تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

می دانی توی مشتم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی جیبم چیست؟

(تو گفتی)

نه!

(من گفتم)

اما می دانستم

می دانی توی دلم چیست؟

(تو گفتی)

بله!

(من گفتم)

 اما نمی دانستم!

دنبال یک شعر خوب می گشتم.

یک شعر که به این پست بیاید.که به پرنیان و خنده های صورتی اش و این همه ذوق و شوق بیاید. و من یاد این شعر "هدا حدادی" افتادم.

به لباس جدید وبلاگمان نگاه می کنم.نا خواسته لبخندی می نشیند روی لب هایم: رنگین کمان پنج رنگ دوچرخه ای که کمان زده در اسمان دنیای کوچک مان،خورشیدی که زردی اش را وام داده است به لینک هایمان و سبزیِ زمینه ای که یادمان می اورد،سبز بودن یعنی نوجوانی، یعنی لبخند، یعنی با هم نوشتن و دوچرخه بهانه کوچکِ سبزی ست برای با هم بودن.

پرنیان می گوید بعضی ها از قالب جدید خوششان نیامده. من به همه دوستان دوچرخه ای می گویم: اخم هایتان را بقچه کنید و بگذارید توی گنجه،لبخند های خاک گرفته تان برای سبز ماندن این وبلاگ کم است،من خوب می دانم که پرنیان چقدر برای طراحی این قالب زحمت کشیده است.چقدر با رنگ ها کلنجار رفته و این لباس را برای وبلاگمان نقاشی کرده است.

حق دوستی را ادا می کنیم و من نماینده کوچکی می شوم برای اینکه بگوییم: به خاطر تمام خوبی هایت سپاسگزاریم دوست دوچرخه ای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:45  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

 

بگذار این قصه تمام شود

و من

دست های جوهری ام را

در گودال های باران خورده ی این خیابان بشویم

بیا با هم

بی خیال این دنیا شویم

و برای یک بار هم که شده

پرتقال های پوست کنده مادر را

خودت تنهایی بخوری

به خوراکی هایت فکر نمی کنم

تو هم به کفش های پاره این شعر نگاه نکن

خیابان

که به اخر این سطر ها برسد

کفش هایم را در می اورم

این فیلم را به عقب بر می گردانم

و پا برهنه

به ان نقطه ریز شده باز می گردم

انجا که باران

هنوز باریدن نگرفته بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 19:24  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

نردبان آرزوهایم را
تبر زدی...
دیگر
بر قامت کاج های خیس
کلاغی
آشیان نمی سازد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 7:21  نویسنده  آلما  | 

                     12 /8/86

  

خود کار میان انگشتانش

و او سخت مشغول

دخترک می ر فت می آمد

لبخند می زد

نمی دید

خود کار میان انگشتانش

 

شب

هنوز سپید بود

بعضی خانه های جدول

و او خواب

صبح

تمام خانه های سپید

پر شده بود از

د و حرف زیبا

ب - الف

 با با  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 16:45  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

زل زده بود به دوربین و توی چشم هایش چیزی موج می زد که شادی نبود.یعنی نمی توانست شادی باشد،با آن مقنعه ی تنگ که روی پیشانی اش را پوشانده و آن روپوش سبز بدرنگ.

اسمش را به من نگفت.قبل از اینکه بنشانمش جلوی دوربین دست کشیدم روی سرش و پرسیدم:اسمت چیه عزیزم؟

نگاهم کرد،انگار از چیزی یکه خورده یا ترسیده باشد.نگاهش برای مدتی طولانی ماند روی صورتم،همان نگاهی که تهش چیزی موج می زد.

سعی کردم خودم را بی توجه نشان دهم.رفتم سراغ دوربین و سه پایه و مشغول آماده کردن وسایل شدم.سوت هم می زدم که یعنی ببین،حواسم به تو نیست ها.بعد از چند دقیقه گفتم:صاف بنشین،آها…حالا یه لبخند کوچولو.

زل زد به دوربین.با همان چشمهای درخشان که چیزی تهش موج می زد.بعد که دوربین چلیک صدا کرد و نور زد توی صورتش،چشم هایش را بی هوا بست.بعد بازشان کرد و زد زیر گریه.یعنی ترسید؟رفتم طرفش،ناشیانه دستهایم را کشیدم روی سرش.روی همان مقنعه تنگ و چروک.بعد از چند دقیقه اشکهایش بند آمد.فکر کردم حالا چه کار کنم؟گفتم:فکر کنم چشمهات بسته افتاد توی عکس.حالا محض احتیاط دوباره می گیریم.چشمهات رو نبند.خب عزیزم،اگر قشنگ به دوربین نگاه کنی یه گنجیشک ازش می یاد بیرون.

