می پرم
از ذهنت،
دلت،
فراموش می شوم!

می پرم
از ذهنت،
دلت،
فراموش می شوم!

هنوز یادم نرفته صدای پاهای نوجوانی ام را که تاپ-تاپ از پله های زندگی بالا و پایین میپرید و گاه پله ها را دو تا یکی میکرد و گاه آهسته و پیوسته گز میکردشان آرام..نوجوانی ام که چه آرام و چه سربه زیر در هیاهوی زندگی که چنگال مشغله اش گلوی روزگارمان را رها نمی کند آمد و رفت..ندانستم چه وقت گذشت..زمانی به خود آمدم که اطرافیان گفتند: مبارک بر تو بهار جوانی! ... و ذهن من هیچ نشنید به جز صدای بوق دوچرخه ی رنگی نوجوانی ام..
پ.ن. اینجارو آپ کردم..بعد از ماه ها..فکر کنم شاید یه سالی میشد که اینجا نمی نوشتم..البته تو وبلاگ شخصیم مشغول بودم حسابی! (:
یاسمین(ساحره) http://sahere.blogfa.com
به خیالمان کسی
بیرون این سلول ها هست
که دنبال صدا بیاید.
بچه های دیگری هم که با شناسه هایشان مشکل دارند تماس بگیرند.
ع.م
برو
این سطرها تورا لایق نیست
نقطه ای نمی گذارم
و تو آزادی
از این شعر بی پایان
و سه نقطه های در راه مانده
بپری
و فرود آیی
جایی
میان دفتر شاعری دیگر
و دوباره
سر خط_اوراق تازه ای شوی
نقطه ای نمی گذارم
پایان این سطر
برو
از این شعر بی شعور
شیخ گفت
آنچه نه خدای را
نه چیز
و آنکه نه خدای را
نه کس
اسرار التوحیدفی مقامات الشیخ ابی سعید
گاهی
تاب بی تاب ترین لحظاتم را هم ندارم
و گاهی فرار،
بی تاب ترین گریز است...
ما هم گذاشتیم! اطلاع بیشتر نداریم که نامه های در راه که به آدرس قدیم فرستاده اید چه می شود، توضیح بیشتر خواستید بنویسید، اینجارا می خوانند!۲