فتوحی! که توسط مطهره فهمیدم که از ایران رفته...امیدوارم هرجا هست در کنار همسر و دخترش شاد و سلامت باشه و باز هم برای نوجوونا کار کنه چون حسم میگه برای این کار ساخته شده!

دوستای عزیزم....باز هم به وبلاگ هاتون سر میزنم....و اگه بتونم نظر هم می دم...از یاد نمی برمتون چون هرکدومتون با حال و هواهای خاص خودتون توی دلم فراموش نشدنی باقی می مونید !

الان نمی دونم چی جوریه رابطه هاتون اما فکر می کنم خیلی بهتره از پشت واژه هاتون در بیاین و با دنیای همدیگه خیلی نزدیکتر و راحت تر آشنا بشید...اوائل ما خیلی دربند این بودیم که دوچرخه مراسمی،برنامه ای ترتیب بده که بچه هارو اونجا ببینیم....اما امیدوارم الان واقعا به این محدوش نکنید...دوستی های دوچرخه ای جنسش با بقیه دوستی ها فرق داره....قبول دارید؟!

دلم برای خبرنگار افتخاری بودن،داور کتاب بودن،عضو تیم شعربودن ... برای ذوقمرگی از چاپ شدن شعر و نوشته توی صفحات رنگی دوچرخه....برای نمایشگاه های مختلف و سرو کله زدن با اعضای دوچرخه.....برای تولد و کادو فرستادن به دوچرخه ...و هزار تا کار دیگه که فقط از نوجوونای این شکلی یا اون شکلی بر میاد ....تنگ میشه.... اما یادم نمی ره!!!!

دوستتون دارم و امیدوارم به  رویاهای ناب و قشنگتون برسید!

با هزار امید و آرزو و دعای خوب برای همتون

سپیده (مریم) ایازی

از همین تهران! 

        

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 20:48  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

این روزها بهت زده ام. بهت زده از همه چیز از همه کس... این روزها که هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد هیچ چیز را... و من که متعلق به این روزها نیستم بهت زده ام . بهتی عجیب تمام سلول های وجودِ مادی ام را در بر گرفته و تمام وسعت روحم را! این روزهای عجیب و ناآشنا غم نازک و ظریفی در من رخنه کرده که نمی دانم چیست و از کجا آمده البته غمی که آشناست غمی که مثل سردردهای موذی و کنه دست از دلم بر نمی داردو خودش را به تارهای روحم آویزان کرده و تاب می خورد تاب می خورد... و من گنگم، عاجزم از نوشتن حتی یک سطر شعر یک بند داستان و حتی دفتر خاطراتم هم پرست از خاطره های ناتمام ... عاجزم از باز کردن دهانم و درد دل کردن و حالا زبانی هم اگر بود کجاست گوشی شنوا؟! بهت زده ام از آدم ها و درونم سوال می کنم: آدم؟!؟! و باز مسخره و عجیب است که با تمام این غصه های ناشناخته ی ماندگار ، با این زبان الکن ، با این روزها که تند و تند می گذرند همچنان این لبخند تکراری دروغی بر لبانم است ، همچنان قه قهه می زنم ، همچنان بالا و پایین می پرم وقتی میان این آدم ها هستم . آدم هایی که بهت زده اند : این کیست این بی درد سرخوش که همیشه می خندد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 9:27  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

Free Page Rank Tool