تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه


سلام علی آقای مرسلی.این میل رو زدم که اولن:بازم احوالتو پرسیده باشم.دومن درباره اون جلساتی که بهت گفتم یه ذره توضیح بدم که:بچه های عضو جلسه یه سری از بچه های دانشگاه تهران و امیرکبیر و خواجه نصیر و الزهرا هستن. تو این جلسات ما یه کتاب شناخته شده ادبی(معمولن رمان)رو می خونیم و با حضور نویسنده یا مترجمش نقد می کنیم.بعد آخر جلسه هم بچه های داستان نویس یا شاعر آثارشون رو می خونن و درموردشون با هم صحبت می کنیم.تو جلسات با توجه به موضوع کتاب و بحثها یه سری اساتید علوم اجتماعی هم به جلسات می آن و یه نشریه هم از جلسات درمی آد. این یه خلاصه ای بود بایک سری کارهای دیگه که بهت گفتم.حالا به نظرم  بچه های نویسنده و کتابخون دوچرخه ای رو هم شما بهشون بگو که اگه تمایل داشتن از دور جدید جلسات با ما باشن.ممنون می شم خبرش رو به من بدی.خودتم زودتر بیا تهران که دلم برای حرف زدن قشنگت تنگ شده


ابولفضل سلمانی


p.s:

در مورد سرفصل های جلسات و برنامه آن ها فعلا اطلاعات دقیقی ندارم ولی برای اولین جلسه صحبت از حضور بابک احمدی در جمع دانشجویان است. جلسه اول آخر همین هفته برگزار می شود.

اگر کسانی مایل به شرکت در جلسات هستند برای هماهنگی  با آقای ابولفضل سلمانی در  ادامه مطلب تماس بگیرند.

دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 0:6  نویسنده  علی مرسلی  | 

چند وقته دلم خیلی گرفته!چند وقته دیگه دستم به نوشتن نمی ره!چند وقته که وقتی قلم رو می گیرم توی دستم خودشو می کشه بالا و نمی ذاره چیزی بنویسم...
 1 سال گذشت... 1 سال پر از تنهایی... تو این 1 سال و بعدش دیگه نتونستم شعر بنویسم... خیلی از دوستهای خوبم فراموشم کردند... دلم می خواست باهاشون باشم اما خودشونو کشیدن کنار نخواستند که تو این لحظه های آبی و زیبای عمرمون کنار هم باشیم...نخواستن توی باغچه ها با هم گل بکاریم ... همونایی که همیشه دم از معرفت می زدند... همونایی که چند تا چندتا بهم کتاب می دادند . زیرش می نوشتند:   "هرگز فراموشت نمی کنم..."
دلم گرفته... به خاطر شعر های مهربونی که دیگه به ذهنم نیومدن... به خاطر دوستهای خوبی که دیگه ندارم... به خاطر احساساتی که خودشون رو ازم قایم می کنن ... به خاطر حوصله ای که داشتم و دیگه ندارم...به خاطر کتابهایی که نخونده موندند... به خاطر کارهایی که باید می کردم و دیگه نکردم...به خاطر آرزوهاای که داشتم و همشون فنا شدند....
دلم گرفته... خیلی هم گرفته... کاش اون 1 سال عمرم هیچ موقع نمی اومد...
 
مرمرین پله ی آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است

شعر از فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 14:48  نویسنده  مهسا دوستی  | 

   سلام دوستای عزیزم که دلم خیلی واستون تنگ شده ...

   البته دلم که خیلی وقته که تنگ بود ولی بهانه ای برای گذاشتن پست نداشتم . شعر که کساده و داستان و داستانکی هم متولد نشده!

   الان یه بهانه دارم و این اونه که اونا رفتن، فکر کنم این بار واقعا رفتن گرچه اگه  هم نرفته باشن و برگردن بالاخره یکی از همین روزا می رن و من یکی از دلخوشیامو از دست می دم...

   داستان از اونجایی شروع شد که اون دو تا کفتر عاشق! طی یه روز پرکار لونشونو ته بالکنمون ساختن . چرا بین این همه ساختمونای بهم چسبیده وهم  شکل خونه ی مارو انتخاب کردن نمی دونم شاید واسه اینکه طبقه آخریمو بالکنمون پرده داره! اونا اومدن و لونه ساختن و یه کم بعد تخم سفید کوچولویی دیده شد و 2هفته بعدم یه جوجه ی پر طلایی که البته بعدا معلوم شد 2 تانو اون یکی اون طرف مامان یا باباش(نوبتی روی تخما می خوابیدنو بعدا هم نوبتی بهشون غذا می دادن)قایم شده بود که چشمای کنجکاو و هیجان زده ی ما ندیده بودتش . 30شهریور دنیا اومدن و امروز رفتن یعنی از صبح تا حالا خبری ازشون نشده . و من که 5صبح بیدار می شم تا درس بخونم و فقط اونا رو تماشا می کنم که تمرین پرواز می کنن نمی دونم از فردا باید چیکار کنم!

   دعا کنین دلخوشیای کوچیکم که البته الان دیگه انقدر بزرگ شدن که سخت میشه با والدینشون تشخیصشون بدم برگردن یا حداقل گاهی سری بزنن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 20:5  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

خیلی وقت بود که سر نزده بودم!!! نمی دانم چرا اما می دانم که نیامدم!! اما امروز احساس کردم بیشتر از هر روزی نسبت به این جمع که بیش از همه دوستشان دارم احساس غریبگی می کنم پس تصمیم گرفتم سری بزنم. وقتی آمدم تغییرات زیاد و قشنگی دیدم و همین باعث شد هوس کنم تا من هم بعد از مدتها چیزی بنویسم!

