نپرس از نبودنم
اين روز ها
در وهمناكی تنهایی
خودم هم به طرزی عجیب
مزاحم خودم هستم...
نپرس از نبودنم
اين روز ها
در وهمناكی تنهایی
خودم هم به طرزی عجیب
مزاحم خودم هستم...
هرگز...
تا پله برقی روزگار
پایین می آید
و پایین تر...
من دوان دوان
بالا خواهم رفت...
سخت
کوتاه بود.
تبر
تا همیشه در کمر درخت باقی ماند.
نذز شبانه ای دارم
برای تمام کبوتر های گنبدت
سخاری با رب انار و گردو
... شام تمام کودکان گرسنه شهر

پنجره خالی می شود
قاب های روی دیوار خالی می شود
تو خالی می شوی
من خالی می شوم
تمام دنیا خالی می شود
می نشینم گوشه ای از این دنیا
یک شعر خالی می نویسم
خالی
خالی
خالی
...
دهانم که پر شد
تف می اندازم
روی صورتم...
جدایی به اندازه دنیا میان من وتو
امامن همچنان می دوم ومیسرایم
پابرهنه وبی قافیه
تاصداکنم شفق را
برای تولددوباره زمان
پ.ن:ببخشید اگر تکراریست.
"دایره ای ست جهان
دور خودمان می گردیم."
مشکل از چشم های توست
که این n ضلعی محدب را دایره می بیند.
دایره اگر بود
این قدر به گوشه هایش گیر نمی کردیم.
حالا این n ضلعی ای کاش
گوشه هایش کمی تیز بود
که وقتی کسی می پرسد "کجا گم شده بودی تو؟"
مدرکی داشته باشیم که پی تفریح نبوده ایم؛
جای زخمی.
اصلا دایره بود ای کاش.
دور خودمان می گشتیم.
با تو من غمگینم با تو من دلشادم
با تو من محکم تر مثل یک فریادم
با تو من عاشق تر با تو من آزادم
بی تو اما سردم از نفس افتادم
بی تو حجمی پوچم ناله ای در بادم
بی تو حتی گریه می رود از یادم
بی تو من یک قصه رفته از هر یادم
تو بمان در پیشم تا بماند یادم
با حضور گرمت تا ابد آزادم
فریاد می زند
نیازش را
که خرید ماست
از این زیبایی دهنده های مصنوعی
دختری که
بی نیاز است
از تمام این ها
و زیبایی اش را
از جایی نخریده.