ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد
رهگذری شنید
غرورش شکست
پرپر زدن آموخت...
دنباله هم دارد
ناشناسی نامش بر سر زبان ها افتاد
رهگذری شنید
غرورش شکست
پرپر زدن آموخت...
حذف کرده اند
احساس را
از شعر
باز به دلایل امنیتی
من در پسکوچه های ذهنم به دنبال چشمانت می گشتم
وقتی که رد پایت راه نرفته را مهر می کرد
و جاده بلند تر می شد.
اما آن هیبت سیاه هم چنان جلو می آمد. با همان قدم های منظم همیشگی. قدم هایی که انگار با کفش هایی با پاشنه های تیز برداشته می شدند. پاشنه هایی که زمین را سوراخ می کرد. تق تق تق تق.کفش هایی با پاشنه های سیاه.
ساعت دیواری بزرگ هم همچنان ادامه می داد. نوک تیز ثانیه شمار هر لحظه خطی را نشان می داد و صدای حرکتش در سالن خالی می پیچید. هیبت سیاه قدم هایش را با ساعت تنظیم کرده بود یا ساعت با او؟
-بایست... لطفا! بایست. بایست. بایست... حاضرم هر چی دارم بدم فقط بایست...
حتی یک لحظه هم توقف نکردند. هیچ کدامشان. حتی حرکتشان را کند هم نکردند. حتی نپرسیدند که حاضر است چه چیزی را بدهد.
تق تق تق تق. این زمین نبود که با هر قدم سوراخ می شد. او بود. ذهنش بود. وجودش بود. با هر "تق" انگار در زمین فرو می رفت. انگار هر قدم روی سر او فرو می آمد.
-نه... بایست! ادامه نده، بایست...
هیبت سیاه نزدیک شده بود. خیلی نزدیک. ساعت هم همچنان ادامه می داد. کند تر نشده بود. تند تر هم نشده بود حتی. فقط ادامه می داد. او بیشتر فرو می رفت.
ضجه زد:
-بایست...
هیبت سیاه با تمام سیاهی اش به روی او فرو آمد. تیک/تق.
آخرین ضربه بود.
از همان روزی که تهمینه زنگ زد روزها را شمردم تا 6 دی.صبح کلاس زبان داشتم،همان حوالی.ساعت دوازده رسیدم کانون و خب،تولد ساعت 3 شروع می شد.رفتم غرفه دوچرخه.تهمینه بود،آقای تربن،علی مولوی،خانم فتوحی،ساناز رفیعی،آقای عزیزی و دو نفری که نمی شناختم.بعدا فهمیدم طاهره یافتیان و سحر عظیمی اند.ساکت بودم.نشسته بودم توی غرفه و به نمایشگاه خلوت نگاه می کردم و دم به دقیقه موبایلم را چک می کردم نکند اس ام اس جدید داشته باشم.آرام بودم و منتظر یک اتفاق بزرگ.بغض هم کرده بودم بفهمی نفهمی،چرایش را نمی دانم.ناهار را هم همان جا خوردم در حالی که به سحر عظیمی نگاه می کردم که به زور سس آدم ها را می گرفت و با آقای عزیزی شوخی می کرد.کمی بعد از ناهار آمدم در راهروی کانون.همین جوری راه می رفتم.داشتم فکر می کردم من تا کی قرار است دوچرخه بخوانم؟من،با بیست سال سن هنوز نوجوان حساب می شوم؟
آهنگی از جایی پخش می شد که مرا به یاد قیصر می اندازد.بعد دلم تنگ شد.برای قیصر،برای هفت سال پیش و اولین شماره دوچرخه،برای سردبیر کچل که ما را یادش رفته،برای چهارده سالگی ام.بعد پرنیان که آمد بغضم را خوردم.پایین که رفتیم غرفه شلوغ شده بود.سحر منصوری،یاسمین حاتمی،زیتا ملکی،یلدا انگالی...
رفتیم توی سالن کم کم.فریبا که آمد با همان طنین خنده هایش دیگر بغضه گم شده بود.تولد بود،تولد دوچرخه مان.قرار بود متنی بخوانم و بنابراین باید ردیف اول می نشستم که زود بروم بالا.و آقایی که جای فریبا نشسته بود و رسما داشتم بلندش می کردم که بعد فهمیدم جعفر ابراهیمی شاهد است و باید ردیف اول بنشیند!کیک و فوت و آهنگ و شعر.(هر چند دوز هیجان مراسم پایین بود کلا!!ناسلامتی نوجوانیم،زیادی سنگین رنگین بودیم!)
آدم هایی که برای بار اول می دیدمشان.شهاب وصالی مثلا و آرمان صالحی که گیر دادم بهش چرا به من فحش می دهی!(ظاهرا جوابش این است که از عقایدم متنفر است!)
آدم هایی که اول از پشت مانیتور یک اسم بودند و حالا یک دوست خوب،مثل سپیده ایازی مثلا.
آدم هایی که اسمشان را هی یادم می رفت و سیصد بار از یک نفر اسمش را می پرسیدم.
بعد مسخره بازی های توی غرفه و شماره جدید.پرنیان و درد دل هایش زیر یک پروژکتور و من که نگرانش بودم،نگران روزهای نوجوانی اش.شقایق با تمام نارنجی هایش،امیر معینی که دوچرخه هم می خواند(!!)،عکس های دسته جمعی. کیک و جیغ و چلپ چلپ.بعد نوجوانی و رنگین کمان و شکوفه های سیب.
شب که داشتم می رفتم خانه،توی اتوبوس خلوت با بادکنکی که در دستم بود،در سرمای ناجوانمردانه این روزها گرم بودم.گرم از طعم شیرین دوستی هایی این شکلی همراه با دوچرخه ای رنگین کمانی!
در امتداد رویاها
به دنبال دست هایی
می رود.
(نه این فعل را جمع نمی بندم
"دست هایم" به شدت مفرد است.)
چشم ها
دل ها
آدم ها
به دنبال این واژه های مفرد
من
تا دست هایت
می دوم.
جای خالی اش
می درخشید در پهنه ی تاریک شب
روی شیب ِعمر ِ من
سرد بود هوا
آخرین دقایق ِ قبل ِ شب
در غروب
آسمان , دوباره بی هدف سیاه بود
تا ابد نشان غصه بود
حاضرجواب تر از آنکه سوال پیچ شوم
برای خنده های ساختگی ام
برای گریه های واقعی ام .
اگر یک ساعت
به ساعت خیره شوم
کسی نمی پرسد چرا ؟
دیگر مجبور نیستم
رنگ جورابم را
با بند ساعتم ست کنم .
من آزادم
بگذار دیوانه صدایم کنند...