می بینی..!!
چه زیبا سروده شده
موسیقی نم نم بارون
و باز صدای چالاب چالاب
نگاه کن!
خودش است
همان چکمه سیاه پوش..!!!
می بینی..!!
چه زیبا سروده شده
موسیقی نم نم بارون
و باز صدای چالاب چالاب
نگاه کن!
خودش است
همان چکمه سیاه پوش..!!!
خانه تکانی قلبم را
با جارو و دستمال
همه جای قلبم را خوب تمیز کردم
لکه های سیاهش
را هم آنقدر دستمال کشیدم
که پاک شدند و درخشیدند.
با این که خسته ام ولی
خانه تکانی ،
قلبم را خیلی سبک تر کرده.
(۱
اعتراض داشتم به حکومت پدر
اعتراض داشتم به تفنگ برنو
به ترکه های آلبالو
....به
و روز را بلندتر می خواستم
یک شب او عصبانی شد
و فردای آن روز
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
که نباید می کرد
حالا،
من، سال هاست در خواب راه می روم.
شب ها مینشینم وبه داستان نیمه کاره ام میاندیشم
تودوباره ماه داستانم میشوی و
گرگ را عاشق خودمیکنی
این داستانم تکرار غریبانه سرنوشت من است
مراببخش
برای داستان امشبم تودیگرماه نیستی
گریه ات برایم غزیزست
امشب گرگ را به سنگلاخ خواهند برد.
تودیگر ماه قصه من نیستی
ماه قصه من
گریه نمیکند
گرگ خواهد مرد
مردی نیمه جان نیمه شب توراخواهد دزدید
مرا ببخش
برای داستان امشبم تودیگر ماه نیستی
هر انگشتم
لای یک صفحه می ماند.
بیرونش نمی کشم:
"باشد برای فردا
که بدانم
کدام صفحه ها را دوست داشتم."
*
فردا
برای ورق زدن
انگشتی ندارم.
بشمار با من
۱..۲...۳...!
و چه زیباست موسیقی تاپ تاپ قلب
وقتی که خود می شنوی!
تبسمی می کنی
و باز هم روز شماری
۱...۲...۳...!!
فسیل اشکیست
گوشه ی اتاق
می پیچد صدا در گوشم
و باز تکرار می شود
ثانیه های بی تو.!!!
۱
دود از كله كاشي ها بلند شده است
پنجره را كه باز مي كني
روي صورتت
تابستان تير مي كشد.
تنگ خالي را نگاه مي كني
(ماهي عيد خرداد بود که پف کرده روي آب آمد)
پرتقال را دستت مي چرخاني
(سري تكان مي دهي)
«تابستان هم ديگر قلابي شده است»
پنجره را مي بندم
دست هايم را نگاه مي كنم
با صداييكه در نمي آيد:
همه چيز مثل قبل...مثل هميشه ...مثل خودمان
قلابي است
۲
عاقبت
ما آدم شديم
و دير فهميديم
(براي آدم شدن)
چه ها داديم...
صدایم بلند می شود
قژ قژ صندلی
تکان می دهد ان بدن بی روحم را
باز تکرار می شود
ثانیه های تنها یی
تیک تیک ساعت
ضربه ی نها ییست بر قلبم
((سلام تنها یی
دوست دیرینه ی من))
خیره می شوم
چه زود گم می کنم خود را
در دام نگاهت..!!!!!
تنم که می لرزد،
لباس هایم می ریزد.
برهنه می شوم.
عریانی در برابر حقیقت عریان!
نه، در توانم نیست.
*
بیا،
با چند تکه خیال
و لباسی بر این هیبت ترسناک بپوشان.
ـــــــــــــــــــ
این مال خیلی وقت پیش بود امروز کلی جاهاشو عوض کردم. حتما نقد!
ایستاده است , خاموش است , به احترام ما کلاه از سر برداشته است
هزار بار می رود
هزار بار می آید
و صفر می شود
لحظه ها
به این شکوه خاموش , به این وقار نا امید , نگاه می کنند
روشن و سیاهِ روز و شب
آبی و سفیدِ آسمان
و زرد و آبی مهر و ماه
هزار بار می روند
و هزار بار می آیند
و بی رنگ می شوند
چشم تو , همان چشمه ی روشن زندگی است
واشک هایت , میان آسمان و زمین , گوی زندگی من
قطره قطره رنگ رنگ باران , روی گونه های توست , اشک توست
برای دردهای دل
نگاه بی مقصدم
تاابد در راه مانده
ولبها
همیشه به پایین سر خواهندخورد
که چه فایده زبانی هم داشتن
وقتی سهم من
گوش های پنبه کوب است.