و نمی گذارد از اینجا بروم،
امید
که قوی و دنباله دار
بالا می آید.
دست هایم را چسبانده به دو سوی تنم
دیگر نمی شود تکانشان داد
برای چیزی شبیه
خداحافظی.
دور گلویم است امید
قوی
دنباله دار
می پیچد
خفه خواهم شد، می دانم
پیش از آنکه بگویم:
"خدا...
دست هایم را چسبانده به دو سوی تنم
دیگر نمی شود تکانشان داد
برای چیزی شبیه
خداحافظی.
دور گلویم است امید
قوی
دنباله دار
می پیچد
خفه خواهم شد، می دانم
پیش از آنکه بگویم:
"خدا...

(1)
مریض شده ایم
تب داریم
عطسه می کنیم
من و ادم برفی
(2)
برایم سوپ داغ می اورد
مادر
و خورشید
برای ادم برفی پتوی گرم
(3)
من خوب شده ام
تب ندارم
عطسه نمی کنم
لباس گرم پوشیده ام
و دیگر
نمی روم بیرون
تا با ادم برفی
بازی کنم
(4)
ادم برفی نسیت
شال و کلاهش را انداخته زمین
احتمالا بعد از ان تب شدید
رفته است دکتر
با مادرش خورشید...
سال پیش تکرار شد
و سال پیش ترش
ملتی خندان
که ته مانده ای از من را مزه شکلات های تلخشان کردند
۲۵ بهمن ۱۳۸۵
نقشه می کشند
کفتار های مرده های پرست
برای جسم زنده ات .
دیگر
هوس پریدن نمی کنند
بالهای زخمی ام.
وقتی قفس
جای نفس کشیدن
و پرواز
پایان پرنده است ...!
زیر شرشر اولین باران
خمیازه می کشد و
آرام آرام
بیدار می شود!
ببین! ضرر نمی کنی : یار مهربان
چه فرقی می کند
حالا گریه کنم
چند ساعت بعد،
یا چند روز بعدتر ؟!
نگران گونه هایم نباش
تبخیر می شود
اشک هایم!
اما
با این هوای شرجی چه کنم
وقتی
میعان"نبودنت"
تنهایی را
به من
و روزهایم بر می گرداند!
نگاهم را
روی میز پهن می کنم
و ظرفت را پر از جمله های بی فعل
گرسنه ای و نمی خوری!
چند ساعت قبل تر
صدایت را سر کشیده ای
این روز ها
چه تنها و خالی سیر می شوی!

صدای پای سلام
ز کوچه های صمیمی
به گوش می آید!
سلام! من آزاده نجفیان هستم از شیراز! یک نوجوون سابق ( یا سابقا نوجوون ) دوچرخه ای! امروز که این دوستان ناآشنا و این آشناهای غریبه ی دوچرخه ای من را در جمع خود پذیرفته اند دیگر نوجوان نیستم اما دوچرخه ای چرا!
روزی که با دوچرخه آشنا شدم ( یعنی دقیقا ۷ سال پیش ) یک دختر ۱۴ ساله ی سرخوش و بازیگوش بودم! دوچرخه دنیای من را رنگارنگ تر از چیزی که بود کرد و دوستانی را از سراسر ایران به من هدیه داد که امروز در کنار بعضی هایشان از دور و دیگرانی از نزدیک زندگی می کنم. نوجوانی من با دوچرخه چرخید و چرخید و چرخید و به جوانی رسید! امروز با اینکه دیگر یک دختر چهارده ساله ی سرخوش و بازیگوش نیستم با اینکه دیگر چشم هایم در آینه به من نمی خندند بااینکه کم کم موهای سفید اندکی که هدیه و میراث خانوادگی است در آینه برایم دست تکان می دهند اما هنوز چهارده ساله ام! چهارده سالگیم را در ذهنم قاب کرده ام: قابی شیشه ای و در جایی پنهان کرده ام! هر ازگاهی وقتی دوستی را می بینم یا سراغ عکس های قدیمی می روم یا مطالب بچه ها را در دو چرخه می خوانم به یاد قاب شیشه ای می افتم. چهارده سالگی ای که بهترین سال زندگیم بود و حالا در حال گرد و غبار گرفتن است. اما راستش خیلی جرات نمی کنم گردگیریش کنم! نمی دانم! شاید می ترسم! شاید می ترسم حسرت روزهای بی خیالی گذشته ذوبم کند. نمی دانم...!
اما امروز: شعر کمتر به سراغم می آید. الهه ی الهام کمتر روی دوشم می نشیند. چرا؟ چون بزرگ شده ام! گرفتارم!!! همیشه ی خدا گرفتارم. گرفتاری هایی که هرگز تمام نخواهند شد: درس - کار- دانشگاه- دوستان- خانواده... و هزار خردریز دیگر!
لحظه ها با سرعت می گذرند! نه مثل روزهای خوش نوجوانی! نه مثل روزهایی که تا اراده می کردم زمان متوقف می شد و من خرامان خرامان به تماشای منظره ها می پرداختم! نه! امروز هر چه می دوم عقبم! هر لحظه مشغول کاری: مرتب کردن برنامه های درسی- برگزاری کنگره- همایش - شب شعر... هر دقیقه گرفتار باز کردن گره ای: دلجویی از دوستان- رفع اختلافات - دلداری دلشکسته ها...
با این وضع چه طور ممکن است همای شعر فرصت کند سایه ای هم بر سر من بیندازد!!!؟
بر عکس سرودن بیشتر می نویسم: مقاله- سخنرانی- معرفی کتاب- طرح پژوهشی... مثل یک آدم بزرگ!
نمی خواستم اولین مطلبی که اینجا- کنار شعرهای بقیه- می نویسم غمگین و سنگین باشد اما چه می شود کرد!!! با تمام این اوصاف چهارده ساله ی درونم هنوز هم به زندگی می خندد هنوز هم بازیگوش است و در بیشتر وقتها کاری را که دوست دارد می کند و هنوز هم هیچ چیز- حتی تمام گرفتاری های دنیا- حریفش نیست.
خوشحالم که اجازه ی ورود به این جمع را پیدا کردم: آن هم جوانی که سال هاست با نوجوانی خداحافظی کرده!!!
تنهایی اسکله
با قایق ها پر می شود
تنهایی قایق ها
با ماهیگیران پیر
تنهایی ماهیگیران
با تور های ماهیگیری
تور های ماهیگیری
با یک عالم ماهی
و تنهایی من
باساحلی خیس
از موج های خالی
که می روند و می ایند
برای تنهایی ام شکلک در می اورند
می خوانند
مرغان دریایی
بر فراز اب های ابی
انتظارم بیهوده نیست
می دانم
سرانجام
یکی از همین موج ها
نشانی ام را
به اولین بطری شناور روی اب
با نقشه یک جزیره دور افتاده
در انتهای این دنیای کشف نشده
خواهد داد
و بعد من
"قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب..."*
*عمو سهراب
فريادهاي خاكستري
براي جوراب هاي رنگي بزند
و مردم نگاهش هم نكنند،
دلم مي گيرد
غصه هم خواهم خورد
اما جوراب نمي خرم
فقط شعر مي گويم.