تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه

                          

                                                                               

روییدنم را

به سخره می گیرند

                    علف های هرز باغ

من اما

سبز خواهم شد

بلند تر از همه انها

بلند تر از تمام گل ها

حتی

بلندتر از درختان سرو

در ان سوی باغ

و روزی

دست های سبزم را

اجاره خواهم داد

به سارها

به تمام گنجشک های بی خانمان!

 

پ.ن: حالا واسه خودم بلند می خونم: وقت ان شد که به گل حکم شکفتن بدهی/ ای سر انگشت تو اغاز گل افشانی ها...

هی! بوی عید! سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:3  نویسنده  فریبا دیندار  | 

و چه کرده است بهار با ما

.

.

.

دلم بوی شکوفه میدهد......

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:45  نویسنده  پویا شیرازی  | 

                           

حالا دیگر

هیچ ابری اسمانم را سیاه نمی کند

حالا که می توانم

تا انتهای این جاده

با خودم مسابقه بدهم

برای اشک هایم

            شکلک در بیاورم

و به غصه هایم لبخند بزنم

دیگر کسی

 از روی تجربه هایش

به من سر مشق نمی دهد

و به خاطر هر اشتباه  کوچک

ده بار جریمه ام نمی کند

دیگر نمی گذارم هیچ دستی

دفتر شعرم را خط خطی کند

خورشید را می کنم

و به ستاره های سوخته شبم

نور قرض می دهم

 از تاریکی نمی ترسم

حالا که ستاره هایم هر شب

                    قطره قطره نور

                            روی دفترم

                                  می بارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 13:37  نویسنده  فریبا دیندار  | 

پشت به شب بود و همه قهقه زنان نگاهش می کردند

لبخند می زد و میدید خورشید را

اما آن کور دلان در تاریکی جز وحشت ِ سرد نمی دیدند هیچ.

کوچک بود مانند خورشید که آن بالا در آسمان می رقصد...

هنگام طلوعش،یادش به خیر عجب روزی بود...آرام آرام بالا می آمد...چشم ها را کور می کرد...

آه...یاد غروبش می افتم...سرخی داغ نبودش همه جا را پوشاند...آری دیده ای حتما خورشید چگونه غروب می کند پشت ِزمین...اما آیا هیچ گاه فکر کرده ای او پشت ِزمین طلوع می کند بار دگر؟

 

تینا...فی البداهه...اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 10:49  نویسنده  تینا تیماج چی  | 

یک گره       دو گره

برایت کلاه می بافم

یک حرف      دو حرف

برایم قصه می بافی

چه جالب!

من

سرت را گرم می کنم

تو

دلم را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 16:10  نویسنده  نیلوفر نیک بنیاد  | 

به نام او که آسمان را دریای اشک آفرید تا از چشمه شدن چشمانم خجالت نکشم

آسمانم
اشکم
تو مرا می فهمی
بارها
به اندازه ی دریا
اشک ریختی
من تحمل غم هابم را ندارم
اشک هایم در آسمان کوچک چشمم
جاری می شود
آسمانم
نمی دانم
تنهایی یا نه
من حتی
نمی دانم
تنها هستم یا نه
خسته ام
از معلمای بی فهم
از آدمای بی قلب
از حرف های بی معنا
از قلب های بی شیار
از لب های بسته
از دل های خالی
از چشمان بی نور
از صدای بی آهنگ
از تنهایی آدما
از اشکایی که برای
بی مهری دوست
گونه ها را نوازش می کند
آسمانم
عظمتت
مرا آرام می کند

آسمانم
خسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 14:53  نویسنده  مروارید اسلامی  | 

این روز ها مزه خرمالوی کال می دهند...

دهانم را جمع می کنند...

ابروهایم را بهم گره می زنند...

و باید تف کنم تف کنم تف کنم...

 

 

پ.ن: شعر بود؟! نمی دونم ! همین الان نوشتم! همین الان الان!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:44  نویسنده  فریبا دیندار  | 

 

                                                                            با احترام به روح فروغ فرخزاد

 

کسی به فکر حمام نیست...

کسی به فکر شست و شو نیست

کسی نمی خواهد باور کند که آب خانه ی ما سرد است

که قلب خانه در سرما فسرده است

که ذهن خانه دارد آرام آرام از خاطرات آب گرم تهی می شود!

و حس گرما انگار

چیزی مجرد است که در ذهن خانه پوسیده است

هوای خانه ی ما سرد است...

...

 


دنباله هم دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 0:13  نویسنده  نگار یاریان  | 

به درخت فرصت سبز شدن بده!

گِله ها را در باغچه خاک کن!

بهار در راه است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 21:15  نویسنده  آزاده نجفيان  | 

شورش سپاه صفرو یک

 بر تصورو خیال رنگی ام

 نیزه ام مداد

 و سپر، چند بیت شعر تازه ، ناب

 من که پاسخ تمام این مسائل عجیب را

 هر چه می کنم به مغز کوچکم نمی رود

و معلم همیشه سختگیر ما

باز گیر می دهد به من

 - هی بلند شو تو از خواب بی حساب!

 و من همیشه تنبل کلاس

 که شعر می سرایم

جای حل این معادلات بی جواب

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 15:26  نویسنده  مریم عرفانیان  | 

مثل یک سمساری بزرگ 

در خانه تکانی نگاه ها     

دوقدم مانده به بهار

از کهنه ها

 تازه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 22:41  نویسنده  علی مرسلی  | 

Free Page Rank Tool