نوشتن شعرهایم باشد برای بعد!

این رباعی دوست داشتنی از جلیلی صفربیگی تقدیم به تمام بچه های دوچرخه ای! کسانی که از صمیم قلب - شناخته و نشناخته - دوستشان دارم:

باد و بادبادک

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه! بچه ها منتظرند

من مادر چند کفشدوزک هستم.

 

*یار مهربان

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:35  نویسنده  آزاده نجفيان  | 

_...

 

_ شاید باید بلند تر صحبت می کردم.و کمی هم به چشم هایت نگاه می کردم که جلوی من دراز کشیده بودی و ملحفه را تا گلو کشیده بودی روی خودت.باید شمرده تر حرف می زدم.شاید این طوری الکی چشم هایت را نمی بستی که یعنی خوابیده ای و با دقت بیشتری به حرف هایم گوش می دادی.اصلا ببینم تو به این جور حرف ها علاقه داری؟! اینکه سیر تا پیاز اتفاق های اطرافم را برایت تعریف می کنم.به گمونم علاقه داری.اگر نه، وقتی نگاهم را بهت می دوختم زودی چشم هایت را نمی بستی و خودت را نمی زدی به خواب که یعنی خوابیده ای،می خواستی من را گول بزنی نه؟!که یعنی حرف هایم را دوست نداری و از این همه پر حرفی خسته می شوی.من می دانم که تمام حرف هایم را می شنیدی . حتی وقتی که چشم هایت را می بستی و وا نمود می کردی که خوابیدی.می دانی؟! راستش حرف دیگری نداشتم برای زدن.فقط برای انکه چند دقیقه سر خودم را گرم کنم دنبال بهانه ای می گشتم تا با تو حرف بزنم. و مجبور شدم درباره دگمه های لباسم با تو حرف بزنم. و می دانم تو با دقت به تک تک حرف هایم گوش می دادی.تو چیزی نگفتی، اما من می دانم که از دگمه های لباسم خوشت می اید.گیرم زیاد یا کم.حالا خیلی فرقی نمی کند...

می دانی؟! وقتی به اینده های دور فکر می کنم مغزم سوت می کشد.همان اینده ای که حالا تو در مشت هایت گرفته ای  و نمی دانی چه کارش کنی.راستی! ادم هر وقت هم سن تو بشود همین حس مسخره می اید سراغش؟! اینکه فکر کند دنیا به اخر رسیده و برای انجام خیلی از کار ها دیر شده است.گمان نکنم...

این چند روزکه می ایم به دیدنت خودت را می زنی به خواب یا وانمود می کنی که سر درد داری و حوصله هیچ کس را نداری حتی خودت را ! قبول.من سعی می کنم کمتر برایت حرف بزنم.اما کاش تو هم یک جمله به زبان می اوردی تا این همه حرف زدن من را تلافی کرده باشی...

این روز ها به گلدان های حیاط خانه تان که نگاه می کنم یک نگاه هم به بالا سرم می اندازم.اسمان حیاط شما انگار ابی تر ازاسمان های دیگر است.به گل هایتان حسودی می کنم که اینقدر سبز هستند.تو هم سبز هستی.من هم؛ اما...ان چیزی که این روز ها دارد زردم می کند گرمای تابستان و خورشید نیست.سکوت مبهم توست که هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و سطح وسیع تری از من را در بر می گیرد...

می دانم هنوز نخوابیده ای و داری به حرف هایم گوش می دهی.می دانم من که بروم بلند می شوی و به این همه حماقت من می خندی و این که چقدر خوب بلدی سر کارم بگذاری...

من می روم و برای دوباره دیدنت می ایم.مهم نیست خواب باشی یا بیدار.همین که برایت حرف می زنم و تو هیچ سوال مسخره ای نمی پرسی، همین که مطمئنم نیمی از حرف هایم را نمی شنوی و نیم دیگر را می شنوی، همین که خسته می شوی و وسط حرفم نمی پری و می خوابی، کافی ست برای اینکه دوباره و سه باره و هزار بار دیگر بیایم به دیدنت...

نه! بیدار نشو! من دارم می روم.دوباره می ایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 22:58  نویسنده  فریبا دیندار  | 

زندگی همه جا جریان داشت

آدم یک گوشه اش را برای شنا انتخاب کرد

و ما دور آن گوشه دیوار کشیدیم.

همه ی زندگی جمع شد آن جا

بالا آمد

و بالاتر...

رویش پر از آدم های زودرسیده بود

ما مجبور شدیم

در اعماق شنا کنیم.

*

حالا داریم خفه می شویم

و با هر قلپ زندگی که می بلعیم

آرزو می کنیم زودتر پر شود

سر ریز کند

همه بیرون بیفتیم

که بعد دوباره

زندگی همه جا جریان داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 10:49  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

قطاری که

از بین من و تو می گذرد

کش آمده است

انگار

تمام واگن های جهان را

                          به آن بسته اند

چه سرنوشت شومی!

حرف هایی که قرار بود

                        به هم بزنیم

از یاد برده ایم

و گل ها

         در دست هایمان خشکیده اند.

«رسول یونان»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 8:21  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

Free Page Rank Tool