
حالا فکر می کنم این قلم من نیست که ضعیف شده،حس های شاعری ام است که ته کشیده اند و کسی نیست برایم کاری کند ؛ حتی "تو" که تصور می کردم بذر شعرها و حس های گم شده ام توی حرف هایت خاک شده و قراراست توی دست هایت سبز بشود!
از روز ها و اتفاق های امسال که تونل بزنم به دی ماه می رسم ،که پر بود از خاطره و خنده و اخم!
به سیزده سالگی ام می رسم که پشت دی ماه چشم گذاشته بود،تا پیدایش کنم و چقدر زود پیدایش کردم.
با انگشتانم حساب می کنم.از سیزده سالگی نارنجی ام5-4 سال می گذرد، و من هنوز...بزرگ شده ام؟!
ازخاطراتم یک حلقه درست کرده ام؛ ایستاده ام در مرکز و خودم را دور می زنم،با سرعت به دنیا امدن و مردن!
این روزها زودتر از ان چیزی که فکرش را کنی، حوصله ام از دنیا سر می رود،از ادم ها، از اخم ها وخنده هایشان...
این روزها حوصله شعر هایم را ندارم،حوصله گریه کردن هم؛حوصله از ته دل خندیدن،حوصله سر به سر کسی گذاشتن،... چه برسد به تو که تمام دلتنگی هایم را توی مشتت محکم گرفته ای و بالاخره یکی از همین روز ها می شنوی :" دختری خودش را با بغض دار زد!"
دنبال بهانه های تازه ایم برای زندگی کردن،می فهمی؟! دنبال بهانه ام!
دیگر به من نگو مثل هیچ کس نیستم،دیگر نمی خواهم بگویی دختر خوبی ام و درکت می کنم، دیگر حتی نمی خواهم ،وقتی دور می شوم برایم دست تکان بدهی و داد بزنی:" به امید دیدار دوست خوبم!"
نگاه کن! خوب نگاه کن! تو بزرگ شدی و من بچه ماندم،درست مثل ان وقت ها که تو بچه ماندی و من بزرگ شدم،می بینی؟! ما فرق داریم با هم،زیـــــــــــــــــــــــاد، من مثل "دیدن" ام ، تو مثل "شنیدن"، تو مثل "بودنی" ،من مثل " نبودن"، من مثل "رفتن" ام و تو مثل "ماندن"...
ببینم! اصلا تو می فهمی من چه می گویم؟! یا الان هم اخم هایت را در هم کرده ای که اصلا از حرفایم سر در نمی اوری،راحت باش! بگو تا بدانم...
هه! درست حدس می زدم.تو عین این بچه خنگ ها می مانی که هیچ چیز از دنیا نمی فهمند؛ اره ،عین بچه خنگ ها می مانی،این دفعه دیگر حرفم را پس نمی گیرم،حتی اگر بزنی زیر گریه و با من قهر کنی،می دانی؟!اصلا به تو نمی اید که مثل یک ادم بزرگ با هم حرف بزنیم،به تو همان بغض کردن می اید ،ان هم به خاطر اینکه ان دخترک انداختت زمین و فرار کرد. به تو دوست داشتن نمی اید ، دیوار بودن خیلی بیشتر به تو می اید، یا به قول زهرا سیب زمینی بودن...
لابه لای خرت و پرت هایم دنبال یک بهانه ام،یک بهانه برای گریه کردن،این طوری شاید ارام تر شوم، شاید...
می بینی؟! این روز ها شاخص ترین کاری که انجام می دهم نفس کشیدن و بهانه گرفتن است برای...
از جاده های تو در تو*
که "ما" را "من" می کند
و "تو" را " او"
اغاز می شوم
و به پایان می رسم
اغاز می شوم
و به پایان می رسم
اغاز...
دارم به این فکر می کنم که من از کجا شروع شده ام و کجا دارم به پایان می رسم... نگو حرف هایم تکراری شده و مدام از اغاز و پایان صحبت می کنم! واقعا ادم چه کار می تواند بکند وقتی تمام لحظه هایش پر می شود از حس هایی که روزی هزار بار تجربه شان کرده،تجربه شان می کند...
باور کن جلوی این همه اتفاق کم اورده ام،جلوی اخم ها و خنده های تو کم اورده ام،جلوی...درک کن! لطفا درک کن که چه می گویم،و ادای ادم های عاقل را برای من در نیاور و اینقدر بقچه نصیحت ها و جمله های کادو پیچ شده ات را برای من یکی باز نکن؛ خواهش می کنم!
دیگر چیزی ندارم برای گفتن! خودم هم نمی دانم کدام اتفاق یا ادم دارد این طوری زردم می کند،نه تقصیر توست،نه تقصیر هیچ کس دیگر!
حالا فقط پیش خودم تکرار می کنم:
من ایمان دارم که داوری عادل بر تخت نشسته است،ایمان دارم!*
پ.ن:
*شعر خودمه ها!
* از نمایشنامه "می خواستم اسب باشم"
* باور کنید حرف از شکست عشقی در میان نیست!
* شاید(!) نامه ای بود به دوستی که هنوز نمی دانم حرف اول نامش را چگونه می نویسند!