نگاهم کرد.دهانش را باز کرد و با صدای لرزانی گفت:گفتی گنجیشک؟

-آره،گنجیشک.بقیه ی دوستهات هم بیرون منتظرن.کارمون طول کشید ها عزیزم.

-من بلدم بنویسم گنجشک.تازه،یه گنجیشکی رو می شناسم که پاهاش می لنگه،وقتی می خواد پرواز کنه یه بالش تکون نمی خوره خوب،نمی تونه زیاد بره بالا.

-جدی؟حالا آروم بشین.این عکسه رو که بعدا نگاه کنی می گی ببین این عکس جشن باسواد شدنم بود ها،همون آقاهه گرفتش که دوربینش گنجیشک داشت،توی مدرسه.

-بعدا یعنی کی؟

در اتاق تقی صدا کرد.خانم مدیر بود:

-آقا زود باشین لطفا،بقیه بچه ها منتظرن.الان اولیا می یان.اگر هر عکسی اینقدر طول بکشه که تا فردا صبح باید اینجا باشیم.جشن یک ساعت دیگه شروع می شه.

منتظر جواب من نماند.خیز برداشت به طرف دختربچه که دوباره بغض کرده بود:سپاهی،چرا مقنعه ات اینقدر چروکه؟به مادربزرگت گفتی جشن الفباست؟

با دست مقنعه ی دختر را صاف و صوف کرد و رو کرد به من:آقای محترم عجله کنین.

از اتاق که داشت می رفت بیرون در پشت سرش جیر جیر کرد.

دختر جمع شده بود توی خودش.گفتم:صاف بشین.نگاه کن که گنجشکه رو بگیری وقتی می یاد بیرون.

صاف نشست و چشم هایش را دوخت به دوربین.صدای چیلیک دوربین که آمد نسیمی از لای پنجره وزید توی اتاق.سرم را که آوردم بالا،دیدم گنجشکی نشسته روی شانه های دخترک و جیک جیک می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:35  نویسنده  مریم محمد خانی  | 

داستان محکمه دکتر جیم   را در  سپید  بخوانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:45  نویسنده  علی مرسلی  | 

حالا فکر می کنم این قلم من نیست که ضعیف شده،حس های شاعری ام است که ته کشیده اند و کسی نیست برایم کاری کند ؛ حتی "تو" که تصور می کردم بذر شعرها و حس های گم شده ام توی حرف هایت خاک شده و قراراست توی دست هایت سبز بشود!

از روز ها و اتفاق های امسال که تونل بزنم به دی ماه می رسم ،که پر بود از خاطره و خنده و اخم!

 به سیزده سالگی ام می رسم که پشت دی ماه چشم گذاشته بود،تا پیدایش کنم و چقدر زود پیدایش کردم.

 با انگشتانم حساب می کنم.از سیزده سالگی نارنجی ام5-4 سال می گذرد، و من هنوز...بزرگ شده ام؟!

ازخاطراتم یک حلقه درست کرده ام؛ ایستاده ام در مرکز و خودم را دور می زنم،با سرعت به دنیا امدن و مردن!

این روزها زودتر از ان چیزی که فکرش را کنی، حوصله ام از دنیا سر می رود،از ادم ها، از اخم ها وخنده هایشان...

این روزها حوصله شعر هایم را ندارم،حوصله گریه کردن هم؛حوصله از ته دل خندیدن،حوصله سر به سر کسی گذاشتن،... چه برسد به تو که تمام دلتنگی هایم را توی مشتت محکم گرفته ای و بالاخره یکی از همین روز ها می شنوی :" دختری خودش را با بغض  دار زد!"

دنبال بهانه های تازه ایم برای زندگی کردن،می فهمی؟! دنبال بهانه ام!

دیگر به من نگو مثل هیچ کس نیستم،دیگر نمی خواهم بگویی دختر خوبی ام و درکت می کنم، دیگر حتی نمی خواهم ،وقتی  دور می شوم برایم دست تکان بدهی و داد بزنی:" به امید دیدار دوست خوبم!"

