تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

شب سردی بود، اما نه از آن هایی که آدم اگر بمیرد هم حاضر نیست بیرون برود. یک شب سرد معمولی بود. برای دستشویی رفتن می شد بیرون رفت.با قدم هایی که انگار با کفش هایی بیش از حد پاشنه بلند برداشته می شدند، از پله های سیمانی پایین آمد و به طرف دستشویی در سمت دیگر حیاط رفت. شب ساکتی بود اما سکوتش هم از آن سکوت های خلل ناپذیر مرموز نبود. هر از چند گاهی بادی لا به لای شاخه ها یا چیزی شبیه آن می شکستش.

   "لعنتی. یه هفته توی این خراب شده بدون حتی یه اتفاق عجیب که بشه باهاش داستانی نوشت."

  


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:26  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

آمده بودی مرهم باشی

برای زخم های پنجره ای که همیشه ی خدا کوبیده شده بود

درد شدی اما

و سنگ وار

      زخمی بر زخم های پنجره افزودی. 

پنجره ، خسته از انبوه زخم ها

تکانی به خود داد

              -آخرین تکان-

و در هم شکست.

دلش برای همیشه فرو ریخت.

 * 

دستی

چارچوب پنجره ی همیشه کوبیده را

به هم می کوبد.

پنجره دلی ندارد

که زخمی جدید بردارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:22  نویسنده  شقایق بهرامی  | 

می دوم...

می دوی...

با همان کتانی های پاره

با همان بند های شل و ول

می دوم...

می دوی...

می رسم من به بلندی

می خندم

نفس نفس زدن

             چه به تو می اید

سرخی به گونه هایت

و سیخ سیخ شدن

               به موهای کم پشتت

می خندم

می خندی

عجب گرگ خنده داری شده ای!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 16:6  نویسنده  فریبا دیندار  | 

بهار را با تو تجربه کردم

پاییز را با تو به پایان بردم

نسیم را با تو حس کردم

و غنچه را با تو فهمیدم

با تو...

      این منم

                  چیزی شبیه به خودم!

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 0:13  نویسنده  پویا شیرازی  | 

سلام

 یه سلام بهاری

یه سلام پر از عطر شکوفه

یه سلام ُپر از پر ِ پرستو

یه سلام به زلالی آب چشمه ها

یه سلام به وسعت دشت های سبز بهاری

یه سلام به سرخی دامنه های پر از شقایق ِ دماوند

دوستای مهربون دوچرخه ای نوروزتان پیروز بهارتان سبز لبهاتان پر از خنده دلهاتان پر از دوستی باد

دلم خیلی براتون تنگ شده به امید دیدار۱۳۸۷تقدیم به دلهاتان باد

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 22:21  نویسنده  ارغوان جهانگیری  | 

پوتین هایم را در می آورم

کلاهم را هم.

جنگ تمام شد

آسمان بالا برد

پرچم سفیدش را.

زمین

چراغ سبز نشان داد.

باز هم زمستان

مغلوب بهار شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 13:28  نویسنده  نیلوفر نیک بنیاد  | 

Free Page Rank Tool