تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

 

نمی فهمم 

   با این کار هایم

   چرا بزرگیت را به رخم نمی کشی

  چرا به جای اخم کردن فقط

 لبخند  زیبایت را تحویلم می دهی

چرا به جای محروم کردن

  نعمت هایت را بیشتر می کنی

 ...

کنارم بودی ،همه جا

  همیشه ...

چرا نگذاشتی احساس

    تنهایی کنم.

 ماندی با من

  ودستهای حقیر و کوچکم

 را گرفتی،

        با گرمایی که عشق و محبت و بزرگی

در آن آشیانه کرده بود.

  بلندم کردی و

  نگفتی چقدر کوچکم

  خدای خوب من...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 12:28  نویسنده  رومینا محمدزمانی  | 

ای کاش،غم ِخیال تو باشد و من

هرگز نبود غم ریالی و تومن

افسوس که نرخ می گذارند روی

از سکه و اسکناس مهرِ تو و من

امضا :سهیل رها

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:35  نویسنده  علیرضا سوری  | 

شعرم -کن فیکون- می شود

و تو- شاهزاده ی سوار بر اسب سپید رویاها- گرگ می شوی

و من بزغاله ای نا توان از فرار

راه قصه عوض می شود

 تو، دیگر ماه شب های بی ستاره نیستی

و عجیب در سیاهی دلت گم می شوم

زندگی وارونه می شود

تو دیو می شوی

و من فرشته ای که می هراسد ، می گریزد

تو همچنان عوض می شوی و من فرشته می مانم

با پاهای برهنه و پیاده ام کلاغ را به خانه اش می رسانم

در این قصه هچ کس در امان نیست

....................................................................................................................

پ ن: برگشتم! با یه عالمه حس که یک سال تمام قورتشون داده بودم تا مبادا شعر بشن .

خوشحالم که تو این یه سال به جمعمون دوستای جدیدی اضافه شدن به همشون خوش آمد می گم.

موفق تر باشید 

                                                                     

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 12:10  نویسنده  فرشته شریعتی  | 

و من در ژرفای تاریکی شب ها

ماه و ستاره ها را

به میهمانی شب تنهاییم دعوت می کنم

و باغچه را پر می کنم

از بذر گل هایی که شهاب های شب های نیمه تاریک

برایم به یادگار گذاشته اند

و تنهاییم را با آن ها

در باغچه می کارم

روی دیوارها نور می پاشم

و شمعدانی ها را

در دست هایم می کارم

قالیچه ی تک رنگ صداقت را بر ایوان پهن می کنم

حوض را پر می کنم

از عکس شب و شهاب و ستاره ها

وعکس زیبای شب را

در قاب روی طاقچه می گذارم

وبالان های نور را به پرده های تاریک می آویزم

و خود را فرش راه می کنم

......برای قدم های پر نورشان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 14:25  نویسنده  مهسا دوستی  | 

روزی که وارد شدم را
فراموش نخواهم کرد
اندوهی مانند آن را
دوباره تجربه نخواهم کرد
و شعله های فروزان امیدم را
که چه آسان به آب یاس سرد شدند
جویبارانی خشک
و پرندگانی ساکت و بی صدا
زمان گذشت و حیرت من
فراموشم شد
عادت کردن عادتم شد
نمی دانم چگونه پاسخ دهم
سوالات جور واجور غریبه ی تازه وارد را
او نیز عادت خواهد کرد
به جویباران رنگ آب ندیده
وپرندگانی که کسی
آوازشان نشنیده
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 18:15  نویسنده  مهردخت الهیارکیا  | 

 گمان می کنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان می کنی آیا
اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند:

                                               تقدیر چنین نیست؟

گراناز موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 19:12  نویسنده  فریبا دیندار  | 

آسمان آماده شد

و روز

لباس های نارنجی اش را

اتو کشید

خاک می خندید

و من متولد شدم

...در طولانی ترین روز سال!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 8:30  نویسنده  پرنیان فلاحی  | 

Free Page Rank Tool