
حتی فیزیک عشق هم
معادله های بار سکوتت را نمی فهمد
حالا روزی هزار بارمی نویسم
نقض قانون نیوتن را:
عمل نیستی من هم
برابر نیست با
عکس العملی از تو!

حتی فیزیک عشق هم
معادله های بار سکوتت را نمی فهمد
حالا روزی هزار بارمی نویسم
نقض قانون نیوتن را:
عمل نیستی من هم
برابر نیست با
عکس العملی از تو!
(من، تو، او و خیالمان(
از سیاهی شهرها گذشتیم
از سیاهی همه ی شهر ها گذشتیم
و حالا اینجاییم.
اینجا یعنی سفید و نارنجی، یعنی آتش، یعنی سازدهنی
نه... اینجا معنی نمی شود اصلا...
اینجا دور است...
خیلی دور...
اینجا...
*
ما
اینجاییم!
نه در یک سطر
نه در یک صفحه
نه در یک کتاب ....
در یک ظرف آب!
قطرات سرم را در آغوش گرفته اند
و من فقط می شمارم
تا ده تا بیست تا آخرین حباب
تمام شد !
زندگی بر باد رفته ام
در آب .....
(راستی فردا ۲۷ آبان تولدمه . مرسی از تبریک هاتون .)![]()
![]()
به دوست مهربانم که نوشتارش و دیدارش تولدی است دوباره برای من.
چه کسی حقیقت راستین را می داند؟
آنگاه که مرگها به خواب می روند
و نفس های پنهان بودن ما
خاطره های جاوید می شوند
آن هنگام که دستها ـ دستهای پیروز ـ
تو را
و مرا
و زندگی را
مکرر می شوند
و آن گاه که دستخط تو
هم چون روان آدمی ، آیینه ی من می شود
و آن گاه که تو من می شود
و من ، تو
و ما ، زندگی
چه دروغین پرسشی:
چه کسی می داند حقیقت چیست؟
ـ آیا افسانه می پنداری آن زمان را
که حقیقت از چشمانت سرازیر می گردد؟
ش ـ پاییز۸۶
زیر ان چلچراغ های بزرگی
که شهر می سازد
سنگ چخماق
از یاد می رود
و نورو حرارت
از جنس شیشه می شود
زیر این همه چلچراغ که راه می روم
گمراه و تنهاتر می شوم
هراسان از شهر می گریزم
و به عقب باز می گردم
به ته مانده همیشه کودکی
سنگ چخماق را بر می دارم
و به قساوت قلب شهر
طعنه می زنم
"سارا ایمانی"

باد می آید
گرد و خاک می آید
ابر می آید
هر چه از تو تهی است می آید
تو نمی آیی
ابر می گرید
و تنها گلهای کنار پنجره
می دانند
قدر ِ دلتنگی هایم را
و تنها پرتو های خورشید
درک می کنند فا صله ی بین طلوع و غروب را
که چقدر طولانیست
وقتی که منتظری
همه ی غروب ها
غروب روز ِ جمعه است
مادرم که می خندد
دنیا صورتی می شود
و تمام گل های باغچه
با او می خندد
مادرم که اخم می کند
دنیا قهوه ای می شود
سقف کوتاه خانه ،
کوتاه تر
و فضای کوچک اتاق
تنگ تر
مادرم که دعا می کند
دنیا ابی می شود
و تمام اسمان انگار
توی دست هایش جا می شود
مادرم که نوازشم می کند
دنیا سبز می شود
و برای تمام پروانه ها
شانه هایم ،
جا کم می اورد
مادرم که گریه می کند
دنیا نارنجی می شود
و غروب از غصه های او
رنگ می بازد
مادرم که نباشد
دنیا خاکستری می شود
تیره
تیره
تیره
...

میان حوض آ سمان شیرجه می زنم
تازه می شوم
با صدای پای ماهی های سپید
پولک نقره ای ها شان به ته آب رفته
آنجا که تاریک است
تا بدرخشند
شب ها که حوض برعکس می شود
منجمان شهر
پولکهاشان را رصد می کنند
تنها ماهی زرد
خود پسندانه به رخم می کشد پولک هایش را
غرورش می سوزاند دستهایم
ماهی های سپید برادرانه حقم را می گیرند
از عصبانیت
سیاه که می شوند
می بارند مانند هر عزا داری
اشکهاشان
خاکستر می کند غرورش را
سالهای سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو میتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
قیصر امین پور
مداد سیاه (-.-)
بين من و من
در مصرع زمان...
سلام . منم . سارا شاهدي از مشهد . شايد مرا بشناسي شايد هم نه. منهم شايد تو را بشناسم شايد هم نه . اما همه ما يك دوست صميمي مشترك داريم (يا داشته ايم) :دوچرخه
من نوجوانيم را چند سال عقب تر جا گذاشته ام اما دلم براي دوچرخه و دوچرخه اي ها و هم ركابهايم اندازه ي...(؟)... اندازه ي ...(؟)... ديگر اندازه هم ندارد بس كه تنگ شده
و التیام بخش دردهای ورم کرده ات .
قسم می خورم
که از یخ سردترم !!!