نگاه کن! خوب نگاه کن! تو بزرگ شدی و من بچه ماندم،درست مثل ان وقت ها که تو بچه ماندی و من بزرگ شدم،می بینی؟! ما فرق داریم با هم،زیـــــــــــــــــــــــاد، من مثل "دیدن" ام ، تو مثل "شنیدن"، تو مثل "بودنی" ،من مثل  " نبودن"، من مثل "رفتن" ام و تو مثل "ماندن"...

ببینم! اصلا تو می فهمی من چه می گویم؟! یا الان هم اخم هایت را در هم کرده ای که اصلا از حرفایم سر در نمی اوری،راحت باش! بگو تا بدانم...

هه! درست حدس می زدم.تو عین این بچه خنگ ها می مانی که هیچ چیز از دنیا نمی فهمند؛ اره ،عین بچه خنگ ها می مانی،این دفعه دیگر حرفم را پس نمی گیرم،حتی اگر بزنی زیر گریه و با من قهر کنی،می دانی؟!اصلا به تو نمی اید که مثل یک ادم بزرگ با هم حرف بزنیم،به تو همان بغض کردن می اید ،ان هم به خاطر اینکه ان دخترک انداختت زمین و فرار کرد. به تو دوست داشتن نمی اید ، دیوار بودن خیلی بیشتر به تو می اید، یا به قول زهرا سیب زمینی بودن...

لابه لای خرت و پرت هایم دنبال یک بهانه ام،یک بهانه  برای گریه کردن،این طوری شاید ارام تر شوم، شاید...

می بینی؟! این روز ها شاخص ترین کاری که انجام می دهم نفس کشیدن و بهانه گرفتن است برای...

از جاده های تو در تو*

که "ما" را "من" می کند

و "تو" را " او"

اغاز می شوم

و به پایان می رسم

اغاز می شوم

و به پایان می رسم

اغاز...

دارم به این فکر می کنم که من از کجا شروع شده ام و کجا دارم به پایان می رسم... نگو حرف هایم تکراری شده و مدام از اغاز و پایان صحبت می کنم! واقعا ادم چه کار می تواند بکند وقتی تمام لحظه هایش پر می شود از حس هایی که روزی هزار بار تجربه شان کرده،تجربه شان می کند...

باور کن جلوی این همه اتفاق کم اورده ام،جلوی اخم ها و خنده های تو کم اورده ام،جلوی...درک کن! لطفا درک کن که چه می گویم،و ادای ادم های عاقل را برای من در نیاور و اینقدر بقچه نصیحت ها و جمله های کادو پیچ شده ات را برای من یکی باز نکن؛ خواهش می کنم!

دیگر چیزی ندارم برای گفتن! خودم هم نمی دانم کدام اتفاق یا ادم دارد این طوری زردم می کند،نه تقصیر توست،نه تقصیر هیچ کس دیگر!

حالا فقط پیش خودم تکرار می کنم:

 

                  من ایمان دارم که داوری عادل بر تخت نشسته است،ایمان دارم!*

 

پ.ن:

*شعر خودمه ها!

* از نمایشنامه "می خواستم اسب باشم"

* باور کنید حرف از شکست عشقی در میان نیست!

* شاید(!) نامه ای بود به دوستی که هنوز نمی دانم حرف اول نامش را چگونه می نویسند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:25  نویسنده  فریبا دیندار  | 

خدای من سلام

حالت چطور است؟
ما که خوبیم ... خوب خوب خوب
اصلا مگر کسی پیدا میشود که مهمانی برود آنوقت حالش بد باشد
آن هم وقتی میزبانش ته مرام و معرفت و لوطی گری باشد
آن هم وقتی مهمان هی با میزبانش بدی کند و فقط خوبی ببیند 

ما که خوبیم ... خوب خوب خوب
فقط گاهی با دعای سحر و ربنای افطار دلتنگ می شویم و ابر چشمانمان هوای باریدن میکند ... آخر این
روزها عجیب بوی بهار  در میان سلولهایمان خانه کرده . از ابر بهاری هم چه انتظاری می شود داشت ؟
نه باور کن گریه مان از این نیست که مثلا در این مهمانی بهمان بد می گذرد یا مثلا خسته می شویم از
اینکه یک ماه نباید سر سفره ی شیطان بنشینیم و از غذاهای رنگارنگش بهره ببریم
به این روزهای مقدس قسم نه ... گریه مان به خاطر خیلی چیزهای دیگرست ...


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 2:26  نویسنده  سپیده الوندی  | 

Free Page Rank